<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>دختران، کنکور و دانشگاه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p6/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://4ghad.com/p6/atom.xml" />
    <id>tag:4ghad.com,2008-06-21:/p6//13</id>
    <updated>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</updated>
    <subtitle>شماره ششم-اول تیرماه-ویژه نامه دختران، کنکور و دانشگاه</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Open Source 4.15b2-en</generator>

<entry>
    <title>دو راهی حوزه و دانشگاه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p6/2008/06/post-19.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2008:/p6//13.415</id>

    <published>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</updated>

    <summary><![CDATA[عطیه کشتکارانمهم&zwnj;ترین مرحله تصمیم&zwnj;گیری برای ادامه&zwnj;ی تحصیل هر کس انتخاب رشته تحصیلی است. پایه&zwnj;های این انتخاب ابتدا در دوره دبیرستان با گرایش به یکی از رشته&zwnj;ها شکل می&zwnj;گیرد. ممکن است سخت&zwnj;ترین انتخاب برای بعضی انتخاب رشته دانشگاهی باشد؛ اما افراد...]]></summary>
    <author>
        <name>hamed</name>
        <uri>http://kashkool.persianblog.ir</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p6/">
        <![CDATA[<p style="text-align: right"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">عطیه کشتکاران</span></p><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">مهم&zwnj;ترین مرحله تصمیم&zwnj;گیری برای ادامه&zwnj;ی تحصیل هر کس انتخاب رشته تحصیلی است. پایه&zwnj;های این انتخاب ابتدا در دوره دبیرستان با گرایش به یکی از رشته&zwnj;ها شکل می&zwnj;گیرد. ممکن است سخت&zwnj;ترین انتخاب برای بعضی انتخاب رشته دانشگاهی باشد؛ اما افراد زیادی هم هستند که از سالها پیش از آن، &nbsp;تصمیم گرفته&zwnj;اند در حوزه&zwnj;ی علمیه ادامه تحصیل بدهند. شرایط فرهنگی و تحصیلی محیط زندگی و خانواده فرد بر این تصمیم بسیارموثر است. ادامه تحصیل در حوزه&zwnj;ی علمیه برای کسی که در خانواده و محیطی دانشگاهی رشد کرده و تابه&zwnj;حال با فردی حوزوی ملاقات نداشته همان&zwnj;قدر دور از ذهن است که ادامه تحصیل در دانشگاه برای یک بزرگ شده در فضای حوزوی. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">واقعیت این است که نمی&zwnj;توان هیچ&zwnj;کدام از این نهادها را برای ادامه تحصیلات کاملا مطلوب یا نامطلوب دانست؛ دلیلش هم فارغ&zwnj;التحصیلانی از حوزه و دانشگاه هستند که توانسته&zwnj;اند بر همه&zwnj;ی قشرها تاثیر&zwnj;گذار باشند. مثلا شهید مطهری که با وجود تحصیلات حوزوی، یکی از بهترین اساتید دانشگاه در زمان خود بودند و یا دکتر شریعتی- جامعه&zwnj;شناس و نویسنده- که در دوره&zwnj;ای برای زدودن بعضی افکار انحرافی از اذهان جوانان و مشتاق کردن آن&zwnj;ها به اسلام خدمات ارزنده&zwnj;ای داشته&zwnj;اند. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">تصمیم بر سر دوراهی حوزه یا دانشگاه اولین انتخابی نیست که فرد در زندگی اش دارد. انتخاب نوع لباس، نحوه برخورد با اطرفیان، درجه اولویت خانواده، درس یا کار و بسیاری تصمیمات دیگر هستند که شخصیت او را می سازند. در واقع او از این انتخابهایش برای رسیدن به هدفی در زندگی استفاده می کند. شاید نتواند هیچ گاه این هدف را در قالب یک جمله بیان کند؛ اما اگر خوب به گفتار و رفتارش دقت کرده و بر اساس آن علایق واقعی اش را در زندگی شناسایی کرده باشد گزینش حوزه یا دانشگاه به&nbsp;آسانی انتخاب رنگ لباس است. در واقع بهترین مکان برای ادامه تحصیل هر کس جایی است که بتواند به او برای رسیدن به مقاصدش کمک بیشتری کند.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%"><img class="mt-image-center" style="display: block; margin: 0px auto 20px; text-align: center" height="273" alt="21.jpg" width="600" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/21.jpg" /></span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">برای یک تصمیم خوب باید رشته و مکان تحصیل مورد علاقه را با هم در نظر گرفت.زیرا انتظاری که حوزه علمیه از طلبه ها و دانشگاه از دانشجویان دارد متفاوت است. البته روح حاکم بر هر دو طالب علم بودن و جست و جوی دانش است اما اگر به تاریخچه تشکیل حوزه و دانشگاه خوب بنگریم تمایز بیشتری خواهیم دید.هدف اصلی دروس حوزوی فهم معارف دین و تعمیق هرچه بیشتر در آیات و روایات است. مباحث حوزوی حول موضوع دین به عنوان یک اصل مسلم می باشند.&nbsp;در حالیکه دانشگاه محل تحصیل علوم تجربی است. شاید نظریه ای را که یک استاد دانشگاه در زمان تحصیلش به عنوان یافته علمی قابل قبول می خوانده امروزه باید اثبات خلاف آن را به عنوان سیری از تاریخ تشکیل علم به دانشجویانش تدریس کند. ازین رو تعریفی که دانشگاه از یک دانشجوی مطلوب می کند کسی است که سوال مطرح کند، پاسخ دهد و برای پیشرفت علم تلاش کند. حوزه علمیه طلبه ای را مورد پسند می داند که با غوطه ور شدن در آموزه های دین اسلام، حقانیت آن را بفهمد و بفهماند و برای شبهات مطرح شده در دین پاسخ های مناسبی بیابد.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">حوزه و دانشگاه هر دو نهادهای ارزشمند و اثرگذاری هستند. مقام معظم رهبری در توصیه های خود مبنی بر جنبش نرم افزاری و تولید علم، هر دو قشر حوزوی و دانشگاهی را مورد خطاب قرار داده اند. حوزه و دانشگاهی پویا که هدفش تعالی دانش راستین در عرصه علم و عمل باشد برای بقای جامعه ما حیاتی هستند و این هدف نیازمند طلاب و دانشجویانی با انگیزه و سخت کوش است.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>نقشه کنکوری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p6/2008/06/post-18.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2008:/p6//13.414</id>

