همه می گویند سلام و خوش آمدی دنیا را با تمام زیبایی هایش زمانی كه جواب كنكور را گرفتیم با تمام وجود حس كردیم.دانشگاه با تمام امكانات و برتریهایش بعد از چند سال چشم انتظاری بر رویمان باز شد و كلی هنر كردیم تادانشجو شدیم.اولین ترم ِ رهایی، آزادی از تمام اسارتهای مادی و معنوی دنیای كنونی در حق دختران و زنان! در پی شناخت سوراخ سنبههای دانشكده گذشت، به دنبال شناسایی اتاق استادان، دفتر نگهبانی، رئیس دانشكده، آمفی تئاتر، سلف، كتابفروشی و ... . استادها هم كه با توجه به روحیات خودشان برایمان آینده را تصویر میكردند: «میتوانید با این رشته بروید آش بپزید، سر كار دولتی یا خصوصی بروید، ادامه تحصیل بدهید و در آیندهای نه چندان دور همكار ما در همینجا شوید، ازدواج كنید و مسیر زندگیتان را عوض كنید، اصلاً درس به چه درد میخورد فهم را بچسب! زندگی پول نفس پول، مرغ هوا اندر قفس پول! كمی این سختی درس خواندن را تحمل كنید، در آیندهای نه چندان دور با همین رشته كه هنوز ناشناخته است، میتوانید كلی پول در بیاورید، مگر با شكم خالی میشود ادامه تحصیل داد؟» و چه بهتر كه ما فقط درس میخواندیم!
ترم دوم، خدا هیچ یك از مخلوقاتش را بیاسپانسر نكند كه او مجبور شود خودش خرج خودش را در بیاورد! درد مشترك بسیاری از همكلاسیها همین بود، خیلی از برو بچ همكلاسی ما رفتند پی در آوردن پول برای خرید نان و خوراك! استادها نصایحشان ته كشیده بود و همینطور شناخت امكانات ناشناختـه دانشكده برای شكمسیرها كه برای اكتشافات جدید باید پَر میگرفتند به بقیه دانشكدهها، و بچه درسخوانها مثل همیشه تاریخ فداكار و وظیفهشناس، آخر ترم جزوههای خوشخطشان را برای كپی بین آنها به مزایده گذاشتند. ما هم فقط درس میخواندیم!
سال دوم پی بحران هویت گذشت، كی گفته بود بیایی دانشگاه، حال تو كی هستی؟ من كی هستم؟ چرا اینجایم؟ چرا آنجا نیستم؟ چرا باید اینقدر درس خواند... درس بهتر است یا ثروت؟ البته كه ثروت ثروت ثروت!
استادان كاری نداشتند، خیلی وقت میكردند و هنر داشتند درس خودشان را میدادند و بیخود ما را برای گذراندن كلاس جبرانی به دانشكده نمیكشاندند، خیل عظیمی از دانشجویان این ترم افت شدید تحصیل داشتند، البته به دلایل گوناگون مثل تحول خانوادگی، شغلی، درسی!
بعضی از دانشجویان با اراده تغییر رشته دادند و برخی تغییر مسیر زندگی(ازدواج). ما هم كه كاری به كسی نداشتیم، فقط درس خواندیم!
ترم چهارم بود، مثل ترم قبل بر و بچ دنبال هویتیابی بودند و ما دنبال درس!
سال سوم هم همكلاسیها میگفتند كه با دید ِ جدیدی نسبت به جهان مدرن و پسامدرن با به عرصه پر حرارت دانشگاه گذاشتهاند، اردوها و جشنهای دانشجویی و غیردانشجویی، مراسم و مناسبتها از جشن تولد نوه استاد تا مرگ پدربزرگ جدپدری استادانی كه الی ماشاءالله در دانشكده یافت میشدند. دوستان میگفتند كه دانشگاه آمدیم كه خوش باشیم! آداب معاشرت یاد بگیریم. به قول یكی از استادان همه درسها یادمان میرود، این برخوردهاست كه ماندگار و مهم است. البته نه اینكه فكر كنی درس نمیخوانیم، چرا خوب هم میخوانیم، درس جدا، تفریح جدا و دیگر هیچ!
یكی از استادها باعث تحول توده عظیم چند نفری از همكلاسیها شده بود. گفته بود: «اگر پرسیدند فلان كار را بلدید، نگویید ما بلد نیستیم، بگویید بلدیم، در كار وقتی نظم و انضباط و ادب و متانت و هنر و سلیقه شما را ببینند، بلد نبودنتان به چشمشان نمیآید» از خیل عظیم بچههای متحول شده جامانده از بازار كار، بدو بدو رفتند دنبال كار، بر و بچ جوزده خودشان را به جای مهندس و دكتر جا زده بودند و شانس آورده بودند كه صاحب كار با چماق دنبالشان نكرده بود!
