وقتی مي‌خواستم شاغل بشوم‌

 هاجر زمانی

هنوز صداي بابا توي گوشم است‌: «اصلا هر كاري دلت خواست برو بكن‌!‌»
پايم را روي آن پا مي‌اندازم و يادم مي‌آيد كه گفتم‌: «‌من ديگر بزرگ شده‌ام‌! دلم مي‌خواهد دستم توي جيب خودم باشد‌!‌» مامان لبش را گزيد و بابا غران زير لب لا اله ‌الا ‌اللهي گفت‌. خانم منشي اسمم را مي‌خواند‌. از جا بلند مي‌شوم‌. چندين نگاه مسير حركتم را تعقيب مي‌كنند‌؛ آن‌ها هم مثل من منتظر هستند‌. فرم را از دست منشي مي‌گيرم‌. نگاهم روي ناخن‌هاي لاك‌زده‌اش ثابت مي‌‌ماند‌. با بي‌قيدي آدامس مي‌جود‌: «‌اين فرم را پر كنيد و به من تحويل بدهيد». سرم را به نشان تاكيد تكان مي‌‌دهم و برمي‌گردم سر جايم‌. فرم را سريع پر مي‌كنم‌؛ شبيه باقي فرم‌ها است كه جاهاي ديگر پر كرده‌ام‌.

از جلوي مغازه‌ها مي‌گذرم و غرق خيال مي‌شوم‌. خودم را تصور مي‌كنم كه اولين حقوقم را گرفته‌ام‌،‌ به اولين مغازه‌ي شيريني‌فروشي كه مي‌رسم وارد مي‌شوم‌، بابا شيريني خامه‌اي دوست دارد‌، سر راه يادم باشد سري به گل‌فروشي بزنم‌،‌ چند شاخه گل مريم هم براي مامان‌... . حتما وقتي بابا نتيجه‌ي زحماتم را ببيند اخم‌هايش را باز مي‌كند و خوشحال مي‌شود از اين‌كه گفته بود هر كاري دلت خواست برو بكن‌... . اميدوارم حقوقم اين‌قدر باشد كه بتوانم با آن شهريه‌ي دانشگاهم را پرداخت كنم‌. اصلا مي‌توانم به آرزوي چندين ساله‌ام برسم و بروم در يك آموزشگاه نقاشي ثبت‌نام كنم‌. اما با وجود ساعات كاري زياد مطمئن نيستم‌. رو‌به‌روي بابا نشسته‌ام‌،‌ اخم‌هايش در هم است‌، قيافه‌اش به آن وقت‌ها مي‌ماند كه با مشتري بدقلقي سر و كله زده  و خسته و كوفته از سر كار برگشته است‌. مي‌خواهم بروم برايش چايي بياورم اما دستم را محكم مي‌گيرد و دوباره سر جايم مي‌نشاند‌. مي‌گويد‌:‌ «ببينم مادرت چه مي‌گفت‌؟ مي‌خواهي چكار كني‌؟». چيزي توي دلم فرو مي‌ريزد‌، با ترديد نگاهش مي‌كنم و مي‌گويم‌: «‌مي‌خواهم بروم سركار‌...». بابا مثل يك بمب منفجر مي‌‌شود‌: «‌مگر تا حالا چيزي كم داشته‌اي‌؟ يا برايت از چيزي كم گذاشته‌ام‌؟ چه معني مي‌دهد يك دختر مجرد برود سر كار‌... . درست را تمام كن آن وقت از اين فكر و خيال‌ها به سرت بزند‌!‌» با اين‌كه هميشه توي خانه حرف بابا حجت است اما اين بار نمي‌خواهم قافيه را ببازم‌: «‌آخر چه ربطي دارد بابا‌؟ هم‌كلاسي‌هايم هم درس مي‌خوانند هم سر كار مي‌روند‌... من هم دوست دارم مثل آن‌ها بشوم‌، من ديگر بزرگ شده‌ام! دلم مي‌خواهد دستم توي جيب خودم باشد‌!‌»
چند روز است منتظر تماس تلفني از جاهايي هستم كه فرم پر كرده‌ام‌. تا تلفن زنگ مي‌خورد مثل قرقي مي‌پرم پاي تلفن‌؛ ولي هنوز خبري نشده است‌. 
كليد را توي قفل در مي‌اندازم‌، كيف روي دوشم سنگيني مي‌كند‌، تمام روز را كلاس داشتم‌، در را كه باز مي‌كنم بابا را پشت در مي‌بينم‌؛ با چين‌هاي پيشاني‌اش كه بيشتر از هر وقتي به هم نزديك شده‌اند. لبهايش مي‌لرزند و انگار به جاي اشك، خون توي چشم‌هايش نشسته است‌. با ترس سلام مي‌كنم‌: «‌سلام. اتفاقي افتاده بابا‌؟‌»‌. بابا مرا از جلوي در كنار مي‌زند و با همان حال عصبانيت از خانه خارج مي‌شود‌. بعد از ديدن بابا به آن حال و روز ديگر برايم ديدن چهره‌ي گريان مامان چندان تعجبي ندارد‌. به طرف مامان مي‌روم‌:«مامان بگو چي شده‌! مردم از نگراني‌... » مامان پسم مي‌زند، اشك از چشمانش بيشتر مي‌جوشد‌: «‌تو چه كار كردي دختر‌؟» و صداي هق‌هقش فضاي اتاق را پر مي‌كند.

گريه ام مي گيرد ، مثل يك پرنده ي درمانده ي خانه گم كرده مي شوم كه بي هدف پرو بال مي زند : « آخر به من بگو چي شده است ؟ من چكار كرده ام كه خودم خبر ندارم ؟ » . تلفن زنگ مي خورد ، نمي دانم بايد چه بكنم ، به طرف تلفن مي روم ، گوشي را بر مي دارم ، صداي خنده ي مردانه اي گوشم را پر مي كند : « گفتم كه ! مگر اسم دختر شما « مريم رحمتي » نيست ؟ 20 ساله ، دانشجوي رشته ي زبان ... ترم چهارم ! » خنده ها همچنان ادامه دارد ، تعجب و ترس به سرتاپايم تزريق مي شود ، دست و پايم را گم كرده ام و زبانم بند آمده است . « تمام مشخصات دخترتان پيش ماست ، خواستيم يك سايت تبليغاتي خوب بزنيم ... فكر مي كنم اسم و عكس و شماره تلفن دختر شما مورد خوبي باشد ، آدرس هم كه ... » خون در رگهايم خشك شده است . خشكم مي زند ، با بهت و ناباوري اين حرفها را از پشت تلفن مي شنوم : « فكر مي كنم معامله ي خوبي باشد ... پس دادن مشخصات و عكس دختر شما در مقابل مبلغ ناچيزي پول ... فكر هايتان را كرديد ؟ » مامان كنارم ايستاده است ، گوشي تلفن را به گوشه اي پرت مي كنم و خودم را در بغل مامان مي اندازم و تمام فكرم را اين پر مي كند كه بالاخره چه مي شود؟
تاب نمي آورم توي چشمهاي بابا نگاه كنم ، بابا مي گويد : « جناب سروان اطمينان داد كه با وجود اين مشخصات كار خاصي نمي توانند بكنند مگر اينكه چيزهاي بيشتري از مريم بدانند ... » نگاه پرسشگرش را مي دوزد به چشمهاي من « نه بابا ... به خدا نه ، هيچ چيز ديگري نيست ! » گريه ام مي گيرد ، مي لرزم . بابا انگار دلش براي من سوخته باشد : « خوب ... خوب ... پس نگران نباش دخترم ، همه ي اينها تهديد هاي الكي است ، مگر به همين راحتي مي توانند كاري بكنند ؟‌» سرم را مي اندازم پايين ، مامان با پشت دست اشكهايم را پاك مي كند و مي گويد : « اي كاش با ما بيشتر مشورت مي كردي ! مريم تو بايد حواست را بيشتر از اينها جمع كني !‌» . بابا كنارم مي نشيند : « نه ، تقصير من هم هست كه به مريم گفتم هركاري دلت خواست بكن ! خوب با اين حساب مريم هيچ تقصيري ندارد !‌» بابا مي خندد ، خنده و نگاه مهربانش را كه مي بينم انگار دنيا هم به من مي خندد و دوست دارم بابا هميشه همراه و كنارم باشد .



1 نظر

فرصتی نیست...

ارسال نظر


تبلیغات

آرشیو











امکانات