می‌خواهم زن بمانم.

بشری سادات فاطمی

 قرار بود مطلبی بنویسم برای مجله‌شون. قول داده بودم و باید می‌نوشتم؛ آن هم برای کسانی که همکاری با آن‌ها لذت‌بخش است. مهمان‌های عزیزی از راه دور برایم رسیده بود. آقای همسر مهربان هم که طبق معمول تهران نبود. پسرکم سرما خورده بود. در این وضعیت، جمع کردن فکرم واقعا سخت بود. مهربان همسر که آمد یک مسافرت اجباری دو روزه رفتیم. و چند روز بیشتر برای نوشتن وقت نداشتم.

کامپیوتر را روشن می‌کنم که لیست درس‌ها و کتاب‌های کارشناسی ارشد را پیدا کنم... هنوز فلان سایت ِ خبری را که هر روز می‌خواندم، نخوانده‌ام. مسنجرم باز می‌شود؛ دخترعمه‌ام در آن‌سوی دنیا آنلاین است. دختر عمه‌ای که هم‌بازی و دوست همیشگی دوران کودکی‌ام بوده. دلم برایش تنگ شده ولی می‌دانم اگر سلام کنم حرف‌های خودمان به کنار، می‌خواهد احوال و اخبار همه‌ی فامیل را هم از من بپرسد و کمی ِ وقت وادارم می‌کند نامرئی باقی بمانم.

پسرم می‌آید و هی «مَن‌مَن» می‌کند و می‌خواهد فیلم ِ خودش را که تاب‌بازی می‌کند ببیند و اجازه‌ی کار کردن به من نمی‌دهد.

امیرعلی همین چند روز پیش وارد سه سالگی شده است. نمی‌خواهم مهد بگذارمش. اگرچه مخالف مهد کودک نیستم ولی به نظرم برایش زود است. در مسیر نه‌چندان کوتاه بین خانه‌ی مادرم و خانه‌ی خودمان در رفت و آمد هستم. با در نظر گرفتن این‌که امسال، یک خواهر ته‌تغاری کنکوری دارم و باید فضای خانه‌ی پدری آرام باشد.

از دست ترافیک‌های همیشگی این شهر پر آشوب، کلاس زبانم دارد دیر می‌شود. اگر علاقه به یاد گرفتن زبان اجنبی نبود، تحمل همکلاسی‌ها خیلی سخت‌تر می‌شد. دخترهایی که فرزندان‌شان قرار است هم‌نسل امیرعلی ِ من باشند و همین من را بیش از پیش، نگران می‌کند. نسلی که خود احترام به استاد را رعایت نمی‌کند چطور ادب را می‌تواند به فرزندش بیاموزد؟

به دنبال صحافی پایان‌نامه‌ام می‌روم. سه‌روز است که قول داده تمامش کند و هنوز به اتمام نرسانده. زیاد معطل می‌شوم و نگران این که امروز امیرعلی چقدر مادربزرگش را اذیت کرده و صبوری مادرم و مهربانی مادرها که تا همیشه‌ی عمر شرمنده‌شان هستیم.

این که بخواهم همه‌ی کارها را مدیریت کنم سخت است. مدیریت برنامه‌های شخصی خودم یک‌طرف، مدیریت خانه هم یک طرف؛ به خصوص که باید فوج‌فوج مهربانی در آن غوطه بخورد و نه‌تنها خستگی ِ ناشی از کارهای روزمره‌ی خانه در چهره‌ی من پیدا نباشد، که باید خستگی مرد خانه‌ام را هم بزدایم. که البته طرف دوم ارجحیت دارد و اصلاً به خاطر طرف دوم است که کارهای طرف اول (!) انجام می‌گیرد.

