بازگشت

 محبوبه بوجار

دلش از همه دنیا و ما فیها گرفته بود، انگار یه كوه غم رو دلش انبار شده بود، بدون هدف تو خیابون پرسه می‌زد، حتی نمی‌تونست تشخیص بده كه كجاست. سرش رو پایین انداخته بود و به حركت بی‌هدف پاهاش خیره شده بود، یك‌قدم، دو قدم، سه قدم...،  هر از گاهی كه سرش رو بالا می‌گرفت و نگاهش تو نگاه كسی گره می‌خورد، كنجكاوی رو تو نگاه‌شون می‌خوند، می‌دونست كه بعضی‌هاشون واقعا دوست دارن بدونن كه این دختر، با این سر و شكل، چرا این قدر غمگین و افسرده تو خیابون پرسه می‌زنه.

مانتوی تنگ كرم‌رنگی تنش بود، شال شكلاتی‌رنگی نیمی از موهاش رو پوشونده بود، لاك قرمز رنگ دست و پاهاش از دور خودنمایی می‌كرد، و اون چیزی كه بیشتر از همه نگاه‌های رهگذرها رو به طرفش جلب می‌كرد، چشمان گیرا و مهربونش بود. سیاهی چشماش به شفق می‌مانست و ابروهای آتشینش كه از گزند دست آرایشگرهایی كه تاتو رو تنها راه زیبا شدن ابرو می‌دونستن در امان مونده بود، بینی خوش‌تراشش زیر تیغ جراحی نرفته بود و گونه‌های بر آمده‌اش اتاق عمل رو به خودش ندیده بود. اما دلش رو كه كسی نمی‌دید، دلش رو كه كسی حس نمی‌كرد، دلش می‌خواست هیچ كدوم از این زیبایی‌ها مال اون نبود، یه دختر معمولی و بی‌هیچ‌گونه زیبایی بود، ولی آرامش داشت، آسایش داشت، از دست همه آدمایی كه ازشون آزار دیده بود، و ازشون خسته بود.

نفهمید چقدر پیاده راه رفته، به خودش كه اومد، صدای اذان رو شنید و خودش رو داخل حیاط مسجد پیدا كرد، نفهمید كی و چرا اومده بود اون‌جا. به اطرافش نگاهی كرد، و نگاه‌های متعجب مردم رو كه تو این محیط انگار عجیب‌تر شده بود روی خودش احساس كرد، گوشه حیاط مسجد تابلوی وضو‌خانه رو كه دید به طرفش حركت كرد.

داخل كه شد چند خانم مسن در حال وضو گرفتن بودن، كمی تامل كرد و به یكی از اونا نگاه كرد. تقریبا متوجه شد كه چطوری باید وضو بگیره، آستینش رو بالا زد و شروع به وضو گرفتن كرد. وقتی برگشت، از نگاه پیرزن مسنی كه كنار دستش داشت وضو می‌گرفت به شدت جا خورد؛ پیرزن آن‌چنان نگاهی به دختر می‌كرد كه انگار جن دیده. دختر برگشت، نگاهی تو آینه به خودش كرد اما هیچ‌چیز عجیبی پیدا نكرد؛ صورت زیباش برای خودش عادی شده بود، از این نوع نگاه‌ها زیاد دیده بود اما این یكی خیلی عجیب‌تر بود. پیرزن تا اومد حرفی بزنه، زنگ تلفن همراه دختر به صدا در اومد و مجبورش كرد كه از وضوخانه بیرون بیاد و حرف پیرزن رو نشنوه.

همون‌طور كه مشغول صحبت با تلفن بود، تو حیاط دنبال در ورودی مخصوص بانوان گشت و اونو گوشه حیاط مسجد پیدا كرد. جلو كه رفت، روی در نوشته بود:« مراقب كفش‌های خود باشید، كفش‌های خود را داخل كیسه نایلونی گذاشته و با خود به همراه ببرید!» و گوشه در ورودی چندین كیسه نایلونی دید كه روی هم انبار شده بودن، تعجب كرد: «مگه تو خونه خدا هم دزدی میشه؟!»

كفش به دست وارد مسجد شد. دلش اون‌قدر گرفته بود كه دوست داشت همون‌جا، جلوی در بشینه و زار‌زار گریه كنه و ساعت‌ها با خدای خودش حرف بزنه، شاید برای اولین بار بود كه اون‌قدر دلش "خدا "  می‌خواست. گوشه مسجد تو قفسه یه كمد، چند تا چادر گل‌دار سفید بود. یكیش رو برداشت، مهر و تسبیحی هم از جا مهری برداشت و یه گوشه خلوت مسجد رو انتخاب كرد.

كم‌كم جمعیت داخل مسجد زیاد می‌شد كه اكثرا هم مسن بودن. سرش رو روی مهر گذاشت و دیگه نتونست از تكون خوردن شونه‌هاش از شدت گریه جلوگیری كنه. اشك امونش نداد، و مهرش از گریه خیس شد.


بعد از چند دقیقه‌ای صدای مكبر به گوشش خورد: «قد قامة الصلواة» با نگاه به اطرافیانش اون هم از جاش بلند شد كه شروع كنه به نماز خوندن. هنوز اشك از چشماش سرازیر بود، یه دفعه یكی از خانم‌های مسن، با حالتی كه گویا از قبل دشمنی باهاش داشته، سرش داد كشید: «تو با این سر و وضع می‌خوای وایسی تو صف نماز جماعت؟ تو خجالت نمی‌كشی؟ می‌خوای نماز ما رو هم اشكال‌دار كنی؟ تو با اون ناخن‌های لاك‌زده‌ات فكر كردی وضوت درسته؟!» و... دختر دیگه چیزی نمی‌شنید. اشك از چشماش سرازیر شده بود اما انگار گوش‌هاش رو كر كرده بود، بغضش تركید، به گوشه مسجد خزید و یاد این شعر افتاد:

ما برای وصل كردن آمدیم       نی برای فصل كردن آمدیم



3 نظر

ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را.

ماجرای جالبی بود که هر روز در گوشه های این مملکت اتفاق می افتد.

اون خانم مسن نماز خود را مشکل دار کرد.

عکس مناسب نیست. چرا وسط است عکس. کنار باشد.
متن زیبای است. فونتش بزرگ است. به نشریات دیگر نگاه کنید. فونت شان کوچک است تا مطلب کوتاه به نظر بییاید.
یه نمور کوچک شود.

سلام. در مورد رفتار به اصطلاح مذهبي ها با جوونا واقعا متاسفم چون خواهر خودم به خاطر يكي از همين برخوردهاي نامعقول و بي ادبانه ديگه هيچ وقت نماز جمعه نمي ره! اما (سیاهی چشماش به شفق می‌مانست ) يه كم عجيبه!

ارسال نظر


تبلیغات

آرشیو











امکانات