«اصلا صدامو میشنوی؟»
پدرام فضلعلیصدای زنگ ساعت که چند دقیقه بود داشت مثل دارکوب توی سرش نوک میزد را قطع کرد و کشانکشان خودش را جلو آیینه رساند، با چشمهای نیمهباز نگاهی توی آیینه انداخت، موهای کوتاه و ژولیدهاش خیلی تماشایی شده بود، قبل از اینکه شیر را باز کند، برس را برداشت. «شاید خدا زیر چادر هم بتونه ببینه» سجاده کوچکش را پهن کرد، یکی از قوطیهای خالی داروی مادرش را از یاس درختیای پر کرده بود که...