نزدیک غروب است و انگار قوم مغول از این‌‌جا عبور کرده‌اند. هر چند همسرت آقاتر از آنی باشد که به زبان بیاورد نامرتبی های هر روزه‌ی خانه را، اما حیای من کجاست؟ «خانه یعنی جایی که وقتی شوهرت قصد آمدن به آن‌جا را می‌کند، خیالش راحت باشد کسی هست که آرامش را به او هدیه بدهد.» حرف پدرم را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم؛ یک روز قبل از اینکه نام نازنینی در شناسنامه‌ی من رقم بخورد این جمله را به من گفت؛ حرفی که در عین سادگی، همیشه عمل کردن به آن_ به عنوان زن خانه _ خیلی سخت است.وای خدایا ! هنوز مطلبم را ننوشته‌ام.


 

«جهاد المراة حسن التبعل»(1). خسته‌ام و این جمله‌ی آشنا و همیشگی به من لبخند می‌زند. دلم می‌خواهد بخوابم ولی وقت برای خواب بسیار است. می‌رسد زمانی که می‌خوابی و دیگر بیدار نمی‌شوی.

نیمه‌ی شب است و امیرعلی بیدار شده. شیر و مون می‌خواهد (همان نان خودمان!). پدرش که حتی در خواب هم خسته است! بلند می‌شوم و از یخچال لیوان شیرش را می‌آورم. می‌خواهم بخوابم که می‌گوید: «مامان مون!»

خواب شب چیز دیگری است. چند وقت است که نیمه‌های شب زمزمه‌ی قرآنی و مناجاتی را در و دیوار خانه‌ی ما از من نشنیده‌اند؟ تو قرار بود مادری باشی که با عمل به امیرعلی یاد بدهی. با رفتار، نه گفتار.

«آقای پدر می‌خواهد سرکار برود. زن باید همیشه زودتر از مردش بیدار شود و صبحانه را آماده کند، حتی اگر مرد نخورد!!» این هم از نصیحت‌های مادرم است که قرار است همیشه آویزه‌ی گوشم باشد.

دوستم برای بار چندم پیامک می‌زند که چی شد این برنامه‌ریزی تو برای کنکور فوق؟ و قرار می‌گذارد که عصر بیاید خانه‌ی ما. ای واای قرار است امروز مطلبم را میل بزنم!

اولین باری که آمد خانه‌ی ما گفت: «آقا فرمودند سه چیز برای جوان‌ها لازم و واجب است: تحصیل، تهذیب و ورزش. دلم می‌خواهد در خانه‌ی ما رعایت شود.» و من فکر می‌کردم چرا نکته‌ی به این سادگی را در جلسه‌ی اول خواستگاری عنوان کرد!!

گاهی  _ پدر امیر علی _ می‌گوید فرمایش آقا که یادت نرفته.
فعلاً پیاده‌روی! چقدر مگر می‌شود پسرم را تنها بگذارم؟ چند روز هم هست که برایش کتاب نخوانده‌ام. شربت آهن دیروزش هم یادم رفت.

چند پسر توی خیابان با صدای بلند شعر می‌خوانند و از کنارم می‌گذرند. به فاصله‌ی کمی دخترانی ده‌ دوازده ساله، اما با حجاب در حالی که آرام با هم صحبت می‌کنند، من را می‌برند به روزگار قدیم... بچه که بودم همیشه دلم می‌خواست پسر باشم. این خواستن، توی ایام محرم به اوج خودش می‌رسید وقتی می‌دیدم چقدر راحت با پای برهنه وسط خیابان سینه می‌زنند، کسی هم چیزی به‌شان  نمی‌گوید.

کمی که بزرگتر شدم حسرت‌هام بیشتر شد؛ دیدم هیچ کارش نمی‌شود کرد. تصمیم گرفتم معامله کنم. گفتم هر چه قدر محدودیت‌های من بیشتر باشد، باید بیشتر بهم بدهی!