    <published>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</updated>

    <summary><![CDATA[فاطمه اکبری پویانی&nbsp;اگر خاله&zwnj;نگار اصرار نمی&zwnj;کرد، محال بود قبول کنم! البته وقتی تربیت بدنی را با سه تا آزمایشگاه برداشتم، چشمم کور، باید با تدریس خصوصی آمپر شهریه را هم متعادل کنم!&nbsp;توی دلم غوغایی بود. بالاخره زنگ را زدم. در...]]></summary>
    <author>
        <name>hamed</name>
        <uri>http://kashkool.persianblog.ir</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p6/">
        <![CDATA[<div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">فاطمه اکبری پویانی</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">اگر خاله&zwnj;نگار اصرار نمی&zwnj;کرد، محال بود قبول کنم! البته وقتی تربیت بدنی را با سه تا آزمایشگاه برداشتم، چشمم کور، باید با تدریس خصوصی آمپر شهریه را هم متعادل کنم!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">توی دلم غوغایی بود. بالاخره زنگ را زدم. در باز شد. وارد خانه شدم. سگ خانه چپ&zwnj;چپ نگاهم می&zwnj;کرد. مطمئن که شدم با زنجیر بسته شده، یک دهان کجی حسابی به او کردم. همان لحظه خورشیدخانم جلوی ایوان ایستاد و گفت:&laquo;سلام خانم! خوش اومدید!&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">از خجالت آب شدم. جلوتر رفتم و سلام کردم. با خودم گفتم هر کلمه&zwnj;ی باکلاسی که توی عمرم یاد گرفته&zwnj;ام باید به&zwnj; کار بگیرم!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">نشسته بودم و به ویترین خانه که کم از موزه نداشت زل زده بودم! خانمی که بعدها فهمیدم خدمتکار بوده جلو آمد و گفت: &laquo;چی میل دارید؟&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">هول کردم و گفتم: &laquo;آب&raquo;!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">از دست خودم عصبانی شدم که چرا آب؟! لااقل چیزی می&zwnj;گفتم که تا به حال نخورده باشم!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">خورشیدخانم آمد. از جا بلند شدم. با دستش اشاره کرد که مثلا &laquo;لازم نکرده، بشین سر جات&raquo;! لبخند اعصاب&zwnj;خردکنی زد و گفت: &laquo;صبا توی اتاقش منتظر شماست! بعد از این که پذیرایی شدید، لطفا از این طرف!&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">با دستش به طبقه&zwnj;ی بالا اشاره کرد. سرم را بالا گرفتم. دخترک کنار نرده&zwnj;ها ایستاده بود و به من زل زده بود. چشم&zwnj;های گردشده و موهای عجیب و غریبش مناسب آن بود که عکسش را بزنیم روی مجله و راجع به تهاجم فرهنگی مطلب بنویسم!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">آب که منتظر شدن نداشت. از جا بلند شدم. به طرف طبقه&zwnj;ی بالا و آن دخترکِ برق&zwnj;گرفته حرکت کردم. از موهای سیخ سیخش خوشم نمی&zwnj;آمد. وقتی به او رسیدم دستم را جلو بردم و گفتم: &laquo;سلام خانومی! من فرشته&zwnj;ام! شمام حتما صبایی؟!! درسته؟&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و رفت روی تخت دراز کشید. حرصم درآمد!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">اتاقش شبیه تونل وحشت بود؛ با آن همه وسایلی که وسط ریخته شده بود و عنکبوت&zwnj;های پلاستیکی که از سقف آویزان بود! روی زمین نشستم و گفتم: &laquo;کتاب&zwnj;هات کجاست؟&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">نگاهی انداخت و با دست کمد را نشان داد. یا علی! یعنی خودم باید از توی این غار، کتاب درمی&zwnj;آوردم؟!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">دلم برایش می&zwnj;سوخت! خاله&zwnj;نگار می&zwnj;گفت به خواهر دوقلویش خیلی وابسته بود. من که فرق این دو تا را نمی&zwnj;دانستم. عکس هر دوی&zwnj;شان روی دیوار بود. خیلی شبیه هم بودند. از وقتی سارا توی تصادف جلوی چشم صبا فوت کرده بود صبا زبانش بند آمده بود. آدم&zwnj;های سالم هم از کنکور فرار می&zwnj;کنند؛ نمی&zwnj;دانم چرا خانواده&zwnj;ی صبا فکر می&zwnj;کردند اگر صبا با درس و کتاب آشتی کند از داغ سارا چیزی کم می&zwnj;شود! این وسط من باید چه می&zwnj;کردم؟ صبا یک&zwnj;سال از همه&zwnj;ی کنکوری&zwnj;ها عقب&zwnj;تر بود! یک&zwnj;سال درس و کتاب تعطیل! زل زده بود به من و من به کتاب&zwnj;ها. کاش حرف می&zwnj;زد تا من هم با او درد دل می&zwnj;کردم! می&zwnj;گفتم که هیچ دلی خالی نیست؛ اما از هیکل به این بزرگی صدایی در نمی&zwnj;آمد!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">روزهای بعد به درس خواندن راغب&zwnj;تر شد. کشف کردم دنیای فیزیک او را از دنیای پررنج خودش دور می&zwnj;کند. این شد که گیر دادم به فیزیک و تا آخرین لحظه یقه&zwnj;اش را رها نکردم! قرار شد عمومی&zwnj;ها را بعد از رفتن من به تنهایی بخواند. با هم فقط دروس اختصاصی می&zwnj;خواندیم. خورشیدخانم هم از این که می&zwnj;دید دخترش آرام&zwnj;آرام به زندگی عادی برمی&zwnj;گردد خوشحال بود. هر چه می&zwnj;خواستیم می&zwnj;خرید. اتاق صبا پر شده بود از کتاب&zwnj;های رنگارنگ تست و کنکور! بچه&zwnj;های خوابگاه مسخره&zwnj;ام می&zwnj;کردند که دوباره تب کنکور گرفته&zwnj;ام. شاید خود صبا هم به اندازه&zwnj;ی من تب نکرده بود! من واقعا دلم می&zwnj;خواست او در رشته&zwnj;ی خوبی قبول شود.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">نام او را در کنکورهای آزمایشی هم نوشتم. به بهانه&zwnj;ی کنکور آزمایشی از پیله&zwnj;ی خودش درمی&zwnj;آمد و آدم&zwnj;های بیرون را می&zwnj;دید. برای هر یک&zwnj;ساعت تدریس، ساعت&zwnj;ها درس می&zwnj;خواندم! وقتی با چشم&zwnj;های گرد شده نگاهم می&zwnj;کرد می&zwnj;فهمیدم که نفهمیده است. کاش سؤال می&zwnj;کرد تا من این همه زحمت نمی&zwnj;کشیدم!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">پیش&zwnj;رفت او باعث شد فکر عجیبی به سرم بزند. تصمیم گرفتم او را به حرف بکشم. نقشه&zwnj;های عجیب و غریبی را اجرا کردم. گاهی درس را آن&zwnj;قدر گنگ توضیح می&zwnj;دادم که بپرسد. سینوس هیپر بولیک ورای فک و اضافه! می&zwnj;دانستم که نمی&zwnj;داند اما...</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;<img class="mt-image-center" style="display: block; margin: 0px auto 20px; text-align: center" height="317" alt="86.jpg" width="352" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/86.jpg" /></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">نمی&zwnj;دانم چه چیزی باعث شد آن روز آن نقشه&zwnj;ی احمقانه به سرم بزند. تا آخرین لحظه یادم بود که قرص&zwnj;ها را توی کیفم بگذارم. اما دریغ!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">وارد خانه که شدم فهمیدم فقط من و صبا توی خانه هستیم. نبودن خورشیدخانم شانس مرا کم می&zwnj;کرد. به هر حال فصل دوم فیزیک پیش دانشگاهی بودیم که...</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">یخ کرده بود. رنگ لب و صورتش فرقی نداشت.حق هم داشت! شاید اگر من هم خودم را می&zwnj;دیدم از او بدتر بودم! دستپاچه شده بود! توی دلم می&zwnj;گفتم: &laquo;بگو! بپرس! بپرس چی کار کنم!&raquo; ولی نمی&zwnj;پرسید. گیج بود. به کیفم اشاره کردم. ولی داروها! ای خاک بر...</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">گوشی تلفن را برداشت و شماره&zwnj;ی اورژانس را گرفت. خوشحال شدم... اما نه! حرف نمی&zwnj;زد! زل زده بود به گوشی! &laquo;لال که نیستی، حرف بزن!&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">اتاق دور سرم می&zwnj;چرخید. نفسم بند آمده بود. صبا هنوز به گوشی نگاه می&zwnj;کرد...</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">چشم&zwnj;هایم را باز کردم. یعنی هنوز زنده بودم؟ اینجا کجاست؟! راستی چه بلایی سرم آمده بود؟!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">بند سرُم را کشیدم. یک&zwnj;دفعه صبا از خواب پرید. سرش را از روی تختم بلند کرد و گفت: &laquo;فرشته جون! بیدار شدی؟ چی شده؟!&raquo; لبخند زدم و گفتم: &laquo;هیچی! من موفق شدم&raquo;!</span></div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>مرگ یک رویا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p6/2008/06/post-17.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2008:/p6//13.413</id>

    <published>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</updated>

    <summary><![CDATA[هاجر زمانی-باز رفتي توي هپروت كه؟ اي كاش به جاي اين بازي&zwnj;بازي&zwnj;ها كمي هم به درسهات دل مي&zwnj;دادي!-بابا به خدا چند لحظه داشتم استراحت مي&zwnj;كردم، درس&zwnj;هامو...صداي در امانم نمي&zwnj;دهد تا جمله&zwnj;ام را تمام كنم. سرم را ميان دست&zwnj;هايم مي&zwnj;گيرم و...]]></summary>
    <author>
        <name>hamed</name>
        <uri>http://kashkool.persianblog.ir</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p6/">
        <![CDATA[<p style="text-align: right">هاجر زمانی</p><div dir="rtl" style="text-align: justify"><img class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0px 20px 20px 0px" height="585" alt="80.jpg" width="364" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/80.jpg" />-باز رفتي توي هپروت كه؟ اي كاش به جاي اين بازي&zwnj;بازي&zwnj;ها كمي هم به درسهات دل مي&zwnj;دادي!</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">-بابا به خدا چند لحظه داشتم استراحت مي&zwnj;كردم، درس&zwnj;هامو...</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">صداي در امانم نمي&zwnj;دهد تا جمله&zwnj;ام را تمام كنم. سرم را ميان دست&zwnj;هايم مي&zwnj;گيرم و خيره مي&zwnj;شوم به جزوه&zwnj;هاي مقابلم، كلمه&zwnj;ها جلوي چشم&zwnj;هايم دارند غرق مي&zwnj;شوند، انگار آن&zwnj;ها هم كمك مي&zwnj;خواهند، شايد آن&zwnj;ها هم از بودن با من خسته شده&zwnj;اند...</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">كيفم را مي&zwnj;اندازم روي مبل راحتي، صداي مامان از توي آشپزخانه مي&zwnj;آيد:&laquo; آزمون چطور بود؟&raquo; سرم درد مي&zwnj;كند. چشم&zwnj;هايم سياهي مي&zwnj;رود. چرا مامان نمي&zwnj;پرسد حالت چه&zwnj;طور است؟ زير لب مي&zwnj;گويم: &laquo;بد نبود!&raquo; و قبل از اين&zwnj;كه مامان بگويد برو سراغ درس&zwnj;هايت، خودم مي&zwnj;روم پيش كتاب&zwnj;ها، تست&zwnj;ها، جزوه&zwnj;ها ... .</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">نگاهي به ساعتم مي&zwnj;كنم، دير شده! نمی&zwnj;رسم، قلبم تند تند مي&zwnj;زند، اول صبحي، عرق از سر و رويم جاري شده، همه انگار مثل من عجله دارند، مي&zwnj;دوم، مي&zwnj;ايستم و آدرس را جست&zwnj;و&zwnj;جو مي&zwnj;كنم، بالاخره پيدايش مي&zwnj;كنم، مي&zwnj;ايستم مقابل ساختمان، هيچ&zwnj;كس آن&zwnj;جا نيست، تعجب مي&zwnj;كنم و بيشتر ترس برم مي&zwnj;دارد، صداها و جمله&zwnj;ها توي گوشم زنگ مي&zwnj;خورند: &laquo;اين آزمون براي شما مي&zwnj;تواند سرنوشت ساز باشد! رقابت شديد است، سرعت! دقت! تنها يك اشتباه كوچك مي&zwnj;تواند شما را پايين بكشد...&raquo; احساس مي&zwnj;كنم زمين زير پايم سست شده، دير رسيده&zwnj;ام ، دنيا دور سرم مي&zwnj;چرخد، دارم سقوط مي&zwnj;كنم، مي&zwnj;افتم، جواب بابا را چه بدهم؟ مامان چه كه همه&zwnj;ي آرزوها و اميدهايش را در من مي&zwnj;ديد؟ مجسمه&zwnj;ي دانشمند كله&zwnj;گنده ، فايل&zwnj;ها و پوشه&zwnj;ها، تصوير خانم مشاور جلوي چشم&zwnj;هايم كم&zwnj;رنگ و كم&zwnj;رنگ&zwnj;تر مي&zwnj;شود، اما ...</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">اما ناگهان دست&zwnj;هاي يخ كرده&zwnj;ام گرم مي&zwnj;شوند، صدايي فرشته&zwnj;وار كه از دور مي&zwnj;شنوم مرا به زمين مي&zwnj;آورد، قلبم مهربان&zwnj;تر مي&zwnj;زند، چشم&zwnj;هايم را باز مي&zwnj;كنم، دست&zwnj;هايم را در دست مامان مي&zwnj;بينم و نگاهش ... هول مي&zwnj;شوم:&laquo; واي ببخشيد، اصلا نفهميدم كي خوابم برد! درس&zwnj;هام... الان ديگه تمومشون مي&zwnj;كنم...&raquo;&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">لبخند مامان پررنگ&zwnj;تر مي&zwnj;شود:&laquo; اشكالي نداره ... خسته&zwnj;اي، مي&zwnj;دونم، اومدم بهت سر بزنم و خسته نباشيد بگم&zwnj;، دير وقته ، ديگه برو بخواب...&raquo; مامان جمله&zwnj;ها را پشت سر هم رديف مي&zwnj;كند، خواب آشفته&zwnj;اي كه ديده&zwnj;ام از جلوي چشم&zwnj;هايم محو مي&zwnj;شود، صداي مامان نوازشم مي&zwnj;كند:&laquo; به خودت فشار نيار! نگرانت شدم، &zwnj;رنگ و روت پريده، بايد بيشتر استراحت كني!&raquo;&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-align: justify">دلم مي&zwnj;خواهد غرق بوسه&zwnj;اش كنم و بگويم با اين حرف&zwnj;هايت تمام خستگي&zwnj;هايم پريد! آرام مي&zwnj;شوم، آرام&zwnj;تر از هميشه...</div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از نتیجه کنکور شوکه شدم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p6/2008/06/post-16.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2008:/p6//13.412</id>

