هاجر زمانی
دختر كوچولو چادر مادرش را كشيد: مامان، ايجا، ايجا، از اين علوسكا ميخوام!
مامان چند لحظه دخترش را نگاه كرد، دستش را محكم در دست گرفت و به سمت قسمتي از فروشگاه اسباببازيفروشي رفت كه عروسكها بودند. دختر كوچولو توي اين فروشگاه بزرگ اسباببازي با ديدن اين همه اسباببازي جورواجور به هيجان آمده بود. همينطور مادرش در انتخاب مردد مانده بود چه طور اسباببازياي بخرد؛ كه انتخاب دختر كوچولو كارش را راحتتر كرده بود. هرچه در قسمت اسباببازيهاي فكري اين پا و آن پا كرده بود، قاب چشمهاي دختر كوچولو هيچ وسيلهاي را آن چنان تسخير نكرده بود كه قسمت عروسكها. مادر چند لحظه به كودكيهايش رفت و ياد عروسكهاي پارچهاي افتاد كه مادرش برايش ميدوخت. گردنشان شل و ول بود و سرشان هميشه به سمت پايين آويزان.
مادر دست دخترش را از دستش بيرون آورد و به دختر كوچكش اجازه داد بين قفسهها قدم بزند و انتخاب كند. دختر كوچولو متفكرانه شروع به راه رفتن كرد. دو دسته موهاي بافتهي طلايياش از روسري كوچكش بيرون آمده بود و با هر حركت او بالا و پايين ميرفت. سرانجام آن چشمهاي گرد عسلي رنگ، روي چشمهاي قهوهاي رنگ عروسكي ثابت ماند. آن دو دسته موهاي بافتهي طلايي هم آرام گرفتند. بالاخره تصميمش را گرفت. سرش را به سمت مادرش چرخاند: از اينا! از اينا ميخوام!
مادر به سمت عروسك رفت كه توي طلق زيبايي جا خوش كرده بود، سليقهي دختر كوچكش را تحسين كرد. برچسب روي آن را خواند؛ با ديدن قيمت آه از نهادش بلند شد، سعي كرد موجودي توي كيف پولش را دقيق به خاطر بياورد ، بيشتر پولي را كه براي خريد ماهانه داشت بايد براي اين عروسك ميپرداخت. چند لحظه تامل كرد، دوباره دست دخترش را گرفت: بيا بريم ببينيم اون عروسكا خوشگل نيستند؟
- مامان من اينو ميخوام ! اين كه چادل پوشيده ... مث تو! من اينو دوس دالم!
مادر اول برچسب روي عروسك را خواند، بعد گفت:
- اينو ببين! چه عروسك قشنگي! دلت از اين عروسكا نميخواد؟
دختر كوچولو پايش را به زمين زد : نه! اين كه روسلي نداله! دوسش ندالم! دوسش ندالم!
مادر وانمود كرد حرفش را نشنيده. دستش را كشيد؛ دوست نداشت با زور دختر كوچكش را وادار به كاري كند. ولي چاره اي نداشت! يا اين عروسك يا هيچ چيز!
اين حرف را كه به دختر كوچك پنج سالهاش زد، دختر هيچ حرفي نزد، عروسك مو بور چشم آبي را در بغل گرفت و با هم به سمت صندوق فروشگاه حركت كردند.






مطالب
اخبار
Web Design By
ازین قسمت ویژه نامه شما لذت بردیم
موفق و موید باشید
خوب بود. دستتون درد نكنه.
نگاه جالبی بود..همه جا رو خوندم اما اینجا به دلم چسبید برای کامنت گذاشتن
موفق باشی
قلبم گرفت.به امید روزی که هیچ مادری مجبور نشه بخاطر وضع مالی دست بچشو بکشه و از جلوی اسیاب بازی فزوشی رد بشه...
دلم گرفت اگه من بودم هر جوری بود واسش می خریدم):
اون اسباب بازیه با چادر که عروسک نیست!!!!مسخرس!!!!!!
اينكه نويسنده محترم پيام رساني مي كنند به جاي داستان نويسي بسيار جالب است. اما در اصل يك نويسنده بايد خود را به جاي شخصيت داستان گذاشته و از ديد او با اشيا برخورد داشته باشد. يا حق
اینم یکی دیگه از معذلات جامعه س
قیمت ارزانتر جنس خارجی با کیفیت بهتر!
واقعا چرا؟
يعني اون كه چادري بوده گرونتر بوده و باارزش تر و اوني كه بي حجاب بوده ارزونتر و كم ارزش تر....مسخره است...ديدتون رو يه كم باز كنيد...