<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>ویژنامه دختر ایرانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://4ghad.com/p1/atom.xml" />
    <id>tag:4ghad.com,2008-04-23:/p1/8</id>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>
    <subtitle>شماره اول-21 آبان 86 -ویژه‌نامه‌ی دختر ایرانی</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Open Source 4.15b2-en</generator>

<entry>
    <title>نگارخانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-17.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.314</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary>یلدا ذبیحی...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p align="center" /><p align="center" /><p /><p align="right">یلدا ذبیحی</p><p align="center" /><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/pic2/IMG_4719.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/pic2/3.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="center" /><p align="center" /><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/pic2/2.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="center" /><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/pic2/16.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="center" /><p align="center"><img style="WIDTH: 424px; HEIGHT: 656px" height="656" hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/pic2/9.jpg" width="424" align="baseline" border="0" /></p><p align="center" /><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/pic2/5.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="center" /><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/pic2/25.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="center" /><p align="center" /><p align="center" /><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/pic2/17.jpg" align="baseline" border="0" /></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>کاریکاتور</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-16.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.313</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary>تفریح!دانشگاهاشتغالامنیت اجتماعیاحترام اجتماعی...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/cartoon/tafrih.jpg" align="baseline" border="0" /><br /><strong>تفریح!</strong></p><p align="center"><strong></strong></p><p align="center"><strong></strong></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/cartoon/tahsilate-daneshgahi.jpg" align="baseline" border="0" /><br /><strong>دانشگاه</strong></p><p align="center"><strong></strong></p><p align="center"><strong></strong></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/cartoon/bazare-kar.jpg" align="baseline" border="0" /><br /><strong>اشتغال</strong></p><p align="center"><strong></strong></p><p align="center"><strong></strong></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/cartoon/amniateejtemaee.jpg" align="baseline" border="0" /><br /><strong>امنیت اجتماعی</strong></p><p align="center"><strong></strong></p><p align="center"><strong></strong></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/cartoon/ehteram-eitemaii.jpg" align="baseline" border="0" /><br /><strong>احترام اجتماعی</strong></p><p align="center"><strong></strong></p><p align="center" />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>خیلی دور ، خیلی نزدیك</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-15.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.312</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary> آن‌هایی كه اهل خواندن روزنامه‌ها و مجلات و نشریات و البته پی‌گیر وقایع اتفاق افتاده در كشور، آن هم از نوع سیاسی‌اش هستند - مهم نیست كدام جناحی باشید، مهم این است كه اصولا در جریان باشید – نام او را در زمره‌ی منتقدین – به معنای نقد و تحلیل -  به خوبی می‌شناسند. فاطمه رجبی، چهره‌ای شناخته شده در عرصه‌ی سیاست. چهره‌ای كه به‌ویژه در این دو سال اخیر اكثر ما در محكمه‌ی – نمی‌دانم چقدر عادلانه ! – خویش گاهی او را تندرو و خشن و گاه محق و مقبول معرفی كرده‌ایم. اما رسیدن به این كه او...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p align="justify"><font size="2"></font> <font size="2">آن‌هایی كه اهل خواندن روزنامه‌ها و مجلات و نشریات و البته پی‌گیر وقایع اتفاق افتاده در كشور، آن هم از نوع سیاسی‌اش هستند - مهم نیست كدام جناحی باشید، مهم این است كه اصولا در جریان باشید – نام او را در زمره‌ی منتقدین – به معنای نقد و تحلیل -  به خوبی می‌شناسند. فاطمه رجبی، چهره‌ای شناخته شده در عرصه‌ی سیاست. چهره‌ای كه به‌ویژه در این دو سال اخیر اكثر ما در محكمه‌ی – نمی‌دانم چقدر عادلانه ! – خویش گاهی او را تندرو و خشن و گاه محق و مقبول معرفی كرده‌ایم. اما رسیدن به این كه او ورای شخصیت كاملا سیاسی شناخته شده‌اش چهره‌ی آرام و با محبتی  دارد، اصلا سخت نیست. فاطمه رجبی، مثل همه‌ی مادران و زنان ایرانی و هنوز (!) انقلابی كشورمان است. او آشپزی می‌كند، مایحتاج منزلش را خودش تهیه می‌كند و حتی كفش‌های اعضای خانواده‌اش را هم خودش واكس می‌زند. او به گیاهان و پرورش برگ‌های سبزشان علاقه‌مند است و رنگ‌های شاد را دوست دارد و البته در كنار همه‌ی این‌ها كه به عشق تعبیرشان می‌كند، كتاب می‌خواند و كتاب هم می‌نویسد. زن مسلمان خانه‌داری كه اگر به دیده‌ی اغماض و دیدگاه فلان جناح و دسته نظاره‌گرش نباشیم می‌تواند الگوی خوب و مناسبی برای دختران مسلمان و هدفمند امروز و مادران آگاه فردا باشد. او هم‌چنان در كنار علی و صادق – فرزندانش – و همسرش زندگی آرام و گرمی را می‌گذراند در جایی به نزدیكی ما... .</font></p><p align="justify"><font size="2">لیلا سادات باقری</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>از همین ابتدا از گذشته بگویید از قبل انقلاب و خودتان.</strong><br /> الحمدالله الذی هدانا لهذا و ما كنا لنهتدی لو لا ان هدانا الله. من فاطمه رجبی هستم و خدا را شكر كه شیعه هستم و تلاش می‌كنم كه راه شیعه بودن را طی كنم و شرایط را با این نگاه  دنبال می‌كنم و سعی می‌كنم كه عمل‌كردم بر این آیه كه بیان كردم دلالت كند و  اما سوال شما... قبل از انقلاب به دلیل جو حاكم – شاهنشاهی – تا <img hspace="5" src="http://4ghad.com/P1/p1/fatemerajabi2.jpg" align="left" vspace="5" border="0" />كلاس هشتم بیشتر در مدرسه حاضر نشدم بنابر این نمی‌توانستم در آن زمان چندان حضور فیزیكی داشته باشم اگر چه حضور اندیشه‌ای را همیشه داشته‌ام؛ در آن زمان پدرم در مسجد ولیعصر در تهران جلساتی داشتند كه در آن‌ها دختران تحصیل‌كرده‌ای شركت می‌كردند كه اغلب من هم همراه پدر در این جلسات حاضر می‌شدم و با این‌كه عضو همیشگی‌اش نبودم یكی دو مرتبه سخنرانی‌هایی انقلابی در مبنای دین داشتم؛ خطبه‌ی حضرت زین العابدین (ع) در مورد اسارت و خطبه‌هایی از حضرت زهرا (س) را نیز به یاد می‌آورم كه از حفظ كرده و خوانده بودم. پدر در آن جلسات فن نویسندگی را نیز تدریس می‌كردند و البته حاصل این جلسات كتابی بود كه توسط خود ایشان جمع‌آوری شد به نام فروغ دین كه در این كتاب از اشعار و مقالات من نیز استفاده شده است. در هنگامی كه به دیدار برادرانم در زندان‌های سیاسی می‌رفتم با گروه‌های سیاسی آشنا می‌شدم  ولی یك نكته همیشه برایم سوال برانگیز بوده و هست؛ آن هم این‌كه چطور مردان و زنان در خانه‌های چریكی برای انجام فعالیت‌های‌شان در كنار هم زندگی می‌كنند و همین هم بود كه با تمام روح انقلابی و انگیزه‌هایی كه در من حضور داشت هرگز نتوانستم از منظر دینی به گروه خاصی بپیوندم این هم دلیل دیگری بود برای نداشتن فعالیت‌های عملی اما در فعالیت‌های فكری، سیاسی و دینی هم‌پای مردم انقلابی بودم. <br /></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>معمولا در حجاب‌های قبل انقلاب چادر خیلی كم دیده می‌شود؛ حجاب شما چه طور بود؟</strong>  <br />از بركات خداوند كه به صورت اجباری به من رسیده شاید همان  تعز من تشاء، داشتن پدر و خانواده‌ی روحانی بوده است كه از سه‌سالگی چادر بر سر من كردند و در واقع چادر هویت من است كه با نوعی تربیت آگاهانه از ابتدا همراهم بوده است و حجاب من از مدت‌ها پیش تا به امروز ذره‌ای تغییر نكرده است... در دانشگاهی سخنرانی داشتم. از من به حالت تمسخر پرسیدند: «حجاب اسلامی مورد قبول شما همین پوششی است كه دارید؟» جواب دادم: بله، همین است. – خیلی قاطعانه «بله»اش را بیان می‌كند –. </font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>چه سالی دانشجو شدید؟</strong> <br />25 مهر ماه سال 1358 وارد دانشگاه شدم كه آن زمان هم كاملا با انگیزه و فعال بودم مخالفت‌های علنی با گروه‌های ملحد و كمونیستی كه خیلی هم خطرناك بودند، داشتم یا در كلاس‌ها با اساتیدی كه ملحدانه وقایع تاریخی را بیان می‌كردند بحث می‌كردم. در همه‌ی سطوح به عنوان شخصیتی حزب‌اللهی وارد عمل می‌شدم. </font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>چه طور با دكتر الهام آشنا شدید؟ <br /></strong>ما در یك دانشكده بودیم. من علوم سیاسی و ایشان حقوق می‌خواندند و هر دوی ما نماینده‌ی دانشكده در شورای مركزی انجمن‌های اسلامی دانشگاه تهران وابسته به دفتر تحكیم بودیم. در هر دانشگاه یك مرد و یك زن در این تشكیلات بودند كه در آن دانشگاه من و ایشان نماینده بودیم و بعد بر اساس نقطه نظرات اعتقادی كه با هم داشتیم در سال 1361 با هم ازدواج كردیم. در آن زمان برای ازدواج كلا به دلیل شرایط فرهنگ و اسلامی انقلاب و با تربیت حاكم بر جامعه حضرت امام (ره)، مسائل امروزی كه برای ازدواج وجود دارد مطرح نبود و مهم اشتراكات عقایدی و دینی بود. <br /></font></p><p align="justify"><table style="WIDTH: 40%" cellspacing="1" cellpadding="1" align="center" border="0"><tbody><tr><td><p align="justify"><font size="2"><strong><font size="1">من كاملا روح زنانه دارم و جالب است اكثر همان دانشجویانی كه به عنوان مخالف عقایدم با من روبرو می‌شوند بعد از دیدار، خودشان اظهار می‌كنند كه انتظار نداشتیم شما را با این روحیه‌ی آرام و لطیف ببینیم. من یك زن مسلمان در عرصه‌ی اجتماعی و با روحیه‌ی لطیف و مهر مادرانه هستم</font></strong> </font></p></td></tr></tbody></table></p><p align="justify"><font size="2"></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>خواستگاری و مراسم ازدواج و مهریه و... در واقع از مراسمات موسوم، در  ازدواج خودتان بگویید؟