    <published>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</updated>

    <summary><![CDATA[&nbsp;&nbsp;زینب محمدیاين روزها، اکثر بينندگان حرفه&zwnj;اي، نيمه حرفه&zwnj;اي و حتي غير حرفه&zwnj;اي تلويزيون اورا مي&zwnj;شناسند. گزارش&zwnj;هایش را با دقت می&zwnj;بینند و مهم&zwnj;تر اين&zwnj;که روي توصيه&zwnj;هايش، نه نمي&zwnj;آورند. تحليل اين محبوبيت ساده است؛ اخلاق خوب! هر چند تلویزیون به عنوان رسانه&zwnj;ای...]]></summary>
    <author>
        <name>hamed</name>
        <uri>http://kashkool.persianblog.ir</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p6/">
        <![CDATA[<p style="text-align: right">&nbsp;<span style="font-size: 10pt">&nbsp;زینب محمدی</span></p><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">اين روزها، اکثر بينندگان حرفه</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">اي</span><span style="font-size: 10pt">، </span><span style="font-size: 10pt">نيمه حرفه</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">اي و حتي غير حرفه</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">اي تلويزيون او</span><span style="font-size: 10pt">را مي</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">شناسند</span><span style="font-size: 10pt">. گزارش&zwnj;هایش را با دقت می&zwnj;بینند و </span><span style="font-size: 10pt">مهم</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">تر اين</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">که <span style="font-size: 10pt"><img class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0px 20px 20px 0px" height="150" alt="77.jpg" width="200" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/77.jpg" /></span>روي توصيه</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">هايش، نه نمي</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">آورند. تحليل اين محبوبيت ساده اس</span><span style="font-size: 10pt">ت؛ </span><span style="font-size: 10pt">اخلاق خوب! </span><span style="font-size: 10pt">هر چند تلویزیون ب</span><span style="font-size: 10pt">ه </span><span style="font-size: 10pt">عنوان</span><span style="font-size: 10pt"> رسانه</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;ای</span><span style="font-size: 10pt"> فراگير </span><span style="font-size: 10pt">به حساب می&zwnj;آید اما</span><span style="font-size: 10pt"> گزارشگران و مجريان زيادي آمده</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">اند و رفته</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">اند</span><span style="font-size: 10pt"> و در ذهن ما خبری از آن&zwnj;ها نمانده است. </span><span style="font-size: 10pt">&nbsp;</span><span style="font-size: 10pt">اما او</span><span style="font-size: 10pt"> به اين زودي</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;ها</span><span style="font-size: 10pt"> از ذهن ما بيرون </span><span style="font-size: 10pt">نمی&zwnj;رود</span><span style="font-size: 10pt">. </span><span style="font-size: 10pt">راز این محبوبیت در همان یک کلمه خلاصه می&zwnj;شود:</span><span style="font-size: 10pt"> اخلاق خوب! </span><span style="font-size: 10pt">همان </span><span style="font-size: 10pt">که به راحتي از شيشه تلويزيون عبور مي</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">کند و به بينندگان منتقل مي</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">شود. </span><span style="font-size: 10pt">حتما شما هم این حرف من را تصدیق می&zwnj;کنید که </span><span style="font-size: 10pt">بينند</span><span style="font-size: 10pt">ه</span><span style="font-size: 10pt"> با وجود آن همه سيم&nbsp;و مدارات الکترونيک، به راحتي اين موضوع را مي</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">فهمد که </span><span style="font-size: 10pt">کدام </span><span style="font-size: 10pt">مهرباني</span><span style="font-size: 10pt">، </span><span style="font-size: 10pt">مصنوعي و </span><span style="font-size: 10pt">کدام </span><span style="font-size: 10pt">واقعي است. به قول همسرم، اين روزها بيشترين عاملي که باعث مي</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">شود آدم</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">ها به سراغ يک</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">ديگر بروند، اخلاق و رفتار است. بدون حاشيه</span><span style="font-size: 10pt">&zwnj;</span><span style="font-size: 10pt">ي بيشتر، به سراغ </span><span style="font-size: 10pt">عاطفه میرسیدی، گزارشگر دوست داشتنی و خوش&zwnj;خنده&zwnj;ی تلویزیون می&zwnj;رویم. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 1.3pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 1.3pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b>&nbsp;</b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 1.3pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b>&nbsp;</b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">ابعاد شخصیتی خانم دکتر میرسیدی را از زبان خودتان بفرمایید</span></b><span style="font-size: 10pt">.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">ساده، زودباور، کمی مغرور، همیشه به&zwnj;دنبال علت، کم&zwnj;حرف و خوش&zwnj;خنده.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 1.3pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">اهل شعر هستید؟ &nbsp;متن&zwnj;های ادبی زیبا که در وبلاگ&zwnj;تان زیاد دیده می&zwnj;شود. </span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">عاشق شعر و شعرخوانی و دکلمه&zwnj;ام؛ اما یک جو استعداد در شعر گفتن ندارم! گاهی مِعر البته بوده است! </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">برخی از پزشکان با توجه به شرایط کاری، کمی سنگ&zwnj;دل می&zwnj;شوند. شما هم جزء این عده محسوب می&zwnj;شوید؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">&nbsp;احساس می&zwnj;کنم مهربانم و سنگ&zwnj;دل نیستم؛ البته کمی سنگ&zwnj;دلی که پزشکان دارند هم معمولا ریشه در مهربانی و انسان&zwnj;دوستی آن&zwnj;ها دارد. سنگ&zwnj;دلی پزشک وقتی است که کاری می&zwnj;کنی که حتی دیدنش هم برای دیگران سخت است؛ اما تو فقط به نتیجه&zwnj;اش فکر می&zwnj;کنی.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">آیا خانواده&zwnj;تان از مهربانی&zwnj;های یک مادر مهربان، بهره&zwnj;ی کافی دارند؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">مثل مادرهای دیگر شاید ساعت&zwnj;های کمتری کودکم را می&zwnj;بینم؛ اما در همان ساعاتی که با هم هستیم بوسه، لبخند، شادی، در آغوش کشیدن، گوش کردن و توجه به حرف&zwnj;ها و رفتارهای&nbsp;یکدیگر برقرار است.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">هم پزشک هستید، هم خبرنگار و هم مادر. چگونه وقت&zwnj;تان را برای چند کار تنظیم می&zwnj;کنید؟</span></b><span style="font-size: 10pt"> &nbsp;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">من خانم&zwnj;هایی را می&zwnj;شناسم که هم جراح&zwnj;اند، هم استادند، هم بیماران&zwnj;شان را می&zwnj;بینند و هم خانواده دارند. من که زیاد گرفتار نیستم. فعلا که فقط برای همکاران و خانواده و حتی&nbsp;کسانی در سازمان که نمی&zwnj;شناسم&zwnj;شان پزشکی می&zwnj;کنم. این سه کار با هم سخت نیست و حتی با هم مرتبط است.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">پزشکی شما را خبرنگار کرد یا خبرنگاری شما را پزشک؟</span></b><span style="font-size: 10pt">!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">من اول دانشجوی پزشکی بوده&zwnj;ام و بعد در گردش روزگار سر از کاری درآوردم که دیدم می&zwnj;شود با&nbsp;اطلاعات و آموخته&zwnj;هایم شکل جدیدی از پزشکی، یعنی نوعی نگاه سلامت&zwnj;نگر را به مردم ارائه دهم. خبرنگار پزشکی زیاد داریم؛ اما شاید پزشک خبرنگار فقط من یکی باشم. نمی&zwnj;دانم!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">چرا گزارش&zwnj;ها این روزها به&zwnj; صورت یک داستان عاطفی نشان داده می&zwnj;شوند؟ آیا یک دستور است یا یک رویه&zwnj;ی جهانی و یا این&zwnj;که سلیقه است؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">به قول آقای مدیری ایرانی&zwnj;ها زود جوگیر می&zwnj;شوند. شاید ما هم این&zwnj;جا یک جوری توی مُد احساسی- عاطفی افتاده&zwnj;ایم؛ اما در حوزه&zwnj;ی من اگر کمی لطافت و لبخند و امید قاطی مطالبم نکنم که همه&zwnj;اش می&zwnj;شود ترس و نگرانی و تمام شدن زندگی! اگر یک وقت داستانی&zwnj;اش می&zwnj;کنیم برای جذب بینندگان هم هست. آمارها این&zwnj;طوری نشان می&zwnj;دهند.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">آیا گزارش&zwnj;گرها مشکلات مالی هم دارند؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">مشکلات مالی برای همه هست. برای خبرنگاران هم زیاد است. البته پزشکان عمومی هم که می&zwnj;خواهند مطب داشته باشند یا در درمانگاهی مشغول کار بشوند درآمد بالایی ندارند. شاید مساوی باشد؛ اما افرادی هم هستند که با نوآوری&zwnj;های&zwnj;شان در پزشکی، به&zwnj;تدریج به درآمد بالاتر هم می&zwnj;رسند. ولی به قول رئیس سابق&zwnj;مان در حرفه&zwnj;ی خبرنگاری -&zwnj; حالا حوزه&zwnj;ات هر چه باشد- به&zwnj;خصوص حوزه&zwnj;ی من که بیش&zwnj;تر درد و رنج است؛ زندگی&zwnj;ات فقط می چرخد، ثروتمند نمی&zwnj;شوی!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">کنکور برای شما سد بوده است یا سکوی پرتاب؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">کنکور برایم یک مسابقه بود. با این تصور که هر رشته&zwnj;ای قبول بشوم، با جان و دل دنبال می&zwnj;کنم. ازش نمی&zwnj;ترسیدم؛ اما مثل یک امتحان که فکر می&zwnj;کردم شاید فقط یک&zwnj;بار در زندگی درگیرش بشوم برایش برنامه&zwnj;ریزی کرده بودم. خوش&zwnj;بین بودم؛ اما هرگز به پزشکی فکر نمی&zwnj;کردم! وقتی جواب را هم گرفتم تقریبا شوکه شدم! هیچ&zwnj;وقت بالابالا فکر نمی&zwnj;کردم! خودم را انسانی معمولی می&zwnj;دیدم و دانش&zwnj;آموزی متوسط. حالا هم فقط دوست دارم هر جا که هستم از گروه موفقین باشم. متوسطِ زنده نه عالی مرده!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;<img class="mt-image-center" style="display: block; margin: 0px auto 20px; text-align: center" height="300" alt="79.jpg" width="400" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/79.jpg" /></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">توصیه&zwnj;ی شما به کنکوری&zwnj;ها چیست؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">رقابت در کنکور سخت&zwnj;تر شده؛ اما -عذرخواهی می&zwnj;کنم- به نظرم تعداد عزیزان سیاهی&zwnj;لشکر هم بیش&zwnj;تر شده! اگر خوب باشی هیچ&zwnj;وقت نباید نگران باشی؛ چون جای خودت را داری. قبل از کنکور باید مطمئن باشیم که قبول می&zwnj;شویم و بعد از امتحان باید گفت: &laquo;نمی&zwnj;دانم شاید بشود، شاید هم نه&raquo;! </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">این روزها دخترها بیش&zwnj;تر از پسرها وارد دانشگاه می&zwnj;شوند. به نظر شما چرا این&zwnj;گونه است؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">دنیا دارد به سمت مدیریت زنان پیش می&zwnj;رود؛ چه بخواهد، چه نخواهد! خانم&zwnj;های ما هم حالا سربلندی را در تحصیل می&zwnj;بینند و پسرها در پول؛ که خیلی بد است. برای همین دیگر دختر تحصیل&zwnj;کرده، همسر پسر دیپلمه یا پایین&zwnj;تر نمی&zwnj;شود؛ حتی اگر پول&zwnj;دار باشد. اگر هم بشود زندگی&zwnj;شان ثبات ندارد و این مسأله، عوارض روحی-روانی را برای جوانان ما ایجاد می&zwnj;کند. کاش شرایط طوری بشود که همه به آموختن علاقه&zwnj;مند بشوند، حالا در هر رشته یا هر فن و حرفه&zwnj;ای. مهم داشتن روحیه&zwnj;ی دانش&zwnj;جویی است، نه دانش&zwnj;جو شدن فقط به نامش! آدم&zwnj;های خوب -که بگویی یک آدم خوب می&zwnj;شناسم- همین است، نه برای دانش&zwnj;جو شدن خودکشی می&zwnj;کند، نه اصلا در این دنیایی که علم در آن به سرعت تغییر می&zwnj;کند و می&zwnj;تازد، می&zwnj;شود یک بی&zwnj;سواد پول&zwnj;دوست.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">آیا از الان برای کنکور فرزندتان برنامه&zwnj;ریزی کرده&zwnj;اید؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">&nbsp;اصلا به کنکور پسرم فکر نمی&zwnj;کنیم؛ چون اصلا مهم نیست! موفقیت در کنکور هم مثل موفقیت در امتحان املاء و ریاضی ِ او -که چند روز پیش تمام شد- می&zwnj;ماند. هر روز که درس بخوانی و آن را بفهمی و لذت ببری، یک پله از کنکور را بالا رفتی. کنکور یک امتحان است ولی انگار نردبانی است که 12 تا پله دارد. نمی&zwnj;توانی یک&zwnj;دفعه بپری و برسی آن بالا. یکی&zwnj;یکی بروی می&zwnj;رسی و راحت هم می&zwnj;رسی. فقط باید نردبان را روی دیوار محکمی تکیه داده باشی که آن خانواده است. خانواده&zwnj;ی آرام مهربان و باگذشت.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">انتظار خانواده&zwnj;های امروز از فرزندان&zwnj;شان تا چه حد معقول و درست است؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">خانواده&zwnj;ها گاه شکست&zwnj;های&zwnj;شان را با بچه&zwnj;ها جبران می&zwnj;کنند. گاهی هم فکر می&zwnj;کنند بچه&zwnj;ی آن&zwnj;ها باید به مقام علمی پدر و مادرشان برسد؛ اما بهتر است به این فکر کنند که رفتار والدین، بچه&zwnj;ها را می&zwnj;سازد و نه حرف&zwnj;های&zwnj;شان. هر کاری که بکنند الگو است. حرف&zwnj;های&zwnj;شان خریدار ندارد. پس باید همان رفتارهایی را پیشه کنند که از بچه&zwnj;های&zwnj;شان انتظار دارند. توانایی&zwnj;های بچه&zwnj;شان را پیدا کنند و به&zwnj;اش یاد بدهند که آدم همیشه پیروز نمی&zwnj;شود؛ گاهی هم شکست می&zwnj;خورد. این رسم زندگی است. مگر مورچه به این کوچکی مأیوس می&zwnj;شود؟!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 18pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">و توصیه&zwnj;ی آخر دکتر عاطفه میرسیدی به همه&zwnj;ی خانواده&zwnj;ها و کنکوری&zwnj;ها؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 19.3pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">اگر کنکور را به هر زور و با کمک معلم و هزینه&zwnj;های زیاد و مدل&zwnj;های امروزی قبول بشویم و بعد در دانشگاه وا بمانیم، یا همه&zwnj;ی انرژی&zwnj;مان را بدهیم به کنکور و خالی از هر امید و انگیزه وارد دانشگاه بشویم، هیچ نتیجه&zwnj;ای نمی&zwnj;گیریم؛ یعنی نتیجه&zwnj;ی خوبی نمی&zwnj;گیریم و بعد هم بی&zwnj;کاری. علم بی عمل به درد نمی&zwnj;خورد. خوب است حتی اگر یک کار هنری هم انجام می&zwnj;دهیم، زیر و بم&zwnj;اش را خوب بلد باشیم؛ به حدی که بتوانیم آن را آموزش بدهیم. آن وقت است که مفید خواهیم بود. دانشگاه&zwnj;رفتنی که ما را به انسان مفیدی تبدیل نکند، فقط گذراندن وقتی است که شاید جای دیگر می&zwnj;توانست از ما یک انسان مفید و باارزش برای خانواده&zwnj;، مردم و کره&zwnj;ی زمین بسازد.&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 4.3pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; margin: 0cm 4.3pt 0pt 0cm; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>دختر؛ اوج لطافت و نماد رحمت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p6/2008/06/post-15.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2008:/p6//13.411</id>