به نظر ما كه چیزی جز كتاب و جزوه برای تجربه كردن نداشتیم، سال سوم برای دانشجویان، سال گشتن و خوش بودن بود، از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب، حتی سفرهای برون مرزی را هم همكلاسیها در همین سال تجربه كردند، آنقدر مسافرت و گشت و گذار طولانی بود كه كل دو ترم را گرفت! اما ما فقط درس خواندیم!

ناگهان چقدر زود دیر میشود كه ما سال چهارم بودیم، استادها یك طوری نگاهمان میكردند كه یعنی شما الان باید خدای درس و رشتهتان باشید و اینكه نیستید ایراد از IQ خودتان است نه روش درس و جزوه دادن ما! اما تا فرصت هست عجله كنید، كه غفلت موجب پشیمانی است و تازه یادشان آمده بود كه متناسب با درسها به ما تحقیق میدانی بدهند و چقدر لذت بخش بود، تازه میفهمیدیم این 4 سال چه خواندهایم... تازه در كنار اینها بچه مثبتها پی كنكور ارشد بودند كه ما به حرف یكی از استادان كه گفتهبود: «هرچه فاصله بین لیسانس و ارشد بیشتر، كسب تجربه بالاتر، در نتیجه موفقیت در ارشد بیشتر!» بیخیال هیجان فراگیر ِ ترم هفتم شدیم، همه جزوه رد و بدل میكردند، تست میزدند و كلاس میرفتند جز ما كه دلخوش تحقیقات بیسر و ته دانشجویی بودیم! بی سر و ته چرا كه روزی، یكی از دوستان از سر شیطنت به یكی از استادها پیشنهاد داد كه: «شما كه تحقیقات ما را نمیخوانید و نمیخواهید، پس بگذارید لااقل طلق و شیرازه آنها را در بیاوریم!» استاد هم بیتوجه به اهمیت و عمق بحث فلسفی دوستم كه ناشی از ظلم مضاعف به علاقمندان ِ پژوهش میشد، كلی ذوق كرده فرمودند: «چه بهتر! من كه موافقم» و چند نفر از همان دانشجویان كه باید حقیقتاً در ورقههای تحقیق از جهت علمی غرق میشدند را از جهت عملی غرق كرد!
و ترم آخر! نگاه استادان به دانشجویان ساعی و كوشا كه چند سال مهمان میز و صندلی و تخته وایتبردها و سلف و كتابخانه و آمفی تئاتر و صندلیهای حیاط دانشكده بودند، هر هفته كاری جز جلوی در اتاق استادها ایستادن و صحبت از مشكلات پژوهش كردن نداشتند، تو را یاد آدمهای رو به موت میانداخت!
همشاگردیها بین دو راهی ماندن یا رفتن مانده بودند، بعضیها كه هنوز بار خود را نبسته بودند (از جهت كار یا ازدواج) 9 ترمه شدن را برگزیدند و متأهلها به خاطر عقب ماندگی و معطلی در سور و سات عروسی، عقدیها به خاطر یك ترم كه به دنبال تحقیق و فكر بر روی كیس مطلوب بودند و كارمندها به خاطر یك ترم كه به جهت تطبیق درس و كار، زمان برده بود 9 ترمه شدند و پُر رو پُر رو با ما بچه مثبتها كه كاری جز درس خواندن انجام نداده بودیم، عكس یادگاری گرفتند.
هنوز نتایج ترم آخر نیامده بود كه حرفهایی از گوشه و كنار به گوشمان رسید: «چهار سال درس خواندی كو نتیجه؟ نه استاد پیشنهاد كار داد نه كس دیگری پیشنهاد ازدواج!»
باید دنبال كار میرفتیم، اما همان برخورد اول صاحب كار كلی گوشی را دستمان داد: «ببخشید رزومه كاری(سابقه كاری)تان كو؟ معدل بالا صحیح، اما چقدر كار بلدید؟ هرچه در دانشگاه خواندید به كنار، چقدر كار عملی بلد هستید؟»
و ما چیزی برای گفتن نداشتیم جز اینكه «ما فقط درس خواندیم!»





مطالب
اخبار
Web Design By
خوبه كه شما همون درس را هم خونديد.
ما همون را هم نخونديم.
خيلي جالب بود. ميدونين من شنيدم كه ميگن سيستم دانشگاه تو كشورهاي خارجي مثل قيف ميمونه. در كشورهاي خارجي از سر گشاد قيف وارد مي شوند و بعد اگر كسي درست درس نخواند موفق به خروج از دانشگاه نميشود و در ايران دقيقا بر عكس است. از قسمت تنگ قيف به زور وارد ميشوي و بدون درس خواندن و راحت از قسمت گشاد قيف خارج ميشوي به هنگام فارغ التحصيلي.