</strong> <br />چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن و چه قبل از ازدواج و چه بعد از آن، پایبند كامل در حد بضاعت فكری به احكام شرع و هم به فرهنگ رایج در بین خانواده‌‌های با فرهنگ بودم. در نتیجه در عین فعالیت‌های شدید سیاسی هیچ وقت مسائل نامطبوع را نپذیرفتم. مراسم خواستگاری من به صورت سنتی و با اجازه‌ی پدر و مادرم بود. با این‌كه پدرم در خانواده وزنه‌ی سنگین و كاملی بودند، خودم خواستم كه حتی برادرم در مراسم اولیه حضور داشته باشند. من به آقای الهام هم گفته بودم كه با وجود این كه تمامی شرایط ایشان برای من قابل قبول است اما چنان‌چه پدر و خانواده‌ام مخالف باشند، جواب من هم منفی خواهد بود. <br />مراسم ازدواج هم كه بسیار ساده برگزار شد؛ البته سادگی این مراسم به دلیل تاثیرات مقطعی در آن دوره از انقلاب نبود من قبل از انقلاب هم اعتقادی به برگزاری مراسم مجلل نداشتم. همه چیز در سادگی اجرا شد. مهریه‌ام نیز سه سكه بود كه پیشنهاد خودم همان یك جلد كلام الله مجید بود، كه با درخواست پدرم سه سكه شد و تنها خرید ازدواج‌مان هم تنها یك حلقه انگشتر طلا بود كه 800 تومان شد كه آن حلقه را نیز سال‌ها بعد برای بازسازی حرم حضرت امام (ره) اهدا كردم. </font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>مشكلات ابتدایی زندگی مشترك شما تا چه حد بود؟ اصلا مشكل داشتید؟</strong> <br />من هیچ وقت به زندگی به دید كاملا مادی نگاه نكرده‌ام. برایم زندگی در یك محدوده‌ی مطلوب قرار داشته است. اوایل زندگی مشترك ما پدر در منزل‌شان دو اتاق به ما داده بودند كه آن‌جا هم چندان امكاناتی نداشت. یعنی وسیله‌ای برای خنك كردن تابستان و گرم شدن در زمستان نداشت اما با وجود دو فرزندم در آن‌جا تا سال 1366 خیلی خوب زندگی كردیم. الان هم ما امكانات رفاهی خاصی را  نداریم حتی لوازم و زندگی‌ای كه نو عروسان امروز دارند را هم نداریم. </font></p><p align="justify"><font size="2"><strong></strong></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>از فرزندانتان علی و صادق بگویید؟</strong><br /> علی 24 ساله كارشناسی هوا و فضای دانشگاه صنعتی شریف و مشغول تحصیل در مقطع كارشناسی ارشد همان رشته و صادق 22 ساله است كه سال پنجم دانشكاه امام صادق (ع) را می‌گذراند. </font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>شرایط‌تان برای عروس‌خانم‌هایی كه قرار است عضو خانواده‌ی شما بشوند چیست؟ احتمالا آن‌ها هم از فرزندان شخصیت‌ها و مقامات خواهند بود، این طور نیست؟</strong> <br />یكی از دعاهای همیشگی من برای بچه‌هایم جدا نشدن‌شان از اهل بیت (ع) بوده است. حالا فرقی نمی‌كند در چه رشته‌ای تحصیل می‌‌كنند یا چه جایگاه شغلی و اقتصادی داشته باشند، همیشه از خداوند خواسته‌ام كه رابطه‌ی نظری و عملی‌شان در زندگی، با اهل‌بیت قطع نشود و این در مورد ازدواج‌شان هم صدق می‌كند كه برای من و البته آن‌ها، مهم دین و تربیت وابسته به آن است؛ ضمن این‌كه در این دو سال كه آقای احمدی‌نژاد فرهنگ دینی را در حاكمیت عملی كردند؛ این برگ برنده‌ای برای ما شده است كه ما هیچ‌گونه پست و مقامی را به عنوان شخصیت نگاه نمی‌كنیم. البته در قبل هم كه آقای دكتر الهام مسولیت‌هایی را داشتند دیدگاه ما به همین صورت بود پس برای ما ملاك همان مذهبی بودن است. </font></p><p align="justify"><strong><font size="2"> </font></strong><table style="WIDTH: 40%" cellspacing="1" cellpadding="1" align="center" border="0"><tbody><tr><td><p align="justify"><font size="1"><strong>من حتی با تمام علاقه كفش‌های اعضای خانواده‌ام را هفته‌ای یك بار خودم واكس می‌زنم و سعی می‌كنم به نحوی آشپزی كنم كه بر اساس سلائق و سلامت مزاج فرزندان و همسرم باشد و از همان ابتدای زندگی‌مان تمام خریدها را نیز خودم انجام داده‌ام.</strong></font></p></td></tr></tbody></table></p><p align="justify"><font size="2"><strong>شما با توجه به این كه شخصیت سیاسی محسوب می‌شوید و سیاست هم كه از لطافت به دور است این تاثیری در شخصیت و حضور حقیقی شما در خانه و بین فرزندان و همسرتان نگذاشته است؟</strong> <br />به دلیل فعالیت‌های سیاسی كه من از همان اوایل انقلاب داشته‌ام این طور به نظر می‌رسد كه من خشونت‌طلب هستم و هیچ‌گونه لطافتی در من دیده نمی‌شود؛ به ویژه در این دو سال اخیر، در حالی كه من كاملا روح زنانه دارم و جالب است اكثر همان دانشجویانی كه به عنوان مخالف عقایدم با من روبرو می‌شوند بعد از دیدار، خودشان اظهار می‌كنند كه انتظار نداشتیم شما را با این روحیه‌ی آرام و لطیف ببینیم. من یك زن مسلمان در عرصه‌ی اجتماعی و با روحیه‌ی لطیف و مهر مادرانه هستم.<br /> .</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>یك روز از صبح تا شب؟</strong> <br />من با افتخار می‌گویم كه من یك زن كاملا خانه‌دار هستم چه دوران تجرد و چه تاهل همین‌طور بوده است. از صبح فعالیت من در خانه‌ام شروع می‌شود. از خرید تا امور نظافت منزل و شستشوی لباس‌ها و اتو و... كه بدون هیچ جبری عاشقانه آن‌ها را انجام می‌دهم. نظافت و ترتیب ظاهری فرزندانم از دوران ابتدایی همیشه مورد توجه معلمان‌شان قرار می‌گرفت. من حتی با تمام علاقه كفش‌های اعضای خانواده‌ام را هفته‌ای یك بار خودم واكس می‌زنم و سعی می‌كنم به نحوی آشپزی كنم كه بر اساس سلائق و سلامت مزاج فرزندان و همسرم باشد و از همان ابتدای زندگی‌مان تمام خریدها را نیز خودم انجام داده‌ام. در واقع اول كارهای منزل و بعد مطالعه و نوشتن... یك نكته‌ی اساسی برایم همیشه مهم بوده و آن این كه من باید قبل از اعضای خانواده‌ام حتما در خانه حضور داشته باشم و هیچ فعالیت انقلابی و غیر انقلابی دلیلی نمی‌شود برای این كه حتی در ساعات اولیه‌ی شب هم بیرون از منزلم باشم اگر چه این محدودیت‌هایی را نیز به همراه داشته است اما برایم بسیار مهم است كه من یك زن فعال در بیرون از خانه‌ام نیستم و در ابتدا یك مادرم... پدرم شب قبل از فوت‌شان منزل ما تشریف داشتند. آن شب ایشان گفتند من خوشحالم كه فاطمه این طور دقیق به كارهای زندگی و خانواده‌اش می‌رسد. هر وقت وارد منزل ما می‌شدند می‌گفتند: آدم حظ می‌كند از محیط منزل شما... من به گیاهان هم خیلی علاقه دارم. برگ‌هایشان را خودم تكثیر می‌كنم و در گلدان‌هایی در راهرو و اتاق‌های خانه‌ی كوچك‌مان می‌گذارم. خانه‌ی ما از وسایل تهی است و از نظر شادابی و سبزی تقریبا كامل است. اگر چه این خانه‌ی جدید ما به دلیل نورگیر نبودن، برگ‌ها را خشك كرده است كه به فكر راهی برای آن‌ها نیز هستم.<br />قبل‌ترها خیاطی هم جز كارهای روزانه‌ی من حساب می‌شد. قبل از ازدواج بلوز و شلوارهایی را برای برادرانم می‌دوختم و البته برای سایر اعضای خانواده‌ام نیز و در دوران تاهل هم همین‌طور. برای  بچه‌ها با طراحی‌های ابتكاری خودم لباس‌هایی را می‌دوختم، آن هم با پارچه‌های بسیار ارزان و ایرانی و با چرخی دستی و معمولی، تازه چند سالیست موتوری به آن نصب كرده‌ایم، كه  معمولا  لباس‌ها به خاطر تازگی طرح و خوش‌دوخت بودن‌شان مورد توجه هم قرار می‌گرفت. پدرم هم خیلی از خیاطی و دوخت و طراحی‌های ابتكاری من خوشنود بودند كه حالا البته فقط كارهای تعمیراتی را انجام می‌دهم، اتفاقا امروز هم تعمیرات لباسی را انجام دادم... .  <br /></font></p><p align="justify"><font size="2"><strong> در اوقات فراغت خودتان، مشغول به چه كارهایی می‌شوید؟</strong> <br />نگاه من به زندگی هیچ‌گاه نگاه خاصه به خودم نبوده است. در دوران تجردم در خدمت پدر و مادرم بوده‌ام و در دوران تاهلم نیز خودم برای خودم نبوده‌ام؛ یا برای خانواده یا برای انجام كارهایی برای انقلاب و خدا زندگی كرده‌ام. در منزل ما یك اتاق هست كه ما آن را به علی و صادق داده‌ایم با این حال همیشه هر دو نفرشان پیش من هستند؛ درس خواندن‌شان حتی زمانی كه كنكور داشتند همیشه در كنار خودم بوده است؛ چون ما همیشه برای هم هستیم. بهترین و لذت‌بخش‌ترین لحظات ما در كنار هم بودن ماست. من حتی نوشته‌هایم را در خانه می‌نویسم و مقید به مكان و موقعیت خاصی نیستم. مهمانی هم به صورت محدود و در حد وظیفه می‌روم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>نویسنده‌ها یا شاعرهایی  هستند كه شما  به صورت خاص آن‌ها را بپسندید؟ خودتان هم كه اهل شعر و شاعری هستید؟ <br /></strong>پدرم علاوه بر نویسندگی، ذوق زیادی در شعر داشتند؛ در خانه دیوانی از اشعارشان هست. من هم به تبع خیلی علاقه به شعر و ادبیات دارم تا حدی كه برادرم به دلیل علاقه‌ی خاصم به شعر می‌گفتند كه من در رشته‌ی ادبیات تحصیل كنم. در كل به شعر بیشتر به صورت محتوایی نگاه می‌كنم و هیچ وقت فرد خاصی مورد نظرم نبوده است؛ مثلا ممكن است یك شعر از شاعر گمنامی بخوانم كه او را نمی‌شناسم اما به دلیل بار معنایی شعر از خواندش لذت ببرم و دلم آن را بپذیرد. حافظ و سعدی هم كه خب به خاطر آن نگاه فقهی و دینی كه دارند محبوبند. خانم سپیده كاشانی و سیمین‌دخت وحیدی  از شاعران اوایل  انقلاب و با اشعاری پر محتوا و انقلابی هستند كه نسبت به اشعارشان علاقه‌مند هستم. نویسنده هم كه من اكثرا كتاب‌های سیاسی و دینی را می‌خوانم. كتاب‌هایی راجع به سیره‌ی نبوی و ائمه اطهار (ع) كتاب‌های مرحوم دشتی، تجلی امامت یا جلوه‌های حكمت كه هر تحلیل سیاسی را بخواهم  بگویم یا بنویسم معمولا به این‌ها رجوع می‌كنم. نسبت به صحیفه‌ی حضرت امام هم كه علقه‌ی خاصی دارم؛ چند جلد از این كتاب در كتابخانه‌ی ما ورق ورق شده است از بس به آن‌ها رجوع كرده‌ام و حتی من خیلی از جملات حضرت امام را در مواردی خاص از حفظ هستم. </font></p><p align="justify"><br /><font size="2"><strong>اگر خودتان دختر داشتید تا چه اندازه به او آزادی می‌دادید؟</strong><br /> آزادی تعریف‌شده برای من با آزادی‌های تعریف‌شده به ویژه در این دو دهه‌ی اخیر متفاوت است. این آزادی همان آزادی‌های شیعی و اسلامی است. آزادی دینی یعنی آزادی اندیشه‌ی اسلامی بر مبنای عبودیت حق و عمل به تكلیف اسلامی كه از سیره‌ی اهل بیت (ع) و آموزه‌های حضرت امام این طور برداشت كرده‌ام. حضور فعال زنان مسلمان در عرصه‌ی اندیشه‌گرایی اسلام هم با همین چارچوپ‌ها برایم تعریف شده است. بنابراین اگر دختر هم داشتم تلاش می‌كردم زنی با همین مشخصه‌ها و فعال در این عرصه برای جامعه‌ی اسلامی باشد. و این شاخصه‌ها محدودیتی برای میزان تحصیلات و رشد فكری نخواهند داشت.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>رابطه‌ی شما با اینترنت، چت و تالارهای گفتگو؟</strong> <br />یك نكته بگویم و خیال همه‌ی مخالفین خودم را راحت بكنم؛ بنده چندان سر و كاری با رایانه و اینترنت ندارم. بنابراین من خیلی از نوشته‌ها و انتقادات را نه می‌بینم و نه از حضورشان آگاه می‌شوم. حتی سایت خودم را هم نمی‌بینم كه چه زمانی مثلا فلان مطلب من در آن كار شده است یا نه! و در سایر سایت‌ها هم اگر مطلب خیلی خاصی باشد برایم پرینت می‌گیرند و در كل، من فرصت این چیزها را هم ندارم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>در مورد انتخاب دختر نمونه كه اتفاقا از طرف برخی اصول‌گرایان هم راه‌اندازی شد، نظر شما چیست؟</strong> <br />این ها الگوسازی است. ضمن آن‌كه باید دید چگونه می‌شود این دختر نمونه را انتخاب كرد و با چه معیارهایی. مثلا آن دختری را كه پر استعداد است اما صرف نداشتن امكانات به موفقیت‌های خاص علمی و... نرسیده نمونه نیست؟ دختری كه از صبح تا شب در فلان روستا فرش می‌بافد و باید هزینه‌ی یك خانواده را نیز بپردازد نمی‌تواند نمونه باشد؟ من حتی همیشه به پسرهایم با وجود این‌كه در مدارس معمولی مثل اكثر مردم درس خوانده‌اند و به دانشگاه‌های معتبر كشور هم راه یافته‌اند، می‌گویم؛ شما با استعدادتر هستید یا آن دانش‌آموزی كه در مناطق دور افتاده با كمترین امكانات به موفقیت‌ها و رتبه‌های دانشگاهی می‌رسد؟ باید با چه دیدگاه‌ها و معیارهایی دختر نمونه‌ی كشور انتخاب شود؟! </font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>طنز هم می‌خوانید؟ <br /></strong>بله، ولی بعضی نوشته‌ها را نباید با طنز اشباه گرفت كه این‌ها هجویات است. هجویاتی كه گاه به جنگ با مبانی دینی می‌روند؛ مثل هجو گویی‌های قریش نسبت به پیامبر. زمانی كه حضرت رسول (ص) مكه را فتح كردند عفو جمعی را طلب كردند اما در مورد عده‌ای فرمودند كه حتی اگر به پرده‌های خانه نیز آویزان شوند بخشیده نخواهند شد. این چند نفر هجوگویان و شعر پردازان توهین‌كننده به شخصیت رسول الله (ص) بودند. به هر حال انقلاب ما هم جزئی از دین است و تقدس دارد و توهین به آن حتی در قالب هجو (!) نابخشودنی است. من طنزهای مرحوم كیومرث صابری گل آقا را می‌خواندم چه قبل از انقلاب در مجله‌ای به نام توفیق - پدر  اهل ذوق بودند و این مجله را ایشان به منزل می‌آوردند و هم ما و هم ایشان آن را می‌خواندیم - و هم در گل آقا به ویژه قبل از دوم خرداد. طنزنویس خوبی بودند.</font></p><p align="justify"><table style="WIDTH: 40%" cellspacing="1" cellpadding="1" align="center" border="0"><tbody><tr><td><p align="justify"><font size="1"><strong>به جز انتخابات ریاست جمهوری، ما معمولا در سایر انتخابات متفاوت از هم رای داده‌ایم. گاه حتی ما برای انتخابات مجلس، چهار رای كاملا متفاوت داده‌ایم. این را هم بگویم گاهی دانشجویان از نحوه‌ی بعضی برخورد دوستان مخالف ما، بیشتر از فرزندانم ناراحت می‌شوند!</strong></font></p></td></tr></tbody></table></p><p align="justify"><font size="2"><strong>از برنامه‌های تلویزیون هم استفاده می‌كنید، مثلا سریال‌ها؟</strong> <br />تقریبا، بعضی از سریال‌ها را هم می‌بینم. به خصوص سریال‌های ماه مبارك رمضان كه بعد از افطار هم بود، برنامه‌های تلویزیون هم جزئی از تفریحات خانوادگی محسوب می‌شود. گاهی نقد هم می‌كنم كه اگر چه خودم را در این مورد چندان آگاه نمی‌دانم اما اغلب كه نقدهای منتقدین را می‌خوانم می‌بینم با نظرات و نقدهای من شباهات‌های زیادی دارند.</font></p><p align="justify"><font size="2">اگر تنها چند دقیقه برای انتخاب موضوعی برای نوشتن فرصت داشته باشید چه چیز را انتخاب می‌كنید؟ <br />خطر بازگشت دوباره اصلاح‌طلبان دین‌ستیز به عرصه‌ی حاكمیت.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>نظر فرزندان‌تان در مورد فعالیت‌های سیاسی شما چیست؟ <br /></strong>من و همسرم محیطی كاملا آزادانه از نظر فكری برای‌شان فراهم كرده‌ایم. اگر چه از نظر دینی  همیشه مشی دینی را گوشزد كرده‌ایم اما خب وقتی آن‌ها نوع برخوردها را می‌بینند دلخور می‌شوند و شاید به نوعی گفت آن‌ها دوستدار فعالیت‌های سیاسی نیستند اما دارای نگرش سیاسی هستند. به جز انتخابات ریاست جمهوری، ما معمولا در سایر انتخابات متفاوت از هم رای داده‌ایم. گاه حتی ما برای انتخابات مجلس، چهار رای كاملا متفاوت داده‌ایم. این را هم بگویم گاهی دانشجویان از نحوه‌ی بعضی برخورد دوستان مخالف ما، بیشتر از فرزندانم ناراحت می‌شوند!</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>عده‌ای از مخالفان شما معتقدند اگر شما همسر دكتر الهام نبودید، تا این اندازه تریبون برای  بیان نظرات‌تان نداشتید، خود شما چقدر این را قبول دارید؟</strong> <br />جوانان 22 ساله‌ی آگاه به مسائل روز هم فعالیت‌های سال‌های پیش از این مرا به یاد می‌آورند. من در دوران هشت‌ساله‌ی اصلاحات و هشت‌ساله‌ی سازندگی با همین ادبیات و واژگان امروزی‌ام نقد‌هایی را می‌نوشتم. آن زمان هم آقای خاتمی را به مناظره دعوت كرده‌ام اما در این دو سال موقعیت همسرم نه‌تنها موجب شهرتم نشد بلكه بهانه‌ای هم شد برای بیشتر كوبیدن مخالفین من! بسیاری از افراد موسوم به جناح راست كه حالا خودشان را اصول‌گرا می‌نامند همانانی هستند كه در دوران اصلاح‌طلبان از حامیان من بودند و حتی تشكرهای فروان‌شان را از طریق همسرم به گوش من می‌رساندند و همینان امروز با چرخش نگرشی كه پیدا كرده‌اند مخالف شده‌اند.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>تعداد مخالفین‌تان را بیشتر می‌دانید یا موافقین‌تان را؟</strong> <br />موافقینم بیشتر هستند. مثلا همین دیروز در مشهد در حین پرسش و پاسخ‌ها، جوانی خیلی تند و منتقد سوالاتی را از من پرسیدند ولی بعد از پاسخ‌ها  در انتهای  جلسه، خود او در بین جمعیت حاضرین بیان كرد كه: «من بعد از شنیدن حر ف‌های شما، 90 درصد موافق مواضع شما شدم و آن ده‌درصد باقی‌مانده هم برای این است كه هنوز آگاهی من كامل نشده است.» و این با وجود تمام تلاش‌ها در این دو سال برای تخریب من بوده است. من همیشه خدا را شكر می‌كنم كه طرفدارانم از قشر جوانان مذهبی هستند؛ البته نه این‌كه در مخالفینم مذهبی‌ها نباشند اما همین كافی است كه تمام موافقین مرا، مومنین و مذهبی‌ها تشكیل می‌دهند؛ به ویژه كه نسل سوم هم چه با ادبیات و چه با نحوه‌ی نگاه و نوع تحلیل‌های من آشنا هستند و موافق... . حضرت امام در جمله‌ای می‌فرمایند: «اگر خمینی یكه و تنها بماند باز هم به راه انقلابی و دینی خودش ادامه می‌دهد.» من دنبال جایگاه یا موقعیت خاصی نیستم و به دنبال جمع‌آوری رای هم نیستم كه چندان تعداد مخالفین و موافقینم برایم مهم باشد، مهم هدف انقلابی من است.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>از رابطه‌تان با مرحوم آیت‌الله دوانی (ره)، پدر بزرگوارتان هم بگویید؟ <br /></strong>من امیدوارم در كتابی كه نوشتنش را از ده روز بعد از ارتحال پدرم شروع كرده‌ام، توانسته باشم رابطه‌ی عاطفی بین خودم و پدرم را بیان كنم. در جامعه‌ی ما معمولا این طور رایج است كه پدرها و دخترها با هم رابطه‌های خاصی را دارند و این رابطه بین من و پدرم مثل یك سكه دو رویه است كه یك  روی آن روحانی بودن پدر است كه باعث علاقه‌ی مضاعف من به ایشان بوده، یعنی داشتن پدری روحانی و آن روی دیگر سكه، علاقه و ارادت مضاعف به روحانیت به دلیل داشتن پدری روحانی. هر چند كه من اهل تظاهر نبودم اما در عمل هم ثابت كرده‌ام كه تا پای جان در خدمت ایشان بوده‌ام. پدر اگر چه روحیه‌ی بسیار عاطفی و مهربانی داشتند اما اگر احیانا تندخویی‌ای هم داشتند با دیده‌ی منت می‌پذیرفتم. مثلا بعد از نوشتن همین نامه‌ی آخرشان به من كه جزء آخرین آثار مكتوب ایشان هم به حساب می‌آید بعد از بازتاب این نامه در رسانه‌ها و حتی تلویزیون، متاسفانه ایشان از من معذرت‌خواهی كردند؛ با این حال من طوری برخورد كردم كه گویی اصلا از این نامه و برخوردهای بعدش آگاهی ندارم. من فرزند بزرگ‌شان بودم و علاقه‌ی خاصی به من و فرزندانم داشتند؛ به ویژه به صادق كه از نظر ظاهری شباهات زیادی هم به پدرم دارد و هم علاقه‌ی بسیار زیادی به روحانیت. همیشه می‌گفتند: «صادق جانشین من است.» برای انتخاب نام فرزندانم نیز خیلی خوشحال بودند؛ علی را كه می‌گفتند هم‌نام خودم هم هست و بسیار نام نیكویی را انتخاب كردید و صادق را هم كه می‌گفتند من از آرزوهایم داشتن فرزندی به نام صادق بود... با این كه معمولا پدرم مهمان داشتند تا خودشان مهمانی بروند شب عید غدیری كه فردایش هم به رحمت خدا رفتند، دعوت مرا پذیرفتند و به منزل ما آمدند و این‌ها نمونه‌هایی از محبت‌های ایشان نسبت به ما بود یا ما در دوران اصلاحات چند مورد سخنرانی‌هایی در جلسات مشترك داشتیم كه هم من و هم ایشان سخنرانی می‌كردند. بعدها شنیدم كه در جمعی گفته بودند: «خدا را شكر كه او در مسائل فرهنگی، این‌طور دینی فكر می‌كند.» </font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>به همسرتان معمولا چه هدایایی می‌دهید؟ <br /></strong>معمولا برای روز معلم به خاطر معلم دانشگاه بودن‌شان و یا تولد حضرت امیر كه به  یمن پیروی مردان مسلمان از امیرالمونین(ع)، به نام روز مرد نام گرفته، هدیه می‌دهم؛ البته با پول‌های خودم! – با لبخند می‌گوید -  از خودكار و روان‌نویس گرفته تا لباس... لباس‌های پسرها و همسرم را خودم تهیه می‌كنم؛ آن‌ها اهل حضور در مغازه و بازار برای خرید نیستند و گاهی همان لباس‌ها را نیز به عنوان هدیه می‌خرم. به هر حال اگر در پوشش آن‌ها بد سلقیگی دیدید از من بوده است. در ضمن چون ما یك كتابخانه كاملی در منزل داریم كتاب نمی‌خرم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong> تا به حال شده برای خرید كه می‌روید شما را بشناسند؟ <br /></strong>بله. كسبه‌ی محل مرا می‌شناسند و به‌ویژه در این دو سال احترام‌شان بیشتر هم شده؛ وقتی می‌بینند كه هیچ تغییری در میزان خریدهای ما روی نداده است و مصرف ما به همان میزان قبلی محدود بوده است.<br /> <br /></font><font size="2"><strong>به پسران‌تان چطور ابراز محبت می‌كنید؟ <br /></strong>سعی می‌كنم حتی در محبت‌هایم به آن‌ها نیز عادلانه برخورد كنم. وقتی برای‌شان مثلا خوراكی‌ای هم كه می‌برم با شوخی می‌گویم: «عدل مطلق وارد معركه شد!» و خودشان هم می‌خندند... در حد توان، محبت‌های مادی و معنوی را ازشان دریغ نمی‌كنم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>و فاطمه رجبی؟ </strong><br />شاگردی كوچك و ناچیز از مكتب صدیقه كبری و زینب علیها السلام، تكلیف‌گرایی از خیل انبوه لبیك‌گویان به عاشورای حسینی(ع). همسری موظف به انجام تكالیف همسری، مادری مكلف به انجام ابعاد مختلف و وسیع مادری... .</font></p><p align="justify"><font size="2">***</font></p><p align="justify"><font size="2">با آن‌كه  تازه  از مشهد آمده و هنوز خسته از راه بود – اگر چه خودش گفت كه خسته نیست - به گرمی و با حوصله‌ی تمام، سوالات‌مان را پاسخ داد و این گونه است كه وقتی می‌گوید: «نگاه من در زندگی هیچ‌گاه نگاه خاصه به خودم نبوده است»، عجیب كلامش به دل می‌نشیند و شاید در دنیای پر آشوب امروز همین كافی باشد كه سعی می‌كند «زنی شیعه با تفكر علوی و مشی فاطمی» باشد. راستی فراموش كردیم از كتاب‌هایش هم نامی ببریم؛ او مولف ده جلد كتاب است: «آمریكا شیطان بزرگ»، «لیبرالیسم»، «اصلاح‌طلبی»، «روحانیت‌ستیزی»، «زن در حماسه كربلا»، «مولا در كلام زهرا (س)»، «احمدی‌نژاد، معجزه‌ی هزاره‌ی سوم»، «پدرم، علامه دوانی»، «مهمان كاخ سفید و مرد بی‌ادعا». این را هم بگوییم كه پیشاپیش تولد خانم معصومه كبری (سلام الله علیها) را تبریك گفتند و اضافه كردند: «انقلاب ما، انقلاب حضرت معصومه (س) است؛ چرا كه این انقلاب از قم برخواست و امید كه خود حضرتش نیز نگهدار این انقلاب باشد.»<br /></font></p><p align="justify"><br /></p><p /><p /><p />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>وقتی دختران بخواهند...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-14.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.311</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary> مهناز جعفریسال‌ها پیش وقتی صحبت از انتخاب دختر شایسته به میان می‌آمد ، ملاک این انتخاب فقط زیبایی بود؛ چیزی که خواست و اراده خود دختران در آن تاثیری نداشت. اما امروز اگر چه از انتخاب دختر شایسته خبری نیست اما دختران ایرانی در زمینه‌های مختلف زندگی به موفقیت رسیده‌اند. از مدال‌های رنگارنگ ورزشی گرفته تا رتبه‌های برتر کنکور و هنرنمایی در رشته‌های مختلف‌. اما شاید بهتر باشد با زندگی و خصوصیات دختران موفق ایرانی از زبان خودشان آشنا شویم.