    <published>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</published>
    <updated>۴.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</updated>

    <summary><![CDATA[کوثر ملاتبار&nbsp;بالاخره موفق می&zwnj;شوم بعد از تماس&zwnj;های مکرر در سه مرحله&zwnj;ی جدا، گفت&zwnj;وگویی با عبدالجبار کاکایی انجام دهم. شاعر سرشناسی که مصاحبه با او، به دلیل این&zwnj;که با جمعی از شعرای کشورمان برای برگزاری همایش ادبیات ایران و هند، عازم...]]></summary>
    <author>
        <name>hamed</name>
        <uri>http://kashkool.persianblog.ir</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p6/">
        <![CDATA[<p style="text-align: right"><span style="font-size: 10pt">کوثر ملاتبار</span></p><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt"><img class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0px 20px 20px 0px" height="359" alt="71.jpg" width="248" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/71.jpg" />بالاخره موفق می&zwnj;شوم بعد از تماس&zwnj;های مکرر در سه مرحله&zwnj;ی جدا، گفت&zwnj;وگویی با عبدالجبار کاکایی انجام دهم. شاعر سرشناسی که مصاحبه با او، به دلیل این&zwnj;که با جمعی از شعرای کشورمان برای برگزاری همایش ادبیات ایران و هند، عازم دانشگاه دهلی بودند کمی دشوار بود. در هر حال ماحصل گفت&zwnj;و&zwnj;گوی کوتاه ما را در رابطه با شعر و ادبیات در زیر می&zwnj;خوانید. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">کاکایی در شهریور سال 1342 در ایلام به دنیا آمد و با توجه به اینکه خانواده&zwnj;اش در یکی از شهر&zwnj;های عراق ساکن بوده&zwnj;اند، از افتخاراتش این است که در ایران دیده به جهان گشوده است! </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">علت ورود شما به عرصه&zwnj;ی شعر و شاعری چه بوده است؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">از آن&zwnj;جایی که در منطقه&zwnj;ی جنگی زندگی می&zwnj;کردیم، موضوعات محرک احساسی ِ آن زمان، باعث شد که اشعاری را بگویم. در یک جمله می&zwnj;توانم بگویم: محرک من جنگ بود!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">شعرای جوان امروز تا چه اندازه در مسیر شعر موفق هستند؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">در نسل امروز آشنایی&zwnj;ها سطحی است؛ چون ادبیات امروز هم سطحی است. در حوزه&zwnj;های دانشگاهی و علمی، عموما آشنایی کم است. عمق معنایی در آثار جوانان وجود ندارد. خلاقیت&zwnj;های&zwnj;شان، به&zwnj;ویژه در زمینه&zwnj;ی آفرینش&zwnj;های ادبی، مثل شعر و داستان که حاصل درگیر شدن زبان و ترکیب واژه و کلمه است، کم&zwnj;تر نوآوری دارد. طبیعی است وقتی اطلاعات کم است، اندیشه&zwnj;ی تازه هم به&zwnj;وجود نیاید. فکر می&zwnj;کنم اگر اندوخته&zwnj;های حافظه&zwnj;ی شاعر جوان امروزی را روی میز بریزیم، 4 الی 5 شاعر را هم نشناسد یا با آثارشان آشنایی کامل نداشته باشد! </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">تصویر یک زن در آفرینش&zwnj;های ادبی کشورمان، تا چه اندازه ارزش واقعی&zwnj;اش را دارد؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">معمولا ادبیات ما به این موضوع توجه داشته؛ حتی موضوعات بزرگی مثل جنگ 8 ساله که مضامین جداگانه&zwnj;ای را در قالب زنان، داشته است. نگاه به زن، امروزه نگاه خوبی است؛ برعکس ادبیات گذشته که بی&zwnj;پروا زن را فقط وارد مضامین عاشقانه می&zwnj;کرد، امروزه اشعار شعرا محتاط&zwnj;آمیزتر عمل می&zwnj;کند. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">ولی امروزه هم کم شاهد دیدگاه&zwnj;&zwnj;های صرفا عاشقانه به جایگاه زن نیستیم. چرا؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">این نگاه دو وجه دارد! اولین وجه&zwnj;اش عاشقانه است که درست است که امروزه هم شاهدش هستیم ولی در ادبیات سنتی بیش&zwnj;تر وجود داشته؛ وجه دوم هم تعلیمی و ارشادی است که مرتب در هر دو اشعار می&zwnj;دیدیم. در پرداختن به موضوع زن، اکثر شعرهایی که امروزه در رابطه با معشوق است، متاسفانه سراینده&zwnj;ی آن خود بانوان هستند که به این اشعار، اشعار واسوخت یا منفی می&zwnj;گویند؛ اما همین توجه و سؤال و پی&zwnj;گیری، امید آن را می&zwnj;دهد که شاهد تحولات واقعا عظیمی در این قسمت باشیم. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">ولی به&zwnj; غیر از توجه، برای از بین بردن این ضعف، چه راه&zwnj;کار دیگری را توصیه می&zwnj;کنید؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">در مرحله&zwnj;ی اول وظیفه&zwnj;ی زنان قلم به دست است که در جهت این کمبودها و خلاءها، نگاه درست&zwnj;تری داشته باشند. در مرحله&zwnj;ی دوم نسل&zwnj;های آتی باید جبران مافات کنند. ما داشته&zwnj;ایم آثار بانوان شاعری چون پروین اعتصامی، مه ستی، فروغ فرخزاد، قرة&zwnj;العین، با تخلص طاهره که بهایی هم بودند، که دقیقا روح مردانه در آثارشان وجود داشت. مخصوصا پروین اعتصامی که اشعارش شباهت زیادی به اشعار ناصرخسرو دارد. حتی فروغ فرخزاد را هم که در سه مجموعه&zwnj;ی اول&zwnj;شان شاهد اشعار احساسی از ایشان بوده&zwnj;ایم (حبس، دیوار، اسیر)؛ اما در دو مجموعه&zwnj;ی آخرشان (ایمان بیاوریم با آغاز فصل سرد، تولدی دیگر) کارهای منحصر به&zwnj;فرد و خلاقی ارائه دادند. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">به عنوان یک شاعر انقلاب، امروزه چرا با ضعف ادبیات جنگ مواجه هستیم؟ </span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">ضعف ادبیات جنگ طبیعی است؛ چون یک موضوع تاریخی طی مدت زمانی روالش تمام می&zwnj;شود. اگر می&zwnj;خواست مانند گذشته کثرت داشته باشد پس ما باید هنوز هم در مورد مشروطه و 15 خرداد و کلا حوادث سیاسی آثاری داشته باشیم. به نظر من اوج آثار قوی در مورد جنگ، در دهه 60 از سوی شعرای بزرگی چون سیدحسن حسینی و قیصر امین&zwnj;پور ارائه شد و دیگر به این ارائه&zwnj;ها نیاز چندانی نیست.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">ولی جناب کاکایی! ادبیات جنگ با موضوعات سیاسی دیگر خیلی فرق می&zwnj;کند. دلیل کم&zwnj;رنگ شدنش را هم نباید طبیعی دید.</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">درست نیست. این همان برداشتی است که متأسفانه برخی مسئولین امور فرهنگی کشور دارند که سالانه با برگزاری همایش&zwnj;های مختلف دفاع مقدس و دادن جوایز و تشویق&zwnj;های مختلف، می&zwnj;خواهند شعرهای جدیدی در این زمینه از طرف شعرای جوان کشور تولید کنند و داشته باشند؛ اما به نظر من همه&zwnj;ی این&zwnj;ها سرگرمی&zwnj;ای بیش نیست. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">شاملو در جایی گفته است &laquo;آینده بنا نیست به گذشته ببازد&raquo;، این نوع بیان شما من را یاد این عبارت انداخت. تفسیر شما همین معنا را می&zwnj;دهد؟&raquo;</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">البته شاملو این جمله را برای روش&zwnj;های ادبی گفته است که باید تغییر کند و نو شود؛ ولی جنگ که شیوه و روش نیست، یک موضوع است. موضوعات هم به طبع، شامل زمان و متغیر&zwnj;اند.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">ولی ما ادبیات عاشورایی را داریم که با گذشت زمان، هنوز در اشعار شعرای جوان جلوه می&zwnj;کند. من ادبیات جنگ را هم&zwnj;سطح با ادبیات عاشورایی می&zwnj;دانم. درصورتی که خودمان دلیل ضعفش را به&zwnj;وجود می&zwnj;آوریم. </span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">ادبیات عاشورایی چون در آیین و سنت ما وجود دارد،&nbsp;هنوز زنده است. ما اگر بتوانیم ادبیات جنگ را هم وارد آیین و فرهنگ و سنت&zwnj;مان کنیم و همان طور به گذشته هم القاء دهیم، بله می&zwnj;شود گفت. مگر این&zwnj;طور بتوانیم به ضعفش کمک کنیم. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">یکی از بهترین اشعار فاطمی&zwnj;تان را اگر ترجیح بدهید برای خواندن، کدام را انتخاب می&zwnj;کنید؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: center; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">در چشم تو شکوه شبی ته&zwnj;نشین شده است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;رنگین کمان حسرتی از کفر و دین شده است</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: center; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">در آرزوی سجده به محراب ابرویت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;ذرّات خاک عالم و آدم جبین شده است</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: center; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">ای ابر سایه&zwnj;گستر رحمت! بر آدمی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;صبح تمام آینه&zwnj;ها آتشین شده ست</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: center; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">ای بی نشان در آینه! باور نمی&zwnj;کنم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;روحی چنان بزرگ به غربت چنین شده است</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: center; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">در مشهد بقیع بجویید خاک را&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;انگشتر رسول خدا بی&zwnj;نگین شده است</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt"><span style="font-size: 10pt"><span style="font-size: 10pt"><span style="font-size: 10pt"><img class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0px 0px 20px 20px" height="387" alt="70.jpg" width="290" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/70.jpg" /></span></span></span></span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">وبلاگ سال&zwnj;های واپسین، وبلاگ شخصی آقازاده&zwnj;تون هست؟</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">بله! امیرحسین مدتی است این وبلاگ را راه&zwnj;اندازی کرده است. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">چرا اسمش را سال&zwnj;های واپسین گذاشته&zwnj;اند؟ من به&zwnj;شخصه یاد مجموعه&zwnj;ی شعر خودتان ( سال&zwnj;های تاکنون) می&zwnj;افتم. ربطی به آن ندارد؟!</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">شاید! چون اسمی بوده که خودش خواسته بگذارد. می&zwnj;شود گفت ترکیبی بین سال&zwnj;های تاکنون من و واپسین خودش هست.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">تعریف کوتاهی از این کلمات:&nbsp;امام، شعر، مولانا و دختر!</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">امام: الگوی شهامت</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">شعر: تلفیق عاطفه و اندیشه </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">مولانا: مولانا را با بی&zwnj;دل قابل مقایسه می&zwnj;دانم. بی&zwnj;دل یک مجنون درون&zwnj;جوش اما مولانا را برون&zwnj;جوش می&zwnj;دانم!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">دختر: در محدوده&zwnj;ی تخصصی من نیست که تعریفی داشته باشم! </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">درست ولی می&zwnj;خواهم تعریفی از دختر را از زبان شما بدانم. چون نشریه&zwnj;ی ما دخترانه است. </span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">دختر؛ اوج لطافت و نماد رحمت!</span></div><p>&nbsp;</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>خانم مهندس بالقوه!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p6/2008/06/post-14.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2008:/p6//13.410</id>