چادر که سرم کردم، تصمیم گرفتم همیشه رو بگیرم. هیچ وقت دستم پایین نیاید؛ حتی  اگر دستم خسته شود؛ که خیلی وقت‌ها هم خسته می‌شود؛ که با بچه‌ی بغل، رو گرفتن خیلی سخت است؛ که سالیان سال می‌گذرد و دلم به حال پسرها می‌سوزد؛ که می‌توانیم بهشت را زیر پای قدم‌های خودمان بگذاریم. اگر بخواهیم انگشتان دستان ما _ فقط ما زنان _ می‌توانند ذکر خدا را بگویند و این ثوابی است مخصوص ما(2)؛ که این محدودیت‌ها به یقین برای ما مصونیت می‌آورد.

هنوز مطلبم را ننوشته‌ام. مجله در مورد دختران است. دخترانی که من هم جزئی از آن‌ها هستم؛ که عاشق زندگی‌ام هستم به عنوان یک دختر، یک همسر و یک مادر.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1)حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند: جهاد زنان، خوب شوهرداری کردن است.
(2)کتاب زن در آیئنه جمال و جلال؛ حضرت آیت‌الله جوادی آملی



11 نظر

سلام خانم فاطمی .ماشاءالله به این دست قلم .چه روان !وقتی یادمون می یاد روزهایی که گذروندیم برای فعالیتهای اجتماعی فرهنگیمون ،وقتی یادم می یاد وقتی به خونه برمیگردم دوباره مادر دوقلوهای پسری هستم که فقط در حال پرسیدن سوالهای متفاوتی هستند وتو باید آنها رو با کمال حوصله جوابگو باشی ،وزمینه ورود همسرت رو هم آماده برای منزلی که فرزندان سه ساله اش بدونن پدر خسته ست ،باید خداقوت بگن وکمتر اذیت کنن .وقتی شب هم دیگر در حال گذران بیداری بهانه های مختلفشون میشی .اونجاست که اگه همه رو برای رضای دوست انجام بدی جهاداکبرت رو خوب انجام دادی .جهاد اکبرتون مقبول .
امیدوارم خدای عزیزمان همیشه شاهد متعالی بودنمون درین عرصه شود .

سلام.دفعه اولي كه اين متنو خوندم مهمون داشتم فقط تند تند خوندم و نرسيدم كه نظر بدم.حالا چن تا نكته به نظرم ميرسه:

1-هميشه برام سوال بوده كه مادر بزرگاي ما يا حتي مادراي ما چه جوري چن تا بچه قد و نيم قدو با هم بزرگ مي كردن وقتي مي بينم كه خودم در مقابل اميرحسن 16 ماهه كم ميارم.!!!!!

2-من كه به جز بچه داري و خونه داري و شوهر داري هيچ كار ديگه اي نمي كنم!!!!!!!!!مسخراس نه(به قول فريد)يعني نمي تونم بكنم.با يه شوهردانشجوي تقريبا تمام وقت مشغول به تحصيل.همه كارامو گذاشتم براي وقتي كه برگشتم شهرمون پيش مامانم.ولي خوندن اين جور نوشته هاي بشري خانم حسابي تسكينم مي ده.

3-اجر كارهات با خودش ايشا.. ولي خودمونيم اين نازنين همسرت رو خيييييلي تحويل مي گيري نه؟!!!!!!!!

سلام. من همين امروز اين سايت رو ديدم و حتي سند ال هم كردم ولي اصلا متوجه نوشته شما نشدم و الان از كامنتدونيتون متوجه شدم. ان شالله ميخونم و البته لابد زيباست!
حالا عكس فوق با نوشته و نويسنده چه تناسبي داره اصلا؟!:دي

با سلام
چندوقته كه اكثر اطرافيان من بهم ميگن نمي خواي ازدواج كني؟ راستش چون من هنوز مورد خوبي رو پيدا نكردم چيزي نمي گم يه دليلش اينه كه منم دنبال دختري با عقايد مثل شما مي گردم متاسفانه وجود همچنين افرادي نادره و كم پيدا ميشه
حالا سوالم اينه كه شما كسي رو نمي شناسي كه عقايدش شبيه شما باشه و هنوز ازدواج نكرده باشه؟؟

سلام بر بشراي هميشه خانم...لذت زندگي رو كسي مي بره كه همه چيزش با عشق همراه باشه....وقتي عشق باشه ديگه تمام خستگي ها و كارها جاشون رو به لذات و لبخندها مي ده ..حتي اگر به هيچكدوم از كارهات هم نرسي .