شوماخر ایرانلاله صدیق قهرمان اتومبیل‌رانی در معرفی خودش به صفات حساس و زود رنج، دل‌رحم، سمج در انجام کار، ساده و...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p> <font size="2">مهناز جعفری</font><p align="justify"><font size="2">سال‌ها پیش وقتی صحبت از انتخاب دختر شایسته به میان می‌آمد ، ملاک این انتخاب فقط زیبایی بود؛ چیزی که خواست و اراده خود دختران در آن تاثیری نداشت. اما امروز اگر چه از انتخاب دختر شایسته خبری نیست اما دختران ایرانی در زمینه‌های مختلف زندگی به موفقیت رسیده‌اند. از مدال‌های رنگارنگ ورزشی گرفته تا رتبه‌های برتر کنکور و هنرنمایی در رشته‌های مختلف‌. اما شاید بهتر باشد با زندگی و خصوصیات دختران موفق ایرانی از زبان خودشان آشنا شویم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>شوماخر ایران</strong><br /><img hspace="10" src="http://4ghad.com/P1/p1/movafagh1.jpg" align="right" border="0" />لاله صدیق قهرمان اتومبیل‌رانی در معرفی خودش به صفات حساس و زود رنج، دل‌رحم، سمج در انجام کار، ساده و بی‌آلایش و مخالف زورگوئی اشاره می‌کند. خصوصیاتی که بی تردید برای یک اتومبیل‌ران موفق ضروری است. او متولد سال 1355 است و دانشجوی دکترای تولید‌؛ کسی که نامش در کتاب مشهور‌ترین زنان جهان به ثبت رسیده و این نکته زمانی مهم‌تر جلوه می‌کند که بدانیم از ایران تنها دو نفر اسم‌شان در این کتاب ثبت شده؛ که یکی از آن‌ها لاله صدیق است. او می‌گوید: من در کودکی دختر بچه‌ای بودم که علاقه بسیار زیادی به بازی‌های پسرانه داشتم و به دنبال هیجان بودم. از آن‌جایی که پدرم همیشه همراه من بودند، اتومبیل‌رانی را به من یاد دادند. بعد از قبولی در دانشگاه، دوستانم به من گفتند تو که این‌قدر تند رانندگی می‌کنی چرا در مسابقه‌ها شرکت نمی‌کنی و تازه آن موقع بود که جرقه‌اش در ذهنم زده شد و برای اولین بار در مسابقات اتومبیل‌رانی شرکت کردم، چند سری اول مقام نیاوردم چون نقشه خوانم دائم ما را در کویر گم می‌کرد، درآن زمان هم اصلاً اجازه نمی‌دادند خانم‌ها در مسابقات سرعت شرکت کنند. </font></p><p align="justify"><font size="2">بعد از تلاش‌های بسیار زیاد من اجازه نامه را دریافت کردم و از همان ابتدا در مسابقات مختلف مقام‌های زیادی را کسب کردم؛ حتی صدای آقایان هم در رابطه با این موضوع درآمد. در حال حاضر به خانم‌ها اجازه می‌دهند که شرکت کنند اما در مسابقات میدانی که تماشاچی‌ همراه با پخش زنده تلویزیون  است و به دلیل اینکه من تنها خانم شرکت کننده هستم برای من مشکل به وجود آمده؛ تصور کنید در این زمینه یک هزینه و وقتی گذاشته می‌شود، ذوق و شوقی و استعدادی وجود دارد و بعد صرفاً به خاطر این‌که جنسیت من مونث است نباید در این مسابقات شرکت کنم. البته من هیچ‌وقت مایوس نشدم و همیشه به خود می‌گفتم که باید به هدفم برسم‌. من قبول کردم که شاید نمره جنس موئث یک باشد و نمره جنس مذکر دو، یعنی اهمیتی که داده می‌شود دو برابر باشد اما با علم به این مسائل به راهم ادامه دادم.</font></p><p align="justify"><font size="2"> از مشکلات دیگری که این رشته دارد مخارج بالای آن است؛ به یاد دارم در یکی از مسابقاتم از پدرم خواهش کردم مقداری ارز برایم فراهم کند که متاسفانه نتوانستند و من مجبور شدم سکه‌هایی که تا به آن روز در مسابقات مختلف به عنوان جایزه گرفته بودم را بفروشم و ارز تهیه کنم؛ به هر حال از عملکرد خودم ناراضی نیستم چرا که حد‌اقل توانستم روح خودم را اقناع کنم و از این به بعد هم قطعاً پیش می‌روم و تا وقتی که سالم با‌شم به را‌هم ادامه می‌دهم و ترس از هیچ سد و مانعی ندارم .<br /></font><font size="2"><br /><strong>عکس یعنی زندگی <br /></strong><img style="WIDTH: 237px; HEIGHT: 164px" height="164" hspace="10" src="http://4ghad.com/P1/p1/movafagh2.jpg" width="237" align="left" border="0" /> رامش لاهیجی هنرمند عکاسی است که تازگی‌ها اولین نمایشگاه انفرادی‌اش را برپا کرده بود. او زندگی در امریکا را رها کرده و به ایران آمده است. آن هم فقط به خاطر عشق به مردم. لاهیجی سختی سفر به شهرها و روستاهای مختلف را به جان می‌خرد تا لحظه‌هایی از زندگی زنان و مردان این سرزمین را ثبت کند. چرا که به نظر او هنر مثل روغنی است که چرخ دنده‌های زندگی را نرم می‌کند و زن هنرمند مثل دریا ناب و اصیل است و آلوده نمی‌شود. او می‌گوید‌: گاهی از دیدن سختی‌های زندگی عشایر یا روستاییان گریه‌ام می‌گیرد اما وقتی می‌بینم با محبت با من برخورد می‌کنند و مرا در غذاهای ساده محلی‌شان شریک می‌کنند می‌فهمم چقدر دوست‌شان دارم. لاهیجی به سختی‌های سفر اشاره می‌کند و می‌گوید در جامعه ما سفر کردن آن هم به تنهایی برای دختران خیلی سخت است. مدت زیادی طول کشید تا توانستم خانواده‌ام را راضی کنم و به سفر بروم‌. البته تا به حال به تنهایی سفر نکرده‌ام و همیشه یا همراه گروه بوده‌ام و یا برادرانم همراهم بوده‌اند. با این حال سفر خیلی در شخصیتم تاثیر گذاشته و شجاعتم را زیاد کرده است. با این حال امیدوارم شرایطی به وجود بیاید که زنان بتوانند با امنیت خاطر و بدون نگرانی خود یا خانواده‌شان سفر کنند و مانعی برای‌شان ایجاد نشود.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>بانوان قرآنی، قرائت آسمانی<br /></strong></font><font size="2">شيما چنگی متولد شهرستان آشتيان استان مركزی و فارغ التحصيل رشته زيست شناسی دانشگاه اراك است‌. او یکی از قاریان برجسته کشور است که به گفته خودش از کودکی با قرآن مانوس بوده است. او تعریف می‌کند: «‌زمانی كه سال چهارم دبستان بودم در برنامه سيمای قرآن، از قاريان نوجوان دعوت می‌كردند تا به قرائت قرآن بپردازند؛ آن قدر آن قرائت‌ها برايم جذاب بود كه هميشه آرزو داشتم من هم بتوانم به زيبايی آن‌ها قرآن بخوانم. به همين دليل از همان سنين، يعنی حدود 10 سالگی با گوش دادن به نوارهای استاد عبدالباسط كار قرائت قرآن به صورت تقليدی را آغاز كردم. بعد از آن سال دوم راهنمايی برای اولين بار در مسابقات دانش‌آموزی شركت كردم و در سطح استان مركزی رتبه دوم را كسب كردم.» این دختر موفق ادامه می‌دهد:«‌بهترين تفريح من اين بود كه وقتی از مدرسه به خانه می‌آمدم، به سراغ راديو قرآن می‌‌رفتم و قرائت قاريان مختلف مصری را از راديو ضبط می‌كردم، بعد آن‌ها را گوش می‌كردم و سعی می‌كردم با تكرار زياد سبك‌شان را به طور كامل ياد بگيرم و در اين ميان، تشويق پدر و مادرم سبب می‌شد تا علاقه من روز به روز بيشتر شود؛ تا اين‌كه در مسابقات كشوری دانش‌آموزی سال 77 و 79 رتبه اول را كسب كردم و تا مرحله انتخابی مسابقات بين‌المللی دانش‌آموزی نيز پيش رفتم و دوم شدم و به عنوان نفر ذخيره رشته قرائت در مسابقات حضور يافتم. حضور من در مسابقات، در زمان دانشجويی نيز ادامه داشت و حاصل آن كسب رتبه‌های اول، دوم، سوم جشنواره‌های هجدهم، شانزدهم و نوزدهم دانشجويان سراسر كشور بود.»<br /></font></p><p align="center"><font size="2"><img style="WIDTH: 182px; HEIGHT: 262px" height="262" hspace="10" src="http://4ghad.com/P1/p1/movafagh3.jpg" width="182" align="left" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">اما این موفقیت‌ها به سادگی به دست نیامده و بانوان قاری در میان راه با مشکلات و محدودیت‌هایی مواجه هستند. شیما چنگی با اشاره به این موضوع می‌گوید: «‌محدوديتی كه بانوان ما در مسير اجرای برنامه‌ در مجامع عمومی دارند سبب شده تا هم تجربه كمتری داشته باشند و هم خيلی‌ها اصلاً ندانند كه قاری زن با اين همه توانايی نيز در كشور ما وجود دارد و بعضی‌ها فكر می‌كنند سطح آن‌ها بسيار پايين‌تر از آقايان است. در حالی كه به نظر من قاريان زن ايرانی با اين همه محدوديت، از توانايی‌های بسيار بالايی حتی در مقايسه با قاريان زن كشورهای دیگر و حتی آقايان برخوردار هستند. ما هر ساله شاهد برگزاری مسابقات بين‌المللی قرآن در كشورهای مختلف اسلامی هستيم كه در بسياری از اين كشورها به استثنای ايران، بانوان نيز در رشته‌های مختلف شركت می‌كنند. اما جای تأسف است كه قاريان و حافظان توانای ايرانی از حضور و شركت در اين مجامع بين‌المللی محرومند. اداره اوقاف 28 سال است كه برای آقايان مسابقات بين‌المللی برگزار می‌كند، اما برای خانم‌ها تازه 3 سال است كه در رشته قرائت مسابقات را برگزار می‌كند، آن هم فقط تا مرحله كشوری. مسئله بسيار مهم دیگری که باید مسئوولان سازمان اوقاف و مسئولان اعزام به آن توجه كنند، اين است كه هر ساله تعداد زيادی از قاريان و حافظان و اساتيد مرد به حج تمتع جهت اجرای برنامه اعزام می‌شوند، بعضی از اين آقايان كه هيچ رتبه كشوری نيز ندارند بارها و بارها به حج اعزام می‌شوند، اما اين امكان حتی برای رتبه‌های اول اوقاف بانوان نيز وجود ندارد.»<br /></font><strong><br /><font size="2">ورزش‌کاران‌، قهرمانان</font></strong><font size="2"> <br />دختران ایرانی به قول قدیمی‌ها از هر انگشت‌شان هزار می‌بارد‌. هم اهل درس و هنر و پرورش روح هستند و هم اهل ورزش و پرورش جسم. در سال های اخیر دختران زیادی در رشته‌های مختلف مدال کسب کرده‌اند و روی سکوی قهرمانی بالاتر از رقیبان ایستاده‌اند. پدیده بلوری‌زاده یکی از این دختران است و واقعا هم برای خودش پدیده‌ای است. بلوری‌زاده توسط مادر ورزشکارش با ورزش آشنا و به آن علاقه‌مند شده است. او قهرمان رشته دو و میدانی و کاپیتان تیم ملی والیبال بانوان ایران است‌. او از 14 سالگی در مسابقات مختلف حضور داشته و از سال 1371 نیز به عضویت تیم ملی درآمده است. او می گوید:متاسفانه در ورزش بین خانمها و آقایان تفاوتهایی وجود دارد و خانمها به عنوان ورزشکار حرفه‌ای شناخته نشده‌اند و مثل آقایان دستمزد حرفه‌ای نمی‌گیرند و اعزام آن‌ها به مسابقات جدی گرفته نمی‌شود در حالی‌که خانم‌ها تا به حال به هر مسابقه‌ای که اعزام شده‌اند افتخارآفرین بوده‌اند و با مقام برگشته‌اند. بلوری‌زاده در مورد نحوه پوشش خانم‌های ورزشکار می‌گوید‌: بر خلاف آن‌چه در نگاه اول به نظر می‌آید استفاده از این پوشش برای ما سخت نیست‌؛ چون طراحی آن با کار کارشناسی انجام شده و در مراحل مختلف ما آن لباس‌ها را امتحان کرده‌ایم تا به فرم مناسب دست یافته‌‌ایم. جالب این‌جاست که وقتی ما با این لباس‌ها می‌دویم یا والیبال بازی می‌کنیم و نتیجه می‌گیریم همه تعجب می‌کنند و برای‌شان جالب است؛ اما برای خودمان عادی شده است.<br /></font><strong><br /><font size="2">این کنکوری‌ها</font></strong><br /><font size="2">اما از هر چه بگذریم از شاگرد اول‌های کنکور نمی‌توان گذشت. آن هم اگر دختری از روستای دورافتاده‌ای در قائنات توانسته باشد یکی از 10 نفر اول کنکور رشته انسانی شود. سیمین دخت اسداللهی در نقطه‌ای محروم تحصیل کرده و با تحمل سختی‌های بسیار توانسته است طعم شیرین پیروزی را بچشد. او آرزو دارد حقوق‌دان یا قاضی شود. اسداللهی می‌گوید: موفقیتم را مدیون خدا هستم و لطفی که او به من داشته است. به نظر من دستیابی به موفقیت مرهون تلاش و پشتکار فردی است و این‌که هیچ‌وقت فکر نکنیم چون زن هستیم از پس کاری برنمی‌آییم. اگر زنی اعتماد به نفس داشته باشد می‌تواند به بالاترین موفقیت‌ها دست یابد حتی اگر از بسیاری از امکانات محروم باشد.