    <published>۳.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</published>
    <updated>۳.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</updated>

    <summary><![CDATA[رضوان خسروی&nbsp;از همان دوران راهنمایی، پدر و مادرش دغدغه&zwnj;ی کنکور را داشتند. بعد از کلی پرس&zwnj;و&zwnj;جو و دوندگی و پارتی&zwnj;بازی، موفق می&zwnj;شوند او را در یک دبیرستان خوب ثبت نام کنند. (اگر می&zwnj;خواهید دبیرستان خوب را بشناسید، کافی است به...]]></summary>
    <author>
        <name>hamed</name>
        <uri>http://kashkool.persianblog.ir</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p6/">
        <![CDATA[<div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">رضوان خسروی</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;<div dir="rtl" style="background: white"><span style="font-size: 10pt">از همان دوران راهنمایی، پدر و مادرش دغدغه&zwnj;ی کنکور را داشتند. بعد از کلی پرس&zwnj;و&zwnj;جو و دوندگی و پارتی&zwnj;بازی، موفق می&zwnj;شوند او را در یک دبیرستان خوب ثبت نام کنند. (اگر می&zwnj;خواهید دبیرستان خوب را بشناسید، کافی است به آمار قبولی دانش&zwnj;آموزان آن مدرسه، در کنکور سال قبل نگاه کنید! گذشت آن دورانی که هدف از تدریس، آموزش و پرورش بود. حالا کنکور و تست&zwnj;زنی، حرف اول و آخر مدرسه و کلاس و معلم را می&zwnj;زند).</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">وارد دبیرستان خوب(!) که می&zwnj;شود، تازه اول راه است. پرس&zwnj;وجوی پدر و مادر همچنان ادامه دارد؛ این&zwnj;بار به دنبال معلم خصوصی و کلاس کنکور.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">ظهرها که مدرسه تعطیل می&zwnj;شود، شیفت عصر شروع می&zwnj;شود! کلاس&zwnj;های تقویتی ِ خصوصی و کلاس کنکور و تکنیک&zwnj;های تست&zwnj;زنی و روش&zwnj;های تقویت حافظه و... کلاس زبان هم که بخش جدایی&zwnj;ناپذیر زندگی همه&zwnj;ی دانش&zwnj;آموزان است!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">سال اول دبیرستان که معدلش کمی افت می&zwnj;کند،&zwnj; تازه اول همه&zwnj;ی بدبختی&zwnj;هاست! تابستان را بالاجبار با معلم&zwnj;های خصوصی رنگارنگ می&zwnj;گذراند تا جبران افت معدل کند.</span></div><div dir="rtl" style="background: white; line-height: 150%" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">...</span></div><div dir="rtl" style="background: white; line-height: 150%" align="center">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="background: white; line-height: 150%" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%"><img class="mt-image-center" style="display: block; margin: 0px auto 20px; text-align: center" height="272" alt="65.jpg" width="451" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/65.jpg" /></span></div><div dir="rtl" style="background: white; line-height: 150%" align="center">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="background: white; line-height: 150%" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">وارد سال دوم دبیرستان که می&zwnj;شود، با مشخص شدن رشته&zwnj;ی تحصیلی&zwnj;اش، پدر و مادر، لقب خانم دکتر و خانم مهندس را تقدیم نموده تا اهداف متعالی زندگی&zwnj;اش(!) را فراموش نکند، و همین ، شروع &nbsp;&nbsp;یک سری بدبختی&zwnj;های دیگر می شود! (باتوجه به تعداد کثیر خانم دکترهای بیکار، اجازه بدهید ما او را خانم مهندس صدا کنیم!). از حالا دیگر او را یک دانشجوی بالقوه به&zwnj;حساب می&zwnj;آورند و او باید تلاش کند تا به فعلیت برسد! البته خانواده هم &ndash;که همیشه صلاح او را می&zwnj;خواهند(!)- در کنار او برای به فعلیت رساندنش در تلاش&zwnj;اند . پدر فداکار از صبح تا ظهر، از ظهر تا شب و گاهی هم از شب تا صبح کار می&zwnj;کند و زحمت می&zwnj;کشد تا هزینه&zwnj;ی مدرسه&zwnj;ی خوب دانشجوی بالقوه را بپردازد و مخارج کلاس&zwnj;های خصوصی&zwnj;و هزینه&zwnj;ی کتاب&zwnj;ها و سی&zwnj;دی&zwnj;ها و بسته&zwnj;های آموزشی&zwnj; را دربیاورد. خانم مهندس بالقوه، پیش خود می&zwnj;گوید: &laquo;پدر جان! بگذار قبول شوم و مهندسی بگیرم و بعد بروم سر یک کار خوب و پُرمایه؛ آن&zwnj;وقت چند برابر هزینه&zwnj;هایی که می&zwnj;کنی را تقدیمت می&zwnj;کنم؛ خلاصه از خجالتت درمی&zwnj;آیم!&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">مادر مهربان و ازخودگذشته، از صبح تا شب، برای رفاه حال فرزند دلبند تلاش می&zwnj;کند تا او وقتش را تماما صرف درس&zwnj;خواندن کند. مادر اجازه نمی&zwnj;دهد فکر خانم مهندس(!)، اندکی مشغول موضوعات کم&zwnj;اهمیت شود. او خیال فرزند را از بابت نظافت اتاق، و غذای پرانرژی و سروقت و آماده و رفت&zwnj;و&zwnj;آمدها راحت می&zwnj;کند. حواسش به عوامل برهم&zwnj;زننده&zwnj;ی تمرکز دخترش هم می باشد و همیشه، به&zwnj;موقع به خواهر کوچکتر تشر می&zwnj;زند، که صدای تلویزیون را کم کند و یا اصلا از خیر دیدن عموپورنگ بگذرد!</span></div><div dir="rtl" style="background: white; line-height: 150%" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">...</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">با همه&zwnj;ی این تفاصیل سال دوم و سوم به&zwnj;خیر می&zwnj;گذرد و مهندس آینده دو قدم به هدف نزدیک&zwnj;تر می&zwnj;شود؛ بدون این&zwnj;که اجازه&zwnj;ی خسته شدن داشته باشد!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">پیش&zwnj;دانشگاهی که می&zwnj;رسد، مثل این است که تازه به زمین بازی پاس شده باشد! حالا باید همه&zwnj;ی آن&zwnj;چه را که در بیرون گود آموخته به معرض امتحان و آزمایش بگذارد. رقابت&zwnj;های نفس&zwnj;گیر صبح&zwnj;های جمعه، در کنکورهای آزمایشی، آموخته&zwnj;هایش را محک می&zwnj;زند. این یک&zwnj;سال درنهایت سرعت، به روز موعود نزدیک می&zwnj;شود و دیگر همه&zwnj;ی دوستان و آشنایان و اقوام، دانشجوی بالقوه&zwnj;ی ما را مهندس ِ مسلم آینده&zwnj;ای نه چندان دور می&zwnj;دانند و خود را برای جشن بزرگ قبولی&zwnj;اش در دانشگاه آماده می&zwnj;کنند!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">امسال دیگر مهمانی&zwnj;ها همه کنسل شده، ساعات خواب و استراحت محدود شده، رژیم غذایی پرکالری مادر مهربان، سخت&zwnj;تر از همیشه برقرار است و تفریح و تنفس، به یکی دو ساعت از روز پنچ&zwnj;شنبه یا جمعه محدود می&zwnj;شود. همه چیز کنترل شده است و خانم مهندس آینده، روی لحظه&zwnj;لحظه&zwnj;ی اوقاتش سرمایه&zwnj;گذاری می&zwnj;کند. حالا پدر -بعد از چهارسال کار طاقت&zwnj;فرسا- حسابی مو سفید کرده است، مادر هم؛ اما آینده&zwnj;ی روشن و درخشان فرزندشان ارزش همه&zwnj;ی این&zwnj;ها را دارد! </span></div><div dir="rtl" style="background: white; line-height: 150%" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">...</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">روزها به تندی سپری می&zwnj;شوند. دیگر تا کنکور چیزی نمانده. پدر نگران است؛ پول کم آورده، قسط وام&zwnj;ها و کرایه&zwnj;ی خانه سردرگمش کرده. دختر کج&zwnj;خلقی می&zwnj;کند، وقت کم آورده و فردا کنکور آزمایشی دیگری دارد. خواهر عروسک را کتک می&zwnj;زند، حوصله&zwnj;اش سر رفته و هیچ&zwnj;کس با او بازی نمی&zwnj;کند. مادر می&zwnj;نالد، کمرش درد می&zwnj;کند و کلافه است. خاله می&zwnj;خواهد بیاید خانه&zwnj;شان، مادر تعارفش نمی&zwnj;کند و خاله دلخور می&zwnj;شود...</span></div><div dir="rtl" style="background: white; line-height: 150%" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">...</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">و بالاخره روز موعود فرا می&zwnj;رسد.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">دختر دیشب را خوب نخوابیده است. فرمول&zwnj;های فیزیک را در ذهن مرور می&zwnj;کرده و برای مسئله&zwnj;های ریاضی راه حل پیدا می&zwnj;کرده. دیشب در خیالش چند سوال را غلط جواب داده، نمره منفی گرفته و اعصابش خرد شده است! دیشب رقبایش به همه&zwnj;ی سوالات جواب صحیح دادند و همه&zwnj;شان قبول شدند و این خانم مهندس را پشت درهای بهشت (منظورمان همان دانشگاه است!!) جاگذاشته&zwnj;اند. خاله و عمه و عمو و دایی و بچه&zwnj;های&zwnj;شان، و مادربزرگ و پدربزگ و همسایه&zwnj;ی این&zwnj;وری و همسایه&zwnj;ی آن&zwnj;وری، و معلم مدرسه و معلم خصوصی و استاد تست&zwnj;زنی و مشاور، و فاطمه&zwnj;&zwnj;ی خرخوان(!) و مریم&zwnj;تُپُل و آن یکی مریم و سمیرا و شیمای شاگرد اول و آقای سلطانی رفیق&zwnj;بابا و نوه&zwnj;ی عمه&zwnj;ی زینب این&zwnj;ها و... همه پشت سر مامان و بابا و آبجی کوچکش به استقبال او آمده&zwnj;اند. همه&zwnj;شان گل و شیرینی آورده&zwnj;اند. ولی او پشت در دانشکده&zwnj;ی مهندسی مانده است. رنگش پریده و می&zwnj;خواهد فرار کند. همه دنبالش می&zwnj;دوند. دسته&zwnj;گل از دست آبجی می&zwnj;افتد روی زمین و مریم&zwnj;&zwnj;تپل پا می&zwnj;گذارد رویش...</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">قلبش به تاپ&zwnj;تاپ افتاده. این بار دوازدهم است که چک می&zwnj;کند همه چیز را با خود آورده باشد؛ مداد، پاک&zwnj;کن، تراش، کارت و سنجاق و...</span></div><div dir="rtl" style="background: white; line-height: 150%" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">...</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">برخلاف روزهای پیش از کنکور، از روز امتحان تا اعلام نتایج، روزها خیلی کُند می&zwnj;گذرند. تیک&zwnj;تیک ساعت اعصابش را خرد کرده است. احساس می&zwnj;کند با چرخش عقربه&zwnj;ها لحظه&zwnj;به&zwnj;لحظه به زمان اعلام نتایج نزدیک&zwnj;تر می&zwnj;شود. هر شب در خواب می&zwnj;بیند که خطوط سیاه روزنامه را با دقت از زیر نگاهش می&zwnj;گذراند؛ اما هیچ&zwnj;وقت نمی&zwnj;تواند اسم خودش را در بین قبول&zwnj;شدگان کنکور پیدا کند. از وقتی امتحان کنکور را پشت سر گذاشته، یک لحظه آرام و قرار ندارد. جلسه&zwnj;ی کنکور یادش می&zwnj;آید، و این که با هر تستی که می&zwnj;زد قیافه&zwnj;ی خاله&zwnj;اعظم و دایی&zwnj;عباس و عمه&zwnj;کبری جلوی چشمش مجسم می&zwnj;شد. هر تست را که جواب می&zwnj;داد با خودش فکر می&zwnj;کرد اگر قبول نشود ؛ پدر جواب عمه&zwnj;کبری را چه می&zwnj;خواهد بدهد و حتما خاله&zwnj;اعظم با طعنه و کنایه تحقیرش می&zwnj;کند که: &laquo;پسر من چند سال پیش جزء نفرات برتر کنکور بود اما تو...&raquo;.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">و قبول نشدنش چه کابوس ترسناکی بوده و از آن وحشت&zwnj;ناک&zwnj;تر برآورده نشدن انتظارات پدر و مادر و دوستان و معلمین است. اگر قبول نشود با این همه پول کلاسی که پدر داده است، چطور می&zwnj;تواند جلوی او سربلند کند؟ جواب مادر را چه بدهد که این چند سال، همه چیز را شسته&zwnj;و&zwnj;رُفته برایش آماده می&zwnj;کرده و او حتی دست به سیاه و سفید هم نمی&zwnj;زده است؟ دوستان که چشم امیدشان به او بوده چه خواهند گفت؟ از همه&zwnj;ی این&zwnj;ها بدتر، خنده&zwnj;ی تلخ رقبایش را چگونه تحمل کند؟</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">او هر شب کابوس می&zwnj;بیند؛ نه فقط او، پدر و مادر هم کابوس می&zwnj;بینند. خواب قبول نشدنش را. شاید پدر کابوس هزینه&zwnj;های سرسام&zwnj;آور کلاس&zwnj;های کنکور سال بعد را و شاید مادر کابوس افسردگی دخترش را و کابوس حرف&zwnj;ها و کنایه&zwnj;های عمه&zwnj;جان و خاله&zwnj;خانم را!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; line-height: 150%">و همه چیز هرسال تکرار خواهد شد؛ اگر او قبول نشود... </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; background: white; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="background: white">&nbsp;</div></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; line-height: 150%; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>یادمان جوانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p6/2008/06/post-13.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2008:/p6//13.409</id>

    <published>۳.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</published>
    <updated>۳.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</updated>