باسلام .امروز اين نشريه را براي اولين بار خوندم .كلي مطالب قشنگ وشيرين .ولي اين مطلب چيزه ديگه اي بود انگار براي من نوشته بوديد .خيلي لذت بردم .
به عنوان يك مادر ،يك همسر و ... از شما سپاسگزارم

زنان ما هميشه از قديم تا امروز بعنوان بهترين همسران و صبورترين مادران شناخته شدند. اما واقعا هم، لذتي كه از لبخند كوچولوي نازنينت نصيبت ميشه توي هيچ كجاي زندگي پيدا نميشه . وقتي شوهرت به خونه مياد و از آرامش خونه احساس راحتي ميكنه توي وجودت احساس غرور و خوشبختي مي كني... اين ها رو خودم هر روز احساس مي كنم حتي وقتي كه از سرو صداها يا گريه ها و نق نق هاي اهورا -پسر هفت ماهه ام- خسته و كلافه ميشم و مي بينم كه به هيچ كدوم از كارهام نرسيدم. باز هم خدا رو شكر كه مي تونم يا بهتر بگم مي تونيم اين رسالت بزرگ الهي رو انجام بديم. اگه خدا قبول كنه و بتونيم مادرهاي خوبي بوده و فرزندان خوبي تربيت كنيم.

بی نهایت زیبا آفرین گمونم اولین مجله الکترونیکی مخصوص بانوان و شاید هم بهترین شان را کار کرده باشید
دست مریزاد

سلام علیکم.
از اینکه در میدانی دیگر هم غیر از وبلاگ خود وارد عرصه شده اید، خوشحالیم و برایتان طلب توفیق داریم. باورتان نمی شود که چقدر این نوشته شما حقیر را به وجد آورده. اسلام به معرفت و قلم و عقل و تقوای مادران و همسرانی همچون شما (و البته ایضاً همسر جلیله و مؤمنه خودم!) نیازمند است. امید اینکه این تحسین موجب غرور نباشد (که نیست انشاء الله) ولی چقدر کم داریم از این مادران و از این همسران. دعای خیر و طلب توفیق از خدای تبارک و تعالی برای شما و خانواده محترمتان دارم. انشاء الله با بی بی دو عالم محشور باشید.
داشت یادم می رفت... از اینکه همت کرده اید برای راه اندازی چنین نشریه ای جای تبریک دارد. خسته شدیم از بس نوشته های زنانه فمینیستی بی تقوا خواندیم توی این وبلاگهای زنانه. مدیر سایت «دم مسیحائی» چند جمله ای در فرصتی بسیار کوتاه به بنده اظهار لطف فرمودند و نظر خواستند در مورد این نشریه. آمدم که نشریه را بر انداز کنم تصادفا مطلب شما را باز کردم. گمانم همین مطلب، معیار قضاوت را دستم داده باشد. اگر مرتبط هستید با ایشان ضمن ابلاغ سلام و احترام حقیر، مراتب تشکر و تحسین حقیر را هم خدمتشان برسانید.
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی

نوشته شما سخت مرا به فکر فرو برد نمی دانم چرا نمی توانم همیشه مثل شما جنبه های مثبت زندگی ام را ببینم وگله مندم از خودم وسرنوشتم ، ولی اگر آدم ها به دید شما زندگی و مصایبش را ببینند دنیا گلستان می شود برایم دعا کنید تا بتوانم دختری باشم که آرزویش را دارم

be omide movafaghiyat

ارسال نظر


تبلیغات

آرشیو











امکانات