<br />فاطمه رشیدی هم از پذیرفته‌شدگان برتر رشته هنر است؛ از شهر هنرپرور شیراز. او هم به اعتماد به نفس زنان اشاره می‌کند و می‌گوید یک زن برای رسیدن به موفقیت جدا از شرایط سخت و ناهنجاری که ممکن است در زندگی با آن دست به گربیان باشد‌، باید توانایی‌هایش را بشناسد‌. اما مشکل این‌جاست که زنان باید دائم خودشان را ثابت کنند تا مردان هم به توانایی‌های آن‌ها ایمان بیاورند و مانع پیشرفت آن‌ها نشوند.<br /></font><strong><br /><font size="2">و اما بعد....</font></strong><br /><font size="2">صحبت کردن راجع به موفقیت‌های دختران تمامی ندارد. رشته‌ها و شاخه‌های مختلف علمی‌، ورزشی، هنری و ... شاهد بالندگی و رشد دختران ایرانی دررشته‌های مختلف هستند. به قول صدف علی‌رضایی‌، دختر مخترعی که تا به حال در چندین مسابقه بین‌المللی صاحب مدال شده است، دختران ایرانی می‌توانند تمام قله‌های افتخار را فتح کنند، فقط اگر بخواهند.<br /></font></p></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>این روزها که می گذرد...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-13.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.310</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary>  مهتاب آذینگاهی وقت‌ها زندگی برای ما آدم‌ها آن‌قدر یک‌نواخت و تکراری می‌شود که فکر می‌کنیم از ازل همین‌طور بوده و تا ابد هم همین‌طور خواهد بود. در حالی که نمی‌دانیم تا همین 50-60 سال پیش، زندگی مادربزرگ‌ها و مادران‌مان 180 درجه با زندگی امروز ما متفاوت بوده است. گاهی که صحبت از قدیم می‌شود و مادربزرگم تعریف می‌کند که در یک خانه بزرگ قدیمی که هر خانواده یک اتاق در آن داشته، زندگی می‌کرده است، نمی‌توانم تصور کنم که چطور می‌شود خانه‌ای به آن شلوغی را با دیدگاه‌ها و سلیقه‌های متفاوت تحمل کرد آن هم در شرایطی که من...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p align="right"><font size="2">  مهتاب آذین</font></p><p align="justify"><font size="2">گاهی وقت‌ها زندگی برای ما آدم‌ها آن‌قدر یک‌نواخت و تکراری می‌شود که فکر می‌کنیم از ازل همین‌طور بوده و تا ابد هم همین‌طور خواهد بود. در حالی که نمی‌دانیم تا همین 50-60 سال پیش، زندگی مادربزرگ‌ها و مادران‌مان 180 درجه با زندگی امروز ما متفاوت بوده است. گاهی که صحبت از قدیم می‌شود و مادربزرگم تعریف می‌کند که در یک خانه بزرگ قدیمی که هر خانواده یک اتاق در آن داشته، زندگی می‌کرده است، نمی‌توانم تصور کنم که چطور می‌شود خانه‌ای به آن شلوغی را با دیدگاه‌ها و سلیقه‌های متفاوت تحمل کرد آن هم در شرایطی که من و برادرم با وجود این‌که هر کدام یک اتاق جداگانه داریم نمی‌توانیم یک روز را بی‌دعوا و سر و صدا سپری کنیم. مادربزرگ می‌گوید: «آن موقع احترام بین اعضای خانواده حاکم بود. کسی روی حرف بزرگ‌تر حرف نمی‌زد و دخترها هم که اصلا حرف نمی‌زدند!» وقتی صحبت از گذشته می‌شود، مادربزرگ دوست دارد ساعت‌ها از آن حرف بزند و این بهترین فرصت است که ببینیم زندگی دختران 7-6 دهه پیش چگونه بوده است.<br /></font><strong><br /><font size="2">سر سوخته‌ای که سبز شد</font></strong><br /><font size="2"><img hspace="10" src="http://4ghad.com/P1/p1/3nasl-1.jpg" align="left" border="0" />مادربزرگ اهل ورامین است. او دومین دختر یک خانواده 8 نفری بود و به قول خودش عزیز دردانه پدر. او تعریف می‌کند: «آن موقع همه آرزو داشتند فرزندشان پسر بشود و اگر کسی دختردار می‌شد همه برایش دلسوزی می‌کردند و انگار که مصیبتی به او وارد شده باشد تسلیت می‌گفتند. خیلی‌ها حتی اسم زن و دخترشان را صدا نمی‌کردند و به آن‌ها ضعیفه و منزل و... می‌گفتند و اجازه نمی‌دادند آن‌ها به تنهایی از خانه خارج شوند. اما پدر من از این دسته نبود و با این‌که 5 دختر و یک پسر داشت، هیچ فرقی بین یک‌دانه پسرش با ما نمی‌گذاشت.» مادربزرگ به یاد آن روزها آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «هر سال عید، پدرم دست مرا می‌گرفت و با هم به عید دیدنی می‌رفتیم. همه پدرم را شماتت می‌کردند که چرا با دخترت به این‌طرف و آن‌طرف می‌روی و حتی بعضی می‌گفتند مگر سر سوخته‌ات سبز شده است؟ اما پدرم به این حرف‌ها توجهی نداشت و می‌گفت دختر و پسر نعمت خدا هستند و فرقی ندارند. بعدها که پدرم پیر و بیمار شد و من از او مراقبت می‌کردم پدرم می‌گفت کاش حالا اعضای فامیل این‌جا بودند و می‌دیدند که دختر عصای دست آدم است یا پسر.»</font></p><p align="justify"><font size="2">از مادربزرگ درباره زندگی دختران در آن دوره می‌پرسم و او می‌گوید: «ورامین یک شهر مذهبی بود و با این‌که رضاخان در آن دوره تغییرات زیادی به وجود آورده بود اما مردم همچنان سنت‌های خود را حفظ کرده بودند. دخترها به ندرت از خانه خارج می‌شدند و اگر هم بیرون می‌رفتند چارقد سر می‌کردند و روبند می‌زدند. تفریحات‌شان هم بیشتر مربوط به کارهای خانه‌داری بود؛ مثل گل‌دوزی و خیاطی و مربا و ترشی درست کردن و... آن دوره دخترها خیلی هنرمند بودند و به تنهایی می‌توانستند یک خانواده را اداره کنند؛ نه مثل حالا که تازه روزی که به خانه شوهر می‌روند می‌خواهند یاد بگیرند که گاز را روشن کنند.» </font></p><p align="justify"><font size="2">حرف خانه شوهر که می‌شود مادربزرگ نگاهی به عکس پدربزرگ روی تاقچه می‌کند و می‌گوید: «وقتی ازدواج‌های الان را می‌بینم که خانواده‌ی پسر چندین‌بار می‌روند و می‌آیند و دختر و پسر با هم حرف می‌زنند و بعد تازه تصمیم می‌گیرند که آیا با هم ازدواج کنند یا نه‌، تعجب می‌کنم. دوره ما اصلا از این خبرها نبود. با این‌که پدرم نسبت به خانواده‌های دیگر کمتر سنتی فکر می‌کرد ولی به آداب و رسوم پای‌بند بود و من، شوهرم را تا بعد از عقد ندیده بودم. وقتی آن‌ها به خواستگاری‌ام آمدند، من از پشت در چای را به پدرم دادم و همان‌جا پشت در نشستم و به حرفهای‌شان گوش دادم. وقتی پدرم به آن‌ها جواب مثبت داد، قلبم داشت از حلقم بیرون می‌آمد. البته به پدرم اطمینان داشتم و می‌دانستم آدم خوبی را برایم انتخاب کرده است اما باز هم دلم می‌خواست خودم هم می‌توانستم در این مورد نظر بدهم ولی آن موقع از این خبرها نبود و دخترها جرات چنین کاری را نداشتند.»</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>این دبیرستانی‌ها</strong> <br />وقتی حرف‌های مادربزرگم را برای دوستم، صدف تعریف می‌کنم، چشم‌هایش از تعجب گرد می‌شوند. مادر صدف که شاهد حرف‌های ماست می‌گوید: «مادربزرگت راست می‌گوید؛ شرایط زندگی دخترها امروز خیلی فرق کرده است. الان شما به راحتی درس می‌خوانید و حتی برای ادامه تحصیل به شهرهای دیگر می‌روید و یا به سر کار می‌روید؛ در صورتی که ما برای درس‌خواندن سختی‌های زیادی را متحمل می‌شدیم  و به سختی می‌توانستیم خانواده‌مان را راضی کنیم تا اجازه بدهند ما به مدرسه برویم. خیلی از خانواده‌ها فقط پسرها را به مدرسه می‌فرستادند و دخترها را در خانه نگه می‌داشتند و می‌گفتند همان خانه‌داری و بچه‌داری را یاد بگیرند، کافی است و بعد هم هنوز دست راست و چپش را نشناخته بود، می‌نشاندندش سر سفره عقد و باید می‌رفت سر خانه و زندگی‌اش.»</font></p><p align="justify"><font size="2">مادر صدف آلبوم دوره جوانی‌اش را نشان‌مان می‌دهد و تعریف می‌کند: «من خیلی به درس‌خواندن علاقه داشتم؛ به همین خاطر با هزار زور و زحمت پدرم را راضی کردم اجازه بدهد به مدرسه بروم. پدرم خودش بی‌سواد بود و همیشه از این‌که نمی‌تواند بخواند و بنویسد ناراحت بود. برای همین اجازه داد که من به مدرسه بروم. تا کلاس ششم را در محل خودمان خواندم اما برای دبیرستان باید به مدرسه‌ای که خیلی از خانه‌مان دور بود می‌رفتم. پدرم اجازه نداد که در دبیرستان ثبت نام کنم و گفت تا همین‌جا برایت کافی است اما من گریه و زاری کردم و حتی سه روز غذا نخوردم تا این‌که مادرم توانست پدرم را راضی کند. وقتی من در دبیرستان ثبت‌نام کردم چند تا از دخترهای محله‌مان هم به فکر ادامه تحصیل افتادند و با هم یک گروه شدیم و آن وقت دیگر پدر و مادرهای‌مان اجازه دادند که به دبیرستان برویم. ما با هم می‌رفتیم و با هم بر می‌گشتیم و این طوری دوری راه هم کمتر اذیت‌مان می‌کرد.»<br /></font><strong><br /><font size="2">باز هم همان حکایت همیشگی</font></strong></p><p align="center"><strong><font size="2"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/3nasl-2.jpg" align="baseline" border="0" /></font></strong></p><p align="justify"><font size="2">دست‌یابی به فرصت‌های برابر، آرزوی همیشگی زنان بوده و هست. صدف می‌گوید: «ما توانایی‌های زیادی داریم و باید فرصتی برای‌مان فراهم شود تا آن‌ها را نشان دهیم. ما مادران فردای جامعه‌ایم و اگر ما فرصت رشد و پیشرفت داشته باشیم، جامعه نیز رو به رشد خواهد رفت.» صدف البته راست می‌گوید اما نباید از تحولات زیادی که در زندگی دختران امروز رخ داده است، غافل شد.</font></p><p align="justify"><font size="2">ساحل، خواهر صدف، می‌گوید: «وقتی زندگی خودم را با مادرم مقایسه می‌کنم می‌بینم که من شرایط خیلی خوبی دارم. به کلاس‌های دل‌خواهم می‌روم، ورزش و رانندگی می‌کنم، حق انتخاب و تصمیم‌گیری دارم و بسیاری دیگر از چیزهایی را که مادرم نداشته است، در اختیار دارم. با وجود این هنوز راضی نیستم و فکر می‌کنم، چیزهایی هست که به آن‌ها دست نیافته‌ام؛ مثلا استقلال بیشتری می‌خواهم و این‌که پدر و مادرم به اندازه برادرم به من اختیار و آزادی عمل بدهند. مثلا او بدون اجازه آن‌ها بیرون می‌رود و هر وقت که بخواهد برمی‌گردد اما من قبل از خروج از خانه باید به همه توضیح بدهم که کجا می‌روم، با کی می‌روم و کی برمی‌گردم و...» ساحل ادامه می‌دهد: «برادرم می‌تواند هر لباسی بپوشد و هر مدل مویی داشته باشد اما من چنین اجازه‌ای ندارم و توجیه پدر و مادرم این است که خب او پسر است و فرق می‌کند و من نمی‌دانم جنسیت دیگر چه جور توجیهی است؟ آن هم وقتی همیشه می‌گویند بین من و برادرم فرق نمی‌گذارند.»</font></p><p align="justify"><font size="2">آدم‌ها انگار برای این آفریده شده‌اند که همیشه ناراضی باشند. به‌خصوص خانم‌ها که ایده‌آل‌گراترند و به راحتی به وضع موجود راضی نمی‌شوند. ما امروز درس می‌خوانیم، سر کار می‌رویم و همسرمان را انتخاب می‌کنیم و در بسیاری از فعالیت‌های ورزشی، هنری، علمی و... حضور داریم اما باز هم راضی نیستیم و عدالت و برابری بیشتری را در حق و حقوق‌مان طلب می‌کنیم. به هر حال وقتی در کمیت نیمی از اعضای جامعه‌ایم چرا در کیفیت نباشیم؟</font></p><p align="justify"><font size="2">تصاویر تزئینی است.<br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>در ســرزمـیـن دل‌هـای روشـن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-12.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.309</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary> کبری آسوپار سرشار از باورهای دنیازده‌ی باستانی که به عادت همه‌ی ادوار تاریخ، عقل و دل را آلوده‌ی خویش کرده بودند، به سرزمین جدیدی قدم گذاشتم که خوب می‌دانستم اگر اندکی روح را به امواج زلال آسمانی‌اش بسپارم، همه‌ی دنیا فراموشم می‌شود. و این فراموشی حتی اگر لحظه‌ای هم باشد، شکوهش تا همیشه می‌ماند و مرا به ترک دنیا فرا می‌خواند. آن‌جا مدرسه‌ی دختران روشندلی بود که امیدشان به خدا و اعتمادشان به خویشتن راه را بر آنان روشن می‌نمود. آن دریای دل‌های روشن را کشیدن نتوان، اما به قدر تشنگی در سبوی قلم خویش به ارمغان لحظه‌های‌تان آورده‌ام، جرعه‌ای همراه...