    <summary><![CDATA[&nbsp;ندا احسان&zwnj;بخش&nbsp;يكي از پر خاطره&zwnj;انگيزترين ايام عمر آدمی، دوران دانشگاه و دانشجويي است.&nbsp;سال&zwnj;هاي شيريني&nbsp; كه براي تمام افرادي كه به اين مكان پر هياهو و پرسر و صدا قدم می&zwnj;گذارند، قطعا ساعت به ساعت آن براي هميشه باقي&zwnj;مي ماند.&nbsp;به سراغ...]]></summary>
    <author>
        <name>hamed</name>
        <uri>http://kashkool.persianblog.ir</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p6/">
        <![CDATA[<p style="text-align: right">&nbsp;ندا احسان&zwnj;بخش</p><p>&nbsp;</p><p style="text-align: justify"><span style="font-size: 10pt; color: black">يكي از پر خاطره&zwnj;انگيزترين ايام عمر آدمی، دوران دانشگاه و دانشجويي است.&nbsp;سال&zwnj;هاي شيريني&nbsp; كه براي تمام افرادي كه به اين مكان پر هياهو و پرسر و صدا قدم می&zwnj;گذارند، قطعا ساعت به ساعت آن براي هميشه باقي&zwnj;مي ماند.&nbsp;</span><br /><span style="font-size: 10pt; color: black">به سراغ تني چند از&nbsp; بانوان فعال جامعه رفته و از خاطرات دوران دانشجويي آنها سئوال مي&zwnj;كنيم.&nbsp;</span><br /><span style="font-size: 10pt; color: black">پررنگ ترین و بهترين ، خاطره ای که از ایام درس و دانشگاه برای شما باقی مانده چیست؟؟</span></p><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black"><span style="font-size: 10pt; color: black"><span style="font-size: 10pt; color: black"><img class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0px 0px 20px 20px" height="233" alt="60.jpg" width="200" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/60.jpg" /></span></span></span><b><span style="font-size: 10pt; color: black">الهه کولایی، عضو فراکسیون زنان مجلس ششم &nbsp;شورای اسلامی، &nbsp;با رویی باز و برخوردی گرم به ما پاسخ داده و البته از خاطرات کوی دانشگاه برای ما گفت.</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&laquo; زمانی که حوادث تلخ کوی دانشگاه رخ داد، من مدیر کل آموزش دانشگاه تهران و عضو کمیته&zwnj;ای که از سوی دانشگاه برای بررسی و رسیدگی به زمینه&zwnj;ها و پیامدهای حمله به کوی دانشگاه را بر عهده داشت، بودم. وظیفه&zwnj;ی این کمیته، بررسی و رسیدگی به عوامل و ایجادکننده&zwnj;گان این فاجعه در دانشگاه تهران بود. ضمن پیگیری&zwnj;های انجام شده، قراری هم با مقام رهبری گذاشته شد که با هیئت رئیسه و برخی مدیران خدمت&zwnj; ایشان شرفیاب شده و در خصوص این حادثه&zwnj;ی تلخ، گزارشی را خدمتشان تقدیم کنیم. آن&zwnj;چه برای من در این نشست بسیار جالب بود، همانند تصویر و برداشتی که از امام خمینی (ره) در ذهن من بود ( آن زمان در چند ملاقات کوتاه دانشجویی خدمتشان رسیده بودم)</span><span style="font-size: 10pt; color: black">نوع رفتار مقام رهبری در آن جمع کاملا مردانه، با تنها زن حاضر يعني اينجانب&nbsp; بود. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">در آن نشست ، ایشان با مخاطب قرار دادن من، از من خواستند در جمع همراهان در کنار ایشان قرار بگیرم و کنار ایشان بنشینم. در مجموع برخورد بسیار کریمانه و احترام آمیزی داشتند که یاد آور رفتار رهبر کبیر انقلاب، امام&zwnj;خمینی (ره) با خانم&zwnj;ها بود. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">همان&zwnj;گونه که انتظار داشتم در این نشست، ایشان با توجه به آموزه&zwnj;های انقلاب اسلامی، حرمت و احترام ویژه&zwnj;ای برای یک خانم&nbsp; نشان دادند تا بدین&zwnj;وسیله یک نگرش و یک رفتار اسلامی را برای همگان به نمایش بگذارند. در این نشست، ایشان به این نکته اشاره داشته که، وقوع این حادثه در دانشگاه تهران و رفتاری که با دانشجویان شده همانند خنجری بر قلب&zwnj;شان بوده است. متاسفانه بر خلاف این رویکرد، ما شاهد رسیدگی جدی به این مسئله و التیام بخشیدن به دانشجویان نبودیم. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">جنبه&zwnj;ی متفاوت رفتار ایشان در برخورد با یک خانم در یک جلسه&zwnj;ی کاملا مردانه، نکته&zwnj;ی مثبتی بود که به ما در تقویت اهمیت جایگاه زنان و نگرش اسلامی و حفظ کرامت و احترام همه جانبه&zwnj;ی آنان، نه فقط در شعار، بلکه در رفتار از جایگاه و اهمیت ویژه ای برخوردار است.</span><span style="color: black">&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black"><span style="font-size: 10pt; color: black"><span style="font-size: 10pt; color: black"><img class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0px 20px 20px 0px" height="233" alt="64.jpg" width="200" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/64.jpg" /></span></span></span><b><span style="font-size: 10pt; color: black">مهدیه الهی قمشه&zwnj;ای از نام آشنایان ادبیات؛ با برخوردي بسيار گرم و صميمانه، با لبخندی که در کل مدت صحبت، چاشنی مطالب&zwnj;شان بود، در پاسخ به سئوال ما گفت:</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&laquo; یک خاطره هست که گاهی این را سر کلاس تعریف می&zwnj;کنم. آن سالی که نویسنده&zwnj;ی برزیلی، پائولوکوئیلو&nbsp;به ایران آمده بود این خاطره را در محضر ایشان نیز تعریف کردم. آقای کوئیلو&nbsp;به همراه همسرشان به تهران آمده و من در معیت ایشان چهار روز مهمان شهر شعر و ادب، شیراز بودیم و در سمینارها شرکت می&zwnj;کردیم. زمانی که وارد شیراز شدیم در ساعت دو نیمه شب، به همراه ایشان به حافظیه&zwnj;ی شیراز رفتیم، خب برخورد و عکس&zwnj;العمل ایشان در بدو ورود بسیار برای من، عجیب و تحسین برانگیز بود. ایشان از مسافتی بسیار دورتر از مزار خواجه&zwnj;ی شیراز، کفش&zwnj;ها را در آورده و زمانی که به مزار رسیدند، سر بر سنگ قبر گذارده و سپس با صدای بلند گفتند: من آمدم تا از فرهنگ شما بیاموزم و از کتاب&zwnj;های بعدی استفاده کنم. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">سر نهار زیر سایه&zwnj;ی درخت، این خاطره را که اکثرا سر کلاس&zwnj;هایم تعریف می&zwnj;کنم، برای ایشان نقل کردم:</span><span style="font-size: 10pt; color: black">زمانی که از شهرضا به تهران آمدیم، دزد به منزل ما زد. ما مانده بودیم که چگونه این خبر را به پدرمان بدهیم. زمانی که بعد از اضطراب فراوان بالاخره این موضوع را به پدر گفتیم، ایشان با آرامش بسيار فرمودند، چرا شما آن&zwnj;قدر ناراحت شدید، لوازم دزديده شده از دار هستی كه خارج نشده، و این اسباب در جای دیگر در این دنیا است. جناب پائولو از این خاطره بسیار خوششان آمده، چنان&zwnj;چه در کتاب ورونیکا این را ذکر نموده&zwnj;اند.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">همچنین سرکار خانم الهی قمشه&zwnj;ای یکی از تازه&zwnj;ترین سروده&zwnj;هایش را به تمامی خوانندگان نشریه چارقد هدیه کرد</span><span style="color: black">:</span></div><div dir="rtl" style="text-align: justify"><span style="font-size: 10pt; color: black">هر جا که توان نشست خوش، خانه ی ماست<br />هر جا که گل است و سبزه، میخانه ی ماست<br />شادیم و خوش امروز، که فردای زمان<br />حرفی که به یاد نیست، افسانه ی ماست</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt; color: black"><img class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0px 0px 20px 20px" height="233" alt="61.jpg" width="200" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/61.jpg" />همچنین منیره نوبخت، مسئول شوراي فرهنگي اجتماعي زنان، با بيان بسيار گرم و شيوايش، در اين خصوص خاطره&zwnj;ای بیان کرد:</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&laquo; يكي از لحظاتي كه به دلايل مختلف براي خود من هرگز فراموش نمي&zwnj;شود و هميشه اين را به&zwnj;عنوان خاطره&zwnj;اي از دوران دانشجوئي، يك خاطره&zwnj;ي ماندگار دانسته و هرگز فراموش نمي&zwnj;كنم، مواجهه با شهيد استاد مطهري بود. در آن زمان بعضي از دانشگاه&zwnj;ها براي ورود، غير از كنكور يك مرحله هم آزمون تخصصي و مصاحبه&zwnj;ي حضوري مي&zwnj;گذاشتند. از آن جمله دانشكده&zwnj;ي الهيات بود. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&nbsp;در دهه&zwnj;ي پنجاه، زماني كه در دانشكده&zwnj;ي الهيات دانشگاه تهران قبول شدم&nbsp; براي مصاحبه به دانشكده مراجعه كردم. دو نفر از اساتيد،&nbsp;مرحله&zwnj;ي مصاحبه را انجام مي&zwnj;دادند كه يكي از آن&zwnj;ها استاد شهيد مطهري بودند. تا آن روز من يك آشنائي دورادور داشتم و فقط اسم ايشان را شنيده بودم.&nbsp;در واقع اين ديدار، اولين آشنائي من با ايشان بود. براي آزمون صفحه&zwnj;اي از قرآن را باز كردند و خواستند كه من بخوانم و فهم و برداشت خود را از آن آيات بگويم. قشنگ يادم هست كه آن آيات در ارتباط با حقوق والدين بود. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">باز از لحظات به يادماندني ديگر كه استمرار داشت، كلاس&zwnj;هاي درس ايشان بود، كه تماما توجه بود و بهره. كمتر استادي با آن شان و منزلت حاضر مي&zwnj;شود در كلاس&zwnj;هاي دوره&zwnj;ي كارشناسي شركت كنند و اما ايشان بودند و اين كار را تقبل نموده بودند و ما بهره مي&zwnj;برديم. تقريبا تمام آن كلاس&zwnj;ها كه مباحثش پيرامون فقه و علوم اسلامي بود، بعدها به عنوان كتابي تحت عنوان مجموعه&zwnj;ي علوم اسلامي منتشر شد.&raquo;&nbsp;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black"><img class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0px 20px 20px 0px" height="233" alt="62.jpg" width="200" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/62.jpg" /></span><b><span style="font-size: 10pt; color: black">فهیمه کوه&zwnj;خضری، خبرنگار خبر&nbsp;20:30&nbsp;که شیطنت در صدایش موج می&zwnj;زد با برخوردی گرم و صمیمانه پاسخگوی ما بود. آن&zwnj;قدر گرم که حس صمیمیت و دوستی دیرینه به آدم دست می&zwnj;داد</span><span style="color: black">.</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&laquo; معمولا ورودی&zwnj;های سال اول &nbsp;که تازه به دانشگاه وارد شده و هنوز در جو دبیرستان به سر می&zwnj;برند ، یک مقدار ترس از شیطنت&zwnj;ها در دو در نمودن کلاس&zwnj;ها در وجودشان بیش از بقیه&zwnj;ی دانشجویان است و مرسوم نیست که در تعطیل نمودن کلاس&zwnj;ها پیش&zwnj;قدم شوند.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&nbsp;در سال اول ورود به دانشگاه از آنجایی که سن من از بقیه&zwnj;ی هم&zwnj;کلاسی&zwnj;هایم بیشتر بود ( 5 سال بعد از دیپلم وارد دانشگاه شده بودم)، طبیعتا جسارتم از بچه&zwnj;های سال اولی یک مقدار بیشتر بود.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&nbsp;از آنجایی که خبرنگار بودم و پر مشغله، معمولا کلاس&zwnj;هایم را به صورتی بر می&zwnj;داشتم که روزم را پر کنم. یادم می&zwnj;آید که مراسم سیزده آبان بود و دقیقا روزی بود که من تمام روز را کلاس داشتم. از آن طرف هم، در اداره یک برنامه&zwnj;ي مهم داشتم، بچه&zwnj;ها را برای شرکت در مراسم سیزده آبان و تعطیلی کلاس&zwnj;ها و رفتن به راهپیمایی این روز مهم، تحریک کردم . خلاصه نتیجه آن شد که آن روز کلاس&zwnj;ها را تعطیل نموده و بعد از شرکت در راهپیمایی، توانستم به کار مهم اداره هم برسم.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">در هفته&zwnj;ی بعد، اساتید درس آن روز می&zwnj;گفتند که، تا به حال سابقه نداشته که بچه&zwnj;های ترم اولی بتوانند کلاس درس را به این شکل تعطیل نموده و به راهپیمایی و یا هر مراسم دیگر بروند.&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt; color: black"><span style="font-size: 10pt; color: black"><span style="font-size: 10pt; color: black"><img class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0px 0px 20px 20px" height="233" alt="63.jpg" width="200" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/63.jpg" /></span></span>میترا لبافی، از خبرنگاران و گزارشگران خبر صدا و سیما از شیطنت&zwnj;های دوران دانشجویی خود این گونه تعریف می کند:</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&laquo; یادم هست که با یک علاقه&zwnj;ی خاص، رشته&zwnj;ی ادبیات&zwnj;فارسی را انتخاب کردم. اما از همان ترم اول، شدید تو ذوقم خورد. برداشتی که از دانشجویان رشته&zwnj;ی ادبیات داشتم، این بود که همیشه آن&zwnj;ها را با یک کتاب در دست و مشغول مطالعه تصور می&zwnj;کردم. اما چیزی که به چشم دیدم، این بود که یا زیر میز بافتنی مي&zwnj;بافتند و یا در حال لاک زدن ناخن بودند.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">بعدها فهميدم که متاسفانه اين بینش &nbsp;وجود دارد که، خيلي از کساني که به اين رشته مي&zwnj;آيند، زياد با انگيزه نيستند و دنبال اين هستند که (اگر به معلم&zwnj;ها برنخورد) فقط معلم بشوند و بروند سر يک شغل بي دردسر.</span><span style="font-size: 10pt; color: black">در حالي&zwnj;که من به خاطر ادبيات، در کنکور رشته تجربي که رشته&zwnj;ی خودم بود، شرکت نکرده بودم و کلي زحمت کشيده و چهار سال دبيرستان رشته&zwnj;ی انساني را، از اول خوانده بودم.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&nbsp;همين مطلب ، باعث شد که بيشتر وقت&zwnj;ها از کلاس دانشگاه فراري باشم!! و به کلاس&zwnj;هاي داستان نويسي و عکاسي خارج از دانشگاه بروم. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">&nbsp;فکر مي&zwnj;کردم ، اين چهار سال را بايد به طريق ديگري پر کرد و بعد از آن هم تصميم گرفتم کنکور هنر بدهم که، آن هم البته يک داستان ديگر است.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">به هر حال بيشتر کلاس&zwnj;ها را غايب بودم. تا اينکه يک بار سر امتحان پايان ترم يکي از درس&zwnj;ها که خدا وکيلي يک جلسه&zwnj;اش را هم نرفته بودم و بچه&zwnj;ها برایم حاضر زده بودند، مانده بودم که نام استاد را چه بنویسم؟</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">وسط جلسه به يکي از دوستانم که کنار من بود گفتم: &laquo;اسم اين استاده چي بود معصومه؟&raquo;<br />يک مرتبه ديدم معصومه يک نگاهي به مردي که بالای سرش ايستاده بود و هاج و واج ما را نگاه مي&zwnj;کرد، انداخت و ساکت شد. </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">من هم فکر کردم، معصومه گمان کرده مراقب جلسه به او شک برده براي تقلب، پس ساکت شدم. <br />وقتي که رد شد ، معصومه خنديد و با دست اشاره کرد که &laquo; خاک عالم بر سرت کنند که اين&zwnj;قده ضايعي، اين خود استاد بود. اقلا يک بار مي&zwnj;اومدي سرکلاسش تا بشناسيش</span><span style="font-size: 10pt; color: black">.&raquo;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt; color: black">با آرزوی سلامتی برای تمامی عزیزان زحمت&zwnj;کش در تمامی عرصه&zwnj;های فعالیت&zwnj;های اجتماعی و با آرزوی خاطراتی خوش برای تمامی دانشگاهیان عزیز.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>فراز و نشیب هایی کوتاه، از یک زندگی خوابگاهی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://4ghad.com/p6/2008/06/post-12.html" />
    <id>tag:4ghad.com,2008:/p6//13.408</id>

    <published>۳.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</published>
    <updated>۳.&#1578;&#1740;&#1585;.۸۷</updated>

    <summary><![CDATA[زینب شریعتی&nbsp;قدم اول؛ دلتنگیدخترک خوشحال است؛ خوشحال و کمی ناباور! و میان این همه خوشحالی و ناباوری برایش سخت است که پاسخ&zwnj;گو باشد. سؤال های پی&zwnj;درپی مادرش را که مثل همیشه&zwnj;ی همه&zwnj;ی مادرها، پر از دل نگرانی و دلهره و...]]></summary>
    <author>
        <name>hamed</name>
        <uri>http://kashkool.persianblog.ir</uri>
    </author>
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://4ghad.com/p6/">
        <![CDATA[<p style="text-align: right">زینب شریعتی&nbsp;</p><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt"><span style="font-size: 10pt"><span style="font-size: 10pt"><span style="font-size: 10pt"><img class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0px 0px 20px 20px" height="458" alt="51.jpg" width="318" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/51.jpg" /></span></span></span>قدم اول؛ دلتنگی</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">دخترک خوشحال است؛ خوشحال و کمی ناباور! و میان این همه خوشحالی و ناباوری برایش سخت است که پاسخ&zwnj;گو باشد. سؤال های پی&zwnj;درپی مادرش را که مثل همیشه&zwnj;ی همه&zwnj;ی مادرها، پر از دل نگرانی و دلهره و دلشوره&zwnj;های رنگی بی دلیل است. دخترک در پاسخ سؤال&zwnj;های مادر که هیچ، در جواب لبخند پر مهر پدر و نگاه دلتنگ برادرش نیز می&zwnj;ماند! حتی هنوز جعبه&zwnj;ی شیرینی را از دست مسافرانش نگرفته است. مسافرانی که از راهی دور برای دیدن او آمده اند.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">&nbsp;من مقابل خوابگاه دخترانه&zwnj;ی دانشگاه صنعتی شریف ایستاده&zwnj;ام و قبل از ورود، صحنه&zwnj;ی رمانتیک و دوست داشتنی فوق&zwnj;الذکر را، برای آغاز گزارشم، کنجکاوی می&zwnj;کنم.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">بعدتر که داخل خوابگاه می&zwnj;شوم و داخل حرف&zwnj;ها و زندگی و دلتنگی&zwnj;های عادی شده&zwnj;ی بی&zwnj;جوابشان، می&zwnj;شنوم که این آمدن خانواده&zwnj;ها، برای دیدار دختر خوابگاهی&zwnj;شان، اغلب به ندرت روی می&zwnj;دهد؛ آن هم میان خوابگاهی&zwnj;های تازه&zwnj;کار!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">آن &quot;دلتنگی&zwnj;های عادی شده&quot; را انسیه می&zwnj;گوید که دانشجوی ارشد است و قدیمی محسوب می&zwnj;شود. این عادی شدن البته به همین سادگی&zwnj;ها هم که می&zwnj;گوید، نیست؛ درد هم دارد، گاهی وقت&zwnj;ها اشک هم! چه می&zwnj;شود کرد؟! می&zwnj;توانی تلفن بزنی. اما تلفن که آغوش پرمهر مادر نمی&zwnj;شود! باید به دلتنگی&zwnj;های زندگی خوابگاهی عادت کنی، حتی به زور!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">ندا می&zwnj;گوید: &quot;گاهی می&zwnj;بینی که یکی از بچه&zwnj;ها، تنها، توی حیاط نشسته و رفته در لاک خودش. شاید اشک هم بریزد. معمولاً اینجور وقت&zwnj;ها دوستانش می&zwnj;روند و با شوخی و دلجویی حال و هوایش را عوض می&zwnj;کنند.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">سعیده تأیید می&zwnj;کند: &quot;انسیه خودش این&zwnj;کاره است! یک بار برای رفع دلتنگی یکی از بچه&zwnj;ها، ترتیب یک جشن کوچولو توی اتاق را داد که خیلی چسبید!&quot;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">قدم دوم؛ جغرافیای خوابگاه</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">خوابگاه دانشگاه صنعتی شریف، مجتمع نسبتاً بزرگی است، متشکل از سوئیت&zwnj;های چهار یا پنج نفره. یک اتاق کوچک با دو تخت دو طبقه و یک کتابخانه و یک کمد دیواری. و مثل هر خوابگاه دخترانه&zwnj;ی دیگری، روی دسته&zwnj;ی تختش مانتو و مقنعه&zwnj;ای خودنمایی می&zwnj;کند. و این البته هیچ ربطی به بودن یا نبودن چوب&zwnj;رختی در اتاق ندارد! عادت است دیگر!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">یک راه&zwnj;روی هشت متر مربعی هم هست با میز و صندلی در کنارش که به خوبی و زیبایی، نقش میز تحریر را ایفا می&zwnj;کند و چند قفسه&zwnj;ی کوچک کتاب، که البته غیر از کتاب تقریباً همه چیز آنجا یافت می&zwnj;شود و کشکولی است برای خودش! از ساعت و گلدان و اسپری گرفته تا ... .&nbsp;درست وسط این راهرو آشپزخانه است، با امکانات هر آشپزخانه&zwnj;ی دیگر و مجاورش هم سرویس&zwnj;های بهداشتی.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt"><img class="mt-image-center" style="display: block; margin: 0px auto 20px; text-align: center" height="241" alt="53.jpg" width="491" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/53.jpg" /></span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">ندا می&zwnj;گوید: &quot;خوبی سوئیت به این است که برای غذا پختن و لباس شستن و هزار جور کار دیگر، نمی&zwnj;خواهد با چندین نفر هماهنگ باشی.&quot; والبته خوبی دیگری هم دارد و آن این&zwnj;که خوراکی&zwnj;هایتان در یخچال، ناگهان غیب نمی شود! پیش می آید دیگر؛ تا بعدازظهر کلاس داشتی و بعد هم رفته&zwnj;ای پی تحقیقی که استاد داده، برای شام هم دلت را خوش کرده&zwnj;ای به همان چند تخم&zwnj; مرغی که در یخچال برای روز- یا همان شب - مبادایتان، کنارگذاشته&zwnj;اید. از این شب&zwnj;ها هم که در خوابگاه زیاد پیش می&zwnj;آید. اما شب موقع شام، در یخچال را که باز می&zwnj;کنی، جای خالی تخم مرغ&zwnj;ها، همه&zwnj;ی نقشه&zwnj;های تخم مرغی&zwnj;ات را نقش بر آب می&zwnj;کند! داد و قال هم که شکم گرسنه را سیر نمی&zwnj;کند!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt"><span style="font-size: 10pt"><img class="mt-image-left" style="float: left; margin: 0px 20px 20px 0px" height="359" alt="52.jpg" width="300" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/52.jpg" /></span>قدم سوم؛ هم اتاقی</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">شاید آغاز راه خوابگاهی شدنت که باشد، فکر کنی هم&zwnj;اتاقی خوب، یعنی همان کسی که تیپش مثل تو باشد، مثل تو فکر کند، حتی از آهنگ&zwnj;هایی که تو خوشت می&zwnj;آید خوشش بیاید و حتی تر در انتخابات، طرفدار همان جناحی باشد که تو نام کاندیدایشان را در برگه&zