من يك چهره‌ی سياسي ناشناخته‌ام
زهرا باقری

 

«اين چه وضع مملكته؟ هيچ چيز سر جاش نيست، اون از اتوبوس‌هاي شلوغ، ميني‌بوس‌هاي پر از دود، تاكسي‌ها با كرايه‌ی زياد، موتورها كه يك دفعه مي‌پيچند تو پياده رو، دوچرخه كه فقط آقايون حق استفاده دارند، اونم از كفش،كفش!

 

مگه نمي‌بيني قيمت را مي‌زنند 16 هزار تومن، ميگي قيمت مناسبِ حداقل يك سال شمسيه! مي‌خري مي‌شه يك ماه، درب و داغون! مي‌موني مگه اصطكاك كفش با زمين چقدر بود كه اين بلا سر كفش آمده! خوبه فقط چند بار مهماني رفته باشي، اونم كوچه پشتي!

 

كفش كه اين طور؛ كيف رو نگو، كيف كه مي‌گي هر چه گران‌تر، بهتر! ‌مي‌خري مي‌بيني اي بابا بر عكس بوده، باز لااقل اگر ارزان بود مي‌گفتي ارزان است، گران بود و خود به خود فرسوده شد، رنگش هم كه با اولين باران بهاري از مشكي به خاكستري و با دومين باران به مسي تبديل شد، كجاي ممكلت درسته؟!

 

مي‌خواي يك پرس غذا را بيرون بخوري، بايد كلي پول تو جيبي‌هاي يك ماهه را يك شبه بدي كه تازه از كجا معلوم كيفيت غذا خوب باشه؟ برنجش شفته و خورشتش شور نباشه! ساندويج كه هيچي از بس فلفليه كه آدم مي‌مونه پول فلفل داده يا پول ساندويچ!

 

تازه حالا ما كه دختريم ظلم مضاعف داريم، نمي‌شه اعتراض كرد، صداي اعتراض‌مون رو بستند، تا مي‌خواهيم حرف بزنيم ميگن نه مردي كه از هيبتت بترسند و نه زني كه از شوهرت! جامعه‌ی مردسالار بهتر از اين نمي‌شه!

 

همه اين‌ها، اين ظلم و تبعيض جنسيتي، اين بي‌عدالتي ناشي از تضاد طبقاتي ميان افراد جامعه كه بعضي‌ها نمي‌دونن چه طوري خرج كنند و بعضي‌ها چه طوري پول در بيارن!

من يك چهره‌ی سياسي ناشناخته‌ام، به تازگي هم به اين نتيجه رسيدم كه تا پول داري عزت و احترام داري، بي‌پولي بي‌احترامي، البته معضل الان نيست، از قديم هم همين طور بوده، مگه داستانش رو توی كتاب انگلیسی دبيرستان نخوندين، همون كه آقاهه رفت مهموني، لباس ساده داشت، راهش ندادند، عوض كرد، گرون قيمت، راه دادند و اونم سر مجلس! آقاهه هم نامردي نكرد و به لباسش گفت: بخور بخور كه احترامم به خاطر توه! خونديم و فكر كرديم مال اون موقع است اما الان هم همين‌طوره!

 

   

 

قيمت گوشت و مرغ و تخم مرغ و تخم آفتاب‌گردون رو نگو! آن قدر بالاست كه آدم از هر تنقلاتي سير مي‌شه. اين وضع مملكته هي مي‌گن جامعه در حال گذار از سنتي به صنعتي، اين معضلات رو داره و ما شديم موش آزمايشگاهي. دبيرستان كه نظام جديد رو با بدبختي خونديم، كور شديم و جايي نبود كه نذر و نياز نكنيم و دخيل نبنديم تا دانشگاه قبول شيم. بازم خوب شد من به همون ديپلم قناعت كردم؛ آخه مي‌دونستم جهان سومي هستيم، چندسال ديگه وضع عوض مي‌شه. بيا! شش سال نشده خيال راحت مي‌توني بري دانشگاه! بيچاره اون‌هايي كه به خاطر قبول نشدن توی دانشگاه طلاق گرفتند، افسردگي گرفتند، خودكشي كردند.

آخه صبر و تحمل هم حدي داره. قضيه‌ی ما شده قضيه‌ی بادكنكِ سوراخ، هر جا را چسب مي‌زني، يه جاي ديگه پاره مي‌شه! مي‌تركه!

 

بله! بايدم شاكي باشم. يك بار آمدم مثل بعضي‌ها بي‌صف نون بخرم؟ به ما مي‌گن بي‌دانش! بعد هم تا مي‌آييم اعتراض كنيم مي‌گن معلم سياسي نداري حرف سياسي نزن! مگه سياست پدر و مادر داره كه ما بريم بخونيم، ياد بگيريم و طبق اصول سياسي حرف سياسي بزنيم؟! اين‌ها رو آدم بايد درك كنه. چقدر مدرك‌گرايي، مدرک‌گرايي! اصلاً حرف از گروني و بي‌صف نون گرفتن و احترام به جيب مشتري ميشه حرف سياسي! و من خيلي وقته دارم فكر مي‌كنم در مملكت ما آزادي نيست، حقوق برابر نيست، چرا كسي ‌كه پنج تا نون مي‌خواد بايد بي‌صف نون بگيره من كه شش تا، داخل صف بمونم! اصلا من مي‌خوام بي‌صف نون بگيرم كي مي‌خواد جلوم روبگيره؟!»

 

اولش فكر كردم فقط خودم حيرون شدم. يه نيم‌نگاه به جمع كافي بود تا عمق فاجعه دستم بياد. البته به نگاه كردن نيازي نبود؛ چون بوي سوختن نون‌ها توی تنور نشون داد حتي شاطر هم مات حرف‌هاي اين خانومه شده.



ارسال نظر


تبلیغات

آرشیو











امکانات