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p align="justify"><font size="2"> کبری آسوپار</font></p><p align="justify"><font size="2"><img style="WIDTH: 364px; HEIGHT: 269px" height="269" hspace="10" src="http://4ghad.com/P1/p1/roshandel2.jpg" width="364" align="right" border="0" /> سرشار از باورهای دنیازده‌ی باستانی که به عادت همه‌ی ادوار تاریخ، عقل و دل را آلوده‌ی خویش کرده بودند، به سرزمین جدیدی قدم گذاشتم که خوب می‌دانستم اگر اندکی روح را به امواج زلال آسمانی‌اش بسپارم، همه‌ی دنیا فراموشم می‌شود. و این فراموشی حتی اگر لحظه‌ای هم باشد، شکوهش تا همیشه می‌ماند و مرا به ترک دنیا فرا می‌خواند. آن‌جا مدرسه‌ی دختران روشندلی بود که امیدشان به خدا و اعتمادشان به خویشتن راه را بر آنان روشن می‌نمود. آن دریای دل‌های روشن را کشیدن نتوان، اما به قدر تشنگی در سبوی قلم خویش به ارمغان لحظه‌های‌تان آورده‌ام، جرعه‌ای همراه شوید:</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>چرا مدرسه‌ای جدا؟!</strong><br />این‌جا مدرسه‌ی دخترانه‌ای است ویژه‌ی نابینایان در شهرستان ری، و من- مثل همه‌ی آدم‌های اطرافم- نمی‌دانم چرا این‌جا، پی چیزهای عجیب و غریب می‌گردم. شاید برای این‌که این‌جا مدرسه‌ی ویژه‌ای است و همین جداسازی، در ذهن مردم نیز دیوار قطوری بین دیدن و ندیدن کشیده است. نتیجه‌ی این تفکرات، اولین سؤال من می‌شود از معاون مدرسه که به چرایی وجود چنین مدارسی و عدم حضور دانش‌آموزان نابینا در مدارس عادی برمی‌گردد. معاون مدرسه بسیار خوش‌برخورد و با نشاط قانعم می‌کند: «این‌جا تعداد دانش آموزان کمتر است و معلم هم آموزش ویژه دیده و تک‌تک به بچه‌ها سرمی‌زند. از سوی دیگر به علت عدم وجود فرهنگ مناسب، احتمال برخورد بد و توهین‌آمیز دانش‌آموزان با هم‌کلاسی نابینای‌شان در مدارس عادی بسیار زیاد است.» نیم‌ساعت به زنگ تفریح دانش‌آموزان مانده است و این فرصت خوبی است برای یک گشت کوچک در مدرسه‌ای استثنائی. </font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>مثل هر مدرسه‌ی دیگر...<br /></strong>مدرسه‌ای است، مثل همه‌ی مدرسه‌های دیگر، دیوارها پر از بُرد، و بُردها پر از کاغذها و برگه‌های مختلف و من متعجب، خیره به عکس‌ها و نوشته‌ها که برای چه کسی به دیوار زده شده‌اند؟<br />ساختمان مدرسه، فضای بزرگی ندارد اما همان فضای کوچک همه‌ی پایه‌ها از اول دبستان تا سوم دبیرستان را درخود جای داده و کلاسی هم برای کودکان چند‌ معلولیتی و البته مثل همه‌ی مدارس دیگر، کتاب‌خانه و آزمایش‌گاه و نمازخانه و دفتر هم دارد و اتاق مشاوره. روی در هر کلاس برگه‌ای زده‌اند که پایه‌ی هر کلاس را مشخص می‌کند با خط فارسی و پائین برگه، همان عنوان با خط بریل. گوشه‌ی راهرو هم مثل همه‌ی مدارس کمدی است با دری شیشه‌ای پر از جوایز مختلف.<br />متن کتاب‌های درسی مثل سایر مدارس است فقط به خط بریل. خط بریل خطی جهانی است و یادگیری‌اش امری حیاتی برای همه‌ی نابینایان. اما نکته‌ی جالب آن‌جاست که همه‌ی دانش‌آموزان این مدرسه نیازی به یادگیری خط بریل ندارند. تعحب نکنید، بسیاری از کسانی که ما نابینای‌شان می‌پنداریم، در واقع کم‌بینا هستند و به کمک عینک یا ذره‌بین و البته درشت‌نمایی نوشتار می‌توانند ببینند و برای خواندن و نوشتن از خط فارسی استفاده می‌کنند.<br />داخل دفتر مدرسه، درانتظار زنگ تفریح، هم‌صحبت خانم عبداللهی می‌شوم؛ دختر جوانی که دیپلمش را در همین مدرسه گرفته و اکنون سال سوم دانشگاه پیام‌نور است. برای کار عملی تحقیقش باید تدریس داشته باشد و دلیل بودنش در این‌جا هم همین است. حس می‌کنم باید کمی صمیمانه‌تر باب گفتگو را باز کنم و به مسائل خصوصی‌تر هم بپردازم؛ می‌پرسم هیچ‌وقت نشده به خاطر کم‌بینایی‌، رسیدن به آرزوی بزرگی را از دست بدهی؟ می‌گوید: «بله شده. دوست داشتم بازیگر شوم یا عروسک‌گردان اما نشد.» بعدتر متوجه می‌شوم دوره‌ی دانش‌آموزی‌اش اهل موسیقی بوده و پای ثابت جشنواره‌ها، نت‌ها را هم حفظ می‌کرده.<br />از مطالعات غیر درسی‌اش می‌پرسم و جواب می‌شنوم: نشریه‌ی «ایران سپید»، ماهنامه‌ی «بشری» که هم خط بریل دارد و هم درشت‌نمایی. و البته فصلنامه‌ی «رودکی». کتاب را هم به صورت نوار از کتابخانه‌ی رودکی می‌گیریم، و از خواندن رمان‌های «بر باد رفته» و اسکارلت می‌گوید. خواهرش هم کم‌بیناست و کارشناس روان‌شناسی و برادرش هم و البته فوق‌دیپلم الاهیات. ناخودآگاه ذهنم به طرف پدر و مادرش می‌رود. نمی‌دانم جز ایمان به‌خدا چه‌چیز انسان را در چنین مواقعی از ناشکری باز می‌دارد؟! و یاد همه‌ی ناشکری‌هایم می‌افتم که به کوچک‌ترین درد و رنجشی، همه‌ی رحمت الاهی را به فراموشی می‌سپارم. حس غریبی دارم حسی که ناخودآگاه چشمانم را نم می‌زند. </font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>اینترنت فراموش نشود!</strong><br />جاذبه‌ی دنیای اینترنت، بیشتر از آن است که عده‌ای فقط به خاطر نداشتن حس بینایی از آن دست بکشند و بی‌خیالش شوند، خصوص آن‌که در دنیای امروز تکنولوژی برای هر مشکلی از این دست چاره‌ای می‌اندیشد. برای نابینایان هم سیستم «نوید 4» و «پک جاز» امکان استفاده از اینترنت را فراهم آورده؛ به این شکل که صفحات را روخوانی می‌کند. البته اگر مطلب انگلیسی باشد اول ترجمه می‌کند بعد روخوانی. در واقع می‌شود ترجمه‌ی گویا. (همان چیزی که خیلی از کاربرها به آن نیازمندند!)<br />خانم عبداللهی همچنان برای من سخن می‌گوید؛ ساده و صمیمی و دل‌نشین، و چه خوش‌حالم که بارانی شدن هوای چشمانم، و ایستادن دستم از نوشتن را نمی‌بیند و هم‌چنان ادامه می‌دهد. وقتی می‌پرسم از خدا گلایه‌ای ندارید و قاطعانه می‌شنوم: «نه، حتماً مصلحت من در این بوده است.» دلم برای جانمازم و هوای بارانی دل‌شکستگی‌هایم تنگ می‌شود. چه بد که هوای اندک مناجات‌های گاه به گاهم را به جای شکر داشته‌هایم، همیشه به شکوه‌ی نداشته‌هایم آلوده‌ام. چه بد!<br />زنگ تفریح که می‌شود به حیاط می‌روم. بچه‌ها در گروه‌های سه‌چهار نفری به گفتگو و خنده مشغولند. دو نفر تنها به دیوار تکیه داده‌اند و گویا با هم درددل می‌کنند. بچه‌های ابتدایی هم در گوشه‌ی حیاط مشغول بازی با تاب و سرسره هستند. چقدر همه‌چیز طبیعی است! همه‌چیز جز دل من که گویا پس از باران، رنگین‌کمانی شده است.</font></p><p align="justify"><font size="2"><strong>پای درد یک دل روشن</strong> <br />به سراغ جمعی از بچه‌ها می‌روم: اول دبیرستان هستند و خنده و شادی‌شان، پر سر و صدا! می‌پرسم: «تنها بیرون می‌روید؟» غیر از یکی بقیه، پاسخ‌شان مثبت است و آن یکی هم حس می‌کنم فقط کمی اعتماد به نفسش پایین است. می‌گوید: «باید با عصای سفید بروم، مردم به من نگاه می‌کنند و من دوست ندارم مورد توجه مردم قرار بگیرم.» گر چه در دلم کمی به او حق می‌دهم اما می‌گویم: «خب نگاه کنند چیز خاصی که نمی‌بینند، دختری با عصای سفید راه می‌رود.» و سعی می‌کنم بی‌تفاوتی را از لحنم دریابد. از لبخندش می‌فهمم که در می‌یابد، اما ادامه می‌دهد: «فرهنگ برخورد با نابینایان در جامعه‌ی ما جا نیفتاده است. مردم با دید منفی و همراه با حس ترحم نگاه می‌کنند. یک بار یکی از دوستانم برای رد شدن از خیابان تقاضای کمک کرده بود به جای رد شدن از خیابان، با یک 100 تومانی مواجه شده بود!» و من باز هم در دلم به او حق می‌دهم. ما هنوز نمی‌دانیم یک معلول هم انسانی است مثل ما و نیازی به برخوردهای برخاسته از حس ترحم ندارد. <br />به خاطر حضور من دخترها دیر به کلاس می‌رسند و توی راهرو معلم‌شان که از نبود آن‌ها متعجب شده ناگهان ما را می‌بیند: <br />- کجا رفتید؟ فکر کردم کلاس تعطیله!<br />بچه‌ها هر کدام به شوخی و جدی، با صمیمیت پاسخش را می‌دهند. بعد سر کلاس می‌روند و من کمی با دبیرشان هم‌کلام می‌شوم. تازه کارش را در این مدرسه شروع کرده و بسیار از حضور در این‌جا خوشحال است. می‌گوید: «بچه‌های این‌جا دل پاکی دارند و این تنها تفاوت این‌ها با خیلی از مردم است. بسیاری از مردم برای حاجت گرفتن نذر این‌ها می‌کنند.» شاید انعکاس همان دل‌های پاک‌شان باشد، این صمیمت غریب که با معلم‌شان دارند و با خودشان و حتی با من. و به خاطر همین صمیمیت است که معلم‌های این‌جا، شاگردان‌شان را با اسم کوچک صدا می‌زنند. <br />فرصت اندکی است تا پایان کلاس‌ها و من از معلم ریاضی سال دوم دبیرستان اجازه می‌گیرم 10 دقیقه‌ای فقط سر کلاسش حضور داشته باشم.</font></p><p align="center"><font size="2"> <img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/roshandel1.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="2">بی‌هیچ حرف و کلامی. کلاس 8 دانش آموز دارد.<br />جمعیت کلاس‌های دیگر هم بیشتر از این نیست. بچه‌ها به احترام من برمی‌خیزند، و من شرمنده‌ی ادب‌شان، تشکر می‌کنم. میزها دور تا دور کلاس چیده شده‌اند و روی هر میز دستگاهی که به وسیله‌ی آن می‌توان خط بریل را نوشت (پرکینز). دستگاه‌های پر سرو صدایی است. معلم‌شان می‌گوید: «کمی که بگذرد عادت می‌کنی.» معلم تمرین می‌دهد و تک‌تک به بچه‌ها سر می‌زند، می‌پرسد و... یکی از بچه‌ها شیطنتش گل می‌کند: «خانم 5 دقیقه به زنگ است؛ اجازه می‌دهید وسایل‌مان را جمع کنیم؟». «نه» گفتن معلم خنده را مهمان لب‌های دانش آموز می‌کند و باز تمرینی دیگر...<br />و من فکر می‌کنم به مردم سرزمینم که با اینان غریبه‌اند، نه در صدا ‌و ‌سیما از اینان خبری هست، نه در مطبوعات. سالی یک روز، روز جهانی نابینایان یا عصای سفید که می‌شود پی تقدیر و تقدیس نابینایان می‌رویم و بعد همه چیز فراموش‌مان می‌شود. و شاید هم فکر می‌کنیم همان یک کتابی که مؤسسه‌ی... برای این‌ها تکثیر می‌کند کافی است و همین که کتاب چاپ امسال 10 سال بعد به صورت نوار یا خط بریل به نابینایان برسد یعنی آخر امکانات. اما ساده‌لوحی است اگر ندیدن را امتحانی تنها برای روشن‌دلال بدانیم و خود را از معرکه‌ی ابتلاء برحذر بدانیم. </font></p><p align="justify"><font size="2"><br /><strong>با بال شکسته پر کشیدن هنر است<br /></strong><br /><img style="WIDTH: 352px; HEIGHT: 251px" height="251" hspace="10" src="http://4ghad.com/P1/p1/roshandel3.jpg" width="352" align="left" border="0" />زنگ می‌خورد. دیگر فرصتی برای ماندن نیست. سرویس‌ها منتظر بچه‌ها مانده‌اند و من، صادقانه بگویم، دلم نمی‌خواهد بروم. دیگر از آن باورهای دنیازده‌ی باستانی در دلم خبری نیست. من امروز فائزه را دیدم که با اطمینان به من می‌گفت: «من فرقی بین خودم با بچه‌های عادی نمی‌بینم. حتی در خیلی موارد من بالاتر هستم.» و چقدر دلم می‌خواهد که به آرزویش برسد. او دلش می‌خواهد طراح لباس شود. من امروز محدثه را دیدم که گرچه ازخط بریل متنفر بود و دوست داشت خط فارسی را یاد بگیرد اما شادابی و نشاط و شیطنت‌های نوجوانی‌اش عجیب دل من را برای پاکی دوران نوجوانی‌ام تنگ کرد. من امروز معصومه را دیدم که به یقین می‌گفت: «از خدا گلایه‌ای ندارم، حتماً خدا فهمیده که این جوری برای ما بهتر است.» معصومه با همه سیزده سالگی‌اش چه ساده «راضی به رضای خدا بودن» را برای من تبیین کرد.<br />من امروز آموختم که با همین دو چشم که برای دیدن آیات الهی به من داده شده آن‌قدر سرگرم دنیا شده‌ام که این آیه‌های روشن را اصلاً ندیده بودم و چه بد که فکر می‌کردم نداشتن چشم یعنی نبودن! ولی اکنون حضور این دختران پر امید و پرشور و پر تلاش را بسیار پررنگ‌تر می‌بینم تا بودن زمینی خودم را و حتی تو را و هنوز مانده‌ام رضا بودن به مصلحت الهی را از اینان بیاموزم یا توکل را، یا پشت‌کار و امید را... <br />فقط خوب می‌دانم مقصد اگر پرواز باشد، بال‌های شکسته هم مانع نمی‌شود و اصلاً هنر در همین پر کشیدن با بال‌های شکسته است. <br /> <br /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>بازگشت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-11.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.308</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary> محبوبه بوجار دلش از همه دنیا و ما فیها گرفته بود، انگار یه كوه غم رو دلش انبار شده بود، بدون هدف تو خیابون پرسه می‌زد، حتی نمی‌تونست تشخیص بده كه كجاست. سرش رو پایین انداخته بود و به حركت بی‌هدف پاهاش خیره شده بود، یك‌قدم، دو قدم، سه قدم...،  هر از گاهی كه سرش رو بالا می‌گرفت و نگاهش تو نگاه كسی گره می‌خورد، كنجكاوی رو تو نگاه‌شون می‌خوند، می‌دونست كه بعضی‌هاشون واقعا دوست دارن بدونن كه این دختر، با این سر و شكل، چرا این قدر غمگین و افسرده تو خیابون پرسه می‌زنه. مانتوی تنگ كرم‌رنگی تنش بود،...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p> <font size="2">محبوبه بوجار</font> <p align="justify"><font size="2">دلش از همه دنیا و ما فیها گرفته بود، انگار یه كوه غم رو دلش انبار شده بود، بدون هدف تو خیابون پرسه می‌زد، حتی نمی‌تونست تشخیص بده كه كجاست. سرش رو پایین انداخته بود و به حركت بی‌هدف پاهاش خیره شده بود، یك‌قدم، دو قدم، سه قدم...،  هر از گاهی كه سرش رو بالا می‌گرفت و نگاهش تو نگاه كسی گره می‌خورد، كنجكاوی رو تو نگاه‌شون می‌خوند، می‌دونست كه بعضی‌هاشون واقعا دوست دارن بدونن كه این دختر، با این سر و شكل، چرا این قدر غمگین و افسرده تو خیابون پرسه می‌زنه. </font></p><p align="justify"><font size="2">مانتوی تنگ كرم‌رنگی تنش بود، شال شكلاتی‌رنگی نیمی از موهاش رو پوشونده بود، لاك قرمز رنگ دست و پاهاش از دور خودنمایی می‌كرد، و اون چیزی كه بیشتر از همه نگاه‌های رهگذرها رو به طرفش جلب می‌كرد، چشمان گیرا و مهربونش بود. سیاهی چشماش به شفق می‌مانست و ابروهای آتشینش كه از گزند دست آرایشگرهایی كه تاتو رو تنها راه زیبا شدن ابرو می‌دونستن در امان مونده بود، بینی خوش‌تراشش زیر تیغ جراحی نرفته بود و گونه‌های بر آمده‌اش اتاق عمل رو به خودش ندیده بود. اما دلش رو كه كسی نمی‌دید، دلش رو كه كسی حس نمی‌كرد، دلش می‌خواست هیچ كدوم از این زیبایی‌ها مال اون نبود، یه دختر معمولی و بی‌هیچ‌گونه زیبایی بود، ولی آرامش داشت، آسایش داشت، از دست همه آدمایی كه ازشون آزار دیده بود، و ازشون خسته بود. </font></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/bazgasht.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"><font size="2">نفهمید چقدر پیاده راه رفته، به خودش كه اومد، صدای اذان رو شنید و خودش رو داخل حیاط مسجد پیدا كرد، نفهمید كی و چرا اومده بود اون‌جا. به اطرافش نگاهی كرد، و نگاه‌های متعجب مردم رو كه تو این محیط انگار عجیب‌تر شده بود روی خودش احساس كرد، گوشه حیاط مسجد تابلوی وضو‌خانه رو كه دید به طرفش حركت كرد. </font></p><p align="justify"><font size="2">داخل كه شد چند خانم مسن در حال وضو گرفتن بودن، كمی تامل كرد و به یكی از اونا نگاه كرد. تقریبا متوجه شد كه چطوری باید وضو بگیره، آستینش رو بالا زد و شروع به وضو گرفتن كرد. وقتی برگشت، از نگاه پیرزن مسنی كه كنار دستش داشت وضو می‌گرفت به شدت جا خورد؛ پیرزن آن‌چنان نگاهی به دختر می‌كرد كه انگار جن دیده. دختر برگشت، نگاهی تو آینه به خودش كرد اما هیچ‌چیز عجیبی پیدا نكرد؛ صورت زیباش برای خودش عادی شده بود، از این نوع نگاه‌ها زیاد دیده بود اما این یكی خیلی عجیب‌تر بود. پیرزن تا اومد حرفی بزنه، زنگ تلفن همراه دختر به صدا در اومد و مجبورش كرد كه از وضوخانه بیرون بیاد و حرف پیرزن رو نشنوه. </font></p><p align="justify"><font size="2">همون‌طور كه مشغول صحبت با تلفن بود، تو حیاط دنبال در ورودی مخصوص بانوان گشت و اونو گوشه حیاط مسجد پیدا كرد. جلو كه رفت، روی در نوشته بود:« مراقب كفش‌های خود باشید، كفش‌های خود را داخل كیسه نایلونی گذاشته و با خود به همراه ببرید!» و گوشه در ورودی چندین كیسه نایلونی دید كه روی هم انبار شده بودن، تعجب كرد: «مگه تو خونه خدا هم دزدی میشه؟!»</font></p><p align="justify"><font size="2">كفش به دست وارد مسجد شد. دلش اون‌قدر گرفته بود كه دوست داشت همون‌جا، جلوی در بشینه و زار‌زار گریه كنه و ساعت‌ها با خدای خودش حرف بزنه، شاید برای اولین بار بود كه اون‌قدر دلش &quot;خدا &quot;  می‌خواست. گوشه مسجد تو قفسه یه كمد، چند تا چادر گل‌دار سفید بود. یكیش رو برداشت، مهر و تسبیحی هم از جا مهری برداشت و یه گوشه خلوت مسجد رو انتخاب كرد. </font></p><p align="justify"><font size="2">كم‌كم جمعیت داخل مسجد زیاد می‌شد كه اكثرا هم مسن بودن. سرش رو روی مهر گذاشت و دیگه نتونست از تكون خوردن شونه‌هاش از شدت گریه جلوگیری كنه. اشك امونش نداد، و مهرش از گریه خیس شد. </font></p><p align="justify"><br /><font size="2">بعد از چند دقیقه‌ای صدای مكبر به گوشش خورد: «قد قامة الصلواة» با نگاه به اطرافیانش اون هم از جاش بلند شد كه شروع كنه به نماز خوندن. هنوز اشك از چشماش سرازیر بود، یه دفعه یكی از خانم‌های مسن، با حالتی كه گویا از قبل دشمنی باهاش داشته، سرش داد كشید: «تو با این سر و وضع می‌خوای وایسی تو صف نماز جماعت؟ تو خجالت نمی‌كشی؟ می‌خوای نماز ما رو هم اشكال‌دار كنی؟ تو با اون ناخن‌های لاك‌زده‌ات فكر كردی وضوت درسته؟!» و... دختر دیگه چیزی نمی‌شنید. اشك از چشماش سرازیر شده بود اما انگار گوش‌هاش رو كر كرده بود، بغضش تركید، به گوشه مسجد خزید و یاد این شعر افتاد: </font></p><p align="center"><font size="2"><strong>ما برای وصل كردن آمدیم       نی برای فصل كردن آمدیم</strong><br /></font></p></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>عمر دخترک و کتانی‌هایش</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-10.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.307</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary>ضحی مراد‌لودخترک کوله‌پشتي‌اش را به دوشش انداخت و از در دانشگاه بيرون آمد. با مهشيد خداحافظي کرد‌، موهايش را که از مقنعه بيرون آمده بود مرتب کرد‌، از خيابان رد شد. روي سنگفرش پياده‌رو راه مي‌رفت و موزائيک‌ها را مي‌شمرد. اين‌طوري مي‌توانست در حين راه رفتن کتاني‌هايش را ببيند. چقدر طول کشيده بود تا پول‌هايش را جمع کند و کتاني‌هايي را که به قول خودش All Star  بود بخرد. حالا که به کفش‌هايش نگاه مي‌کرد مي‌ديد چقدر دوست‌شان دارد...سلام! چرا وقتي راه مي‌ري به کفشهات نگاه مي‌کني؟دخترک رويش را که برگرداند پسري هم سن و سال خودش ديد. همقدم با...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p align="justify">ضحی مراد‌لو</p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/katooni.gif" align="left" border="0" />دخترک کوله‌پشتي‌اش را به دوشش انداخت و از در دانشگاه بيرون آمد. با مهشيد خداحافظي کرد‌، موهايش را که از مقنعه بيرون آمده بود مرتب کرد‌، از خيابان رد شد. روي سنگفرش پياده‌رو راه مي‌رفت و موزائيک‌ها را مي‌شمرد. اين‌طوري مي‌توانست در حين راه رفتن کتاني‌هايش را ببيند. چقدر طول کشيده بود تا پول‌هايش را جمع کند و کتاني‌هايي را که به قول خودش All Star  بود بخرد. حالا که به کفش‌هايش نگاه مي‌کرد مي‌ديد چقدر دوست‌شان دارد...</font></p><p align="justify"><font size="2">سلام! چرا وقتي راه مي‌ري به کفشهات نگاه مي‌کني؟</font></p><p align="justify"><font size="2">دخترک رويش را که برگرداند پسري هم سن و سال خودش ديد. همقدم با دخترک راه مي‌آمد و در حالي‌که دست‌هايش توي جيبش بود سعي مي‌کرد از دخترک عقب نماند. دخترک بي توجه به او راه مي‌رفت. پسرک ادامه داد: اسم من سُهرابه... دانشجوي معماري‌ام... مي‌تونم بپرسم اسمت چيه؟... دخترک قدم‌هايش را تند‌تر کرد. سهراب منتظر جواب بود. دخترک اما فقط به زمين نگاه مي‌کرد و تند تند راه مي‌رفت. چند متري جلو‌تر سهراب قدم‌هايش را آرام کرد. آرام و آرام‌تر و آرام‌تر و بالاخره ايستاد و رفتن دخترک را نگاه کرد. ابروهايش را بالا انداخت و برگشت. دخترک هنوز هم به زمين، به کفش‌هايش نگاه مي‌کرد و راه مي‌رفت... به ياد کلاسي افتاد که دير رسيده بود و استاد راهش نداده بود‌. چقدر از استاد دلخور بود؛ به خاطر سه دقيقه تاخير از سه ساعت کلاس محروم شده بود‌. ليلي يا مجنون‌؟ کدام‌شان عاشق‌تر بودند؟ اين سوالي بود که سر کلاس ادبيات استاد پرسيده بود‌. </font></p><p align="justify"><font size="2">استاد من از هر دوشون عاشق‌ترم ( اين حسام هم يه طوري‌ش ميشه‌ها)   <br />استاد عشق کيلو چنده‌؟ کي تو اين دوره زمونه وقت عاشقي داره ( چقدر سطحي نگاه مي‌کنه شيوا )   <br />استاد اين ليلي رو که بايد گرفت خفه کرد اين‌قدر مجنون رو اذيت کرد ( معلوم نيست ليلي بالاخره مي‌خواد جواب خواستگاري اين مجيد بيچاره رو بده يا نه‌؟!‌ )   <br />عشق ديگه از مد افتاده‌، حالا ديگه GF مد شده بايد...‌(‌...) </font></p><p align="justify"><font size="2">راستي عشق يعني چي‌؟ کي عاشقه‌؟ ليلي يا مجنون‌؟ الانم ميشه عاشق شد؟ دخترک سخت عاشق فکر کردن به عشق شده بود که ... ببخشيد‌، يه دفعه مردي با عجله از کنارش رد شد؛ به شونه دخترک زد و او را از افکارش بيرون کشيد و پاره کردن افکار دخترک را به يک ببخشيد تمام کرد‌.<br />راستي سهراب کو‌؟ دانشجوي دانشگاه ما بود‌؟ از کجا فهميد من به کفش‌هايم ‌...<br /></font></p><p align="right"><font size="2">گلفروشی ، باید برای پدرش گل می خرید . گل رز شاخه ای 700 تومان ، لیلیوم 1500 تومان ، نرگس... ، مریم .... کوکب.... راستی چرا اسم گلها را روی مردها نمی گذارند ؟!؟ سه شاخه گل رز بدون هیچ تزیینی .  <br />آقا لطفا تیغ هایش را بزنید . دفعه پیش تیغ ها دست پدرش را زخم کرده بودند .</font></p><p align="right"><font size="2">راستی چرا پدر نمی تواند ببیند ؟<br /></font><font size="2">چرا مادر اینقدر مهربان است ؟ <br /></font><font size="2">برادرم کی سربازیش تمام میشود ؟ <br /></font><font size="2">راستی دخترک چقدر دلش برای خدا تنگ شده بود .<br /></font><font size="2">آه چقدر ذهن شلوغی دارد دخترک...</font></p><p align="justify"><font size="2">دخترک همچنان پایین را نگاه می کرد و قدم هایش را می شمرد. از روی سایه ها می پرید و قدم هایش را کوتاه و بلند می کرد. کتانی های All Star از نو بودن می افتاد و خاکی می شد. مثل روزهای عمر دخترک که نمی دانست چه زود می گذرد...</font></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>عروسك</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-9.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.306</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary> هاجر زمانیدختر كوچولو چادر مادرش را كشيد‌: مامان‌، ايجا‌، ايجا‌، از اين علوسكا مي‌خوام‌! مامان چند لحظه دخترش را نگاه كرد‌، دستش را محكم در دست گرفت و به سمت قسمتي از فروشگاه اسباب‌بازي‌فروشي رفت كه عروسك‌ها بودند‌. دختر كوچولو توي اين فروشگاه بزرگ اسباب‌بازي با ديدن اين همه اسباب‌بازي جور‌واجور به هيجان آمده بود‌. همين‌طور مادرش در انتخاب مردد مانده بود چه طور اسباب‌بازي‌اي بخرد؛ كه انتخاب دختر كوچولو كارش را راحت‌تر كرده بود‌. هرچه در قسمت اسباب‌بازي‌هاي فكري اين پا و آن پا كرده بود‌، قاب چشم‌هاي دختر كوچولو هيچ وسيله‌اي را آن چنان تسخير نكرده بود كه...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p align="justify"><font size="2"> هاجر زمانی</font></p><p align="justify"><font size="2">دختر كوچولو چادر مادرش را كشيد‌: مامان‌، ايجا‌، ايجا‌، از اين علوسكا مي‌خوام‌! <br />مامان چند لحظه دخترش را نگاه كرد‌، دستش را محكم در دست گرفت و به سمت قسمتي از فروشگاه اسباب‌بازي‌فروشي رفت كه عروسك‌ها بودند‌. دختر كوچولو توي اين فروشگاه بزرگ اسباب‌بازي با ديدن اين همه اسباب‌بازي جور‌واجور به هيجان آمده بود‌. همين‌طور مادرش در انتخاب مردد مانده بود چه طور اسباب‌بازي‌اي بخرد؛ كه انتخاب دختر كوچولو كارش را راحت‌تر كرده بود‌. هرچه در قسمت اسباب‌بازي‌هاي فكري اين پا و آن پا كرده بود‌، قاب چشم‌هاي دختر كوچولو هيچ وسيله‌اي را آن چنان تسخير نكرده بود كه قسمت عروسك‌ها‌. مادر چند لحظه به كودكي‌هايش رفت و ياد عروسك‌هاي پارچه‌اي افتاد كه مادرش برايش مي‌دوخت‌. گردن‌شان شل و ول بود و سرشان هميشه به سمت پايين آويزان. </font></p><p align="justify"><font size="2">مادر دست دخترش را از دستش بيرون آورد و به دختر كوچكش اجازه داد بين قفسه‌ها قدم بزند و انتخاب كند‌. دختر كوچولو متفكرانه شروع به راه رفتن كرد‌. دو دسته موهاي بافته‌ي طلايي‌اش از روسري كوچكش بيرون آمده بود و با هر حركت او بالا و پايين مي‌رفت‌. سرانجام آن چشم‌هاي گرد عسلي رنگ‌، روي چشم‌هاي قهوه‌اي رنگ عروسكي ثابت ماند‌. آن دو دسته موهاي بافته‌ي طلايي هم آرام گرفتند‌. بالاخره تصميمش را گرفت‌. سرش را به سمت مادرش چرخاند‌: از اينا‌! از اينا مي‌خوام‌! </font></p><p align="justify"><font size="2">مادر به سمت عروسك رفت كه توي طلق زيبايي جا خوش كرده بود‌، سليقه‌ي دختر كوچكش را تحسين كرد‌. برچسب روي آن را خواند‌؛ با ديدن قيمت آه از نهادش بلند شد‌، سعي كرد موجودي توي كيف پولش را دقيق به خاطر بياورد ، بيشتر پولي را كه براي خريد ماهانه داشت بايد براي اين عروسك مي‌پرداخت‌. چند لحظه تامل كرد‌، دوباره دست دخترش را گرفت‌: بيا بريم ببينيم اون عروسكا خوشگل نيستند‌؟ </font></p><p align="justify"><font size="2">- مامان من اينو مي‌خوام ! اين كه چادل پوشيده ... مث تو‌! من اينو دوس دالم‌! <br />مادر اول برچسب روي عروسك را خواند‌، بعد گفت‌:<br />- اينو ببين‌! چه عروسك  قشنگي‌! دلت از اين عروسكا نمي‌خواد‌؟  <br />دختر كوچولو پايش را به زمين زد : نه‌! اين كه روسلي نداله‌! دوسش ندالم‌! دوسش ندالم‌! <br />مادر وانمود كرد حرفش را نشنيده‌. دستش را كشيد‌؛ دوست نداشت با زور دختر كوچكش را وادار به كاري كند‌. ولي چاره اي نداشت‌! يا اين عروسك يا هيچ چيز‌! <br />اين حرف را كه به دختر كوچك پنج ساله‌اش زد‌، دختر هيچ حرفي نزد‌، عروسك مو بور چشم آبي را در بغل گرفت و با هم به سمت صندوق فروشگاه حركت كردند‌.</font></p><p align="center"><font size="2"><img hspace="0" src="http://4ghad.com/P1/p1/aroosak.jpg" align="baseline" border="0" /></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آواز دُهل</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p1/post-8.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2007:/p1//8.305</id>

    <published>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1575;&#1585;&#1583;&#1740;&#1576;&#1607;&#1588;&#1578;.۸۷</updated>

    <summary>فاطمه حامدی – رُمسلاماین یك مقاله نیست. یك گفتگوی ساده است كه بیشتر جنبه‌ی گزارش دارد و بر اساس واقعیت‌هایی است كه خودم تجربه كرده‌ام. با این حال ترجیح می‌دهم اسمش را حرف دل بگذارم.بارها پیش آمده كه با دوستانم در مورد زندگی و تحصیل و كار در یك كشور غریبه صحبت كرده‌ام و مزایا و مشكلاتش را با هم مرور كرده‌ایم اما شاید بد نباشد كه نگاه دوباره‌ای به این موضوع بیندازیم و كمی منطقی‌تر و به دور از ملاحظات، شرایط را بررسی كنیم.ترجیح می‌دهم بحث را با اصل مطلب یعنی دلیل خروج از كشوری كه در آن متولد...</summary>
    <author>
        <name>mahdi</name>
        
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p1/">
        <![CDATA[<p align="justify"><font size="2">فاطمه حامدی – رُم</font></p><p align="justify"><font size="2">سلام<br />این یك مقاله نیست. یك گفتگوی ساده است كه بیشتر جنبه‌ی گزارش دارد و بر اساس واقعیت‌هایی است كه خودم تجربه كرده‌ام. با این حال ترجیح می‌دهم اسمش را حرف دل بگذارم.<br />بارها پیش آمده كه با دوستانم در مورد زندگی و تحصیل و كار در یك كشور غریبه صحبت كرده‌ام و مزایا و مشكلاتش را با هم مرور كرده‌ایم اما شاید بد نباشد كه نگاه دوباره‌ای به این موضوع بیندازیم و كمی منطقی‌تر و به دور از ملاحظات، شرایط را بررسی كنیم.</font></p><p align="justify"><font size="2"><img hspace="10" src="http://4ghad.com/P1/p1/dohol2.jpg" align="left" border="0" />ترجیح می‌دهم بحث را با اصل مطلب یعنی دلیل خروج از كشوری كه در آن متولد شده‌ایم شروع كنیم. همه‌ی ما ایرانی هستیم. این‌كه روی ایرانی بودن تاكید می‌كنم به دلیل اشاره به خوی ایرانی و شرقی است و حقیقت این است كه خارج شدن از محیط امن و راحت وطن- با وجود تمام مشكلات، كمبودها و آسیب‌هایش- تصمیم ساده‌ای نیست و این مشكل درست زمانی خودش را نشان می‌دهد كه تمام دارایی و شغل و دوستان را از دست بدهیم و چشم باز كنیم و خود را در غربت بیابیم.</font></p><p align="justify"><font size="2">دلایل زیادی برای رها كردن داشته‌ها و دنبال كردن آرزوها وجود دارد كه من به هیچ وجه با اصل این موضوع مخالف نیستم و برعكس معتقدم كسی كه رویاهایش را دنبال می‌كند طعم واقعی زندگی را می‌چشد؛ كسی كه هدفی دارد و برای رسیدن به آن هدف تلاش می‌كند. اما به شرط این‌كه تمام این‌ها با چشم‌هایی باز صورت بگیرد نه این‌كه فقط رویایی غیر منطقی را پرورش داده و به هر قیمتی دنبالش كنیم تا در نهایت به خودمان بباورانیم كه اشتباه كرده‌ایم و شاید حتی زمانی به این نتیجه برسیم كه دیگر پلی برای بازگشت باقی نگذاشته باشیم.</font></p><p align="justify"><font size="2">عده‌ی زیادی ایران را به این دلیل ترك می‌كنند كه كشور آزادی نیست و به هر بهایی خانه و زندگی و دوستان را ترك می‌كنند تا به آزادی‌ای كه در نظر دارند برسند؛ این‌كه بتوانند آن‌طور كه مایلند بپوشند و آن‌طور كه مایلند رفتار كنند. فراموش نكنیم كه هر جامعه‌ای هر قدر هم آزاد، قوانین و چارچوبی دارد كه تخلف از آن برای هیچ كس جایز نیست و اصلا دلیل تشكیل یك اجتماع این است كه افرادی با فرهنگ و زبان و قانون یكسان دور هم جمع شوند و با احترام گذاشتن به تمام این ارزش‌ها، یک زندگی سالم و اجتماعی داشته باشند. و بهتر است كمی منطقی باشیم؛ هر جامعه‌ای هر قدر هم از بیرون زیبا و فریبنده باشد، باز هم دچار نقص‌هایی است و همیشه عده‌ای هستند كه به طور كامل احساس رضایت نمی‌كنند و خوش‌بخت نیستند. این‌كه حجاب در جامعه‌ی ایران اجباری است و این‌كه روابط آزاد دختر و پسر و برگزاری مهمانی‌های مختلط و مصرف مشروبات الكلی و مواد اعتیاد آور ممنوع است و در این مورد سخت‌گیری‌هایی هم می‌شود واقعیتی است اجتناب‌ناپذیر. </font></p><p align="justify"><font size="2">دوستانی دارم كه برای رسیدن به این آزادی محدود، سرمایه و مسكن و شغل، و از همه مهم‌تر آرامشِ بودن در كنار خانواده و دوستان را از دست دادند و در عوض منزلی بی‌اندازه كوچك با اجاره‌بهای سنگین و بی‌كاری و هزار جور مشكل ناشی از آن با چاشنی افسردگی و تنهایی عایدشان شد. گاهی تعجب می‌كنم وقتی می‌بینم عده‌ای چنان پل‌های پشت سر را خراب می‌كنند و با اطمینان پیش می‌روند كه دیگر هیچ راه بازگشتی باقی نمی‌گذارند و در نتیجه تبدیل می‌شوند به آدمی كه بعد از بیست و چند سال هنوز سرگشته است و قراری برایش باقی نمانده است.</font></p><p align="justify"><font size="2">پیشنهاد می‌كنم كسانی كه برای تحصیل روانه‌ی كشورهای دیگر می‌شوند در درجه‌ی اول، به طور كامل تحقیق كنند تا به جایی بروند كه هدف‌شان را تأمین كند و در درجه‌ی دوم مطمئن شوند كه پشتوانه‌ی مالی كافی برای گذران یك زندگی دانشجویی در كشور غریب را دارند و در غیر این صورت از این كار جدا صرف نظر كنند؛ چون با توجه به این‌كه دارندگان ویزای تحصیلی حق كار كردن به صورت رسمی را ندارند افرادی كه پشتوانه‌ی مالی مناسب ندارند و تامین نیستند مجبور می‌شوند برای تأمین مخارج سرسام‌آور تحصیل و زندگی، وارد بازار سیاه شوند و به بیگاری به تمام معنا تن بدهند و در نهایت، بعد از تمام تحقیرهایی كه در این بازارها عایدشان می‌شود و كارهای پستی كه اجبارا به آن‌ تن می‌دهند دست‌مزد حداقلی دریافت كنند كه یك‌دهم تمام كاری كه انجام داده‌اند هم نیست و كفاف یك زندگی عادی را هم نمی‌دهد. </font></p><p align="justify"><font size="2">متاسفانه دولت ما در این مورد واقعا كوتاهی می‌كند. سفیرهای ما در كشورهای دیگر وظیفه دارند وضعیت تحصیلی و اجتماعی این كشورها را بررسی كرده، گزارش سالیانه‌ی آن را به دولت ارائه دهند و دولت موظف است این اطلاعات را در اختیار مردم قرار دهد تا با چشم باز انتخاب كنند. مثلا كسی كه علاقه دارد در رشته‌ی پزشكی تحصیل كند باید با این اطلاعات نتیجه بگیرد كه كجای دنیا برای تحصیل مناسب‌ترین گزینه است و... اما متاسفانه چیزی نمی‌بینیم جز كوتاهی‌ای كه منجر به سردرگمی عده‌ی قابل توجهی از فرزندان مستعد خاك‌مان می‌شود و این واقعا جای پی‌گیری دارد.</font></p><p align="justify"><font size="2">عده‌ای به دنبال كار بهتر و رفاه و آسایش بیشتر از كشورشان دست می‌شویند و بدون در نظر گرفتن جوانب و سرانجام كار، راهی غربت می‌شوند. این عده كه اكثرا با ویزای دانشجویی یا اقامت پناهندگی و گاهی - البته در ایران كمتر و آن هم به دلایل خاص - به صورت قاچاق از كشور خارج می‌شوند، این رویای دور را در سر می‌پرورانند كه در كشورهای دیگر با فرش قرمز و خدم و حشم انتظارشان را می‌كشند و خوش‌بختی جایی دیگر است و زمانی چشم‌شان به روی حقیقت باز می‌شود كه همان دارایی اندك‌شان را هم از دست داده‌اند و تازه می‌فهمند كه یك خارجی در هر كجای دنیا یك خارجی است و تا ابد با شهروندان آن كشور فرق دارد. این تفاوت كه در مرحله‌ی اول بی‌اهمیت به نظر می‌آید، زمانی جدی می‌شود كه برای كار و تحصیل و اقامت و حتی اجاره‌ی یك منزل كوچك، آن قدر این موضوع را به رخ‌‌مان بكشند كه به ناچار سعی در پنهان كردنش كنیم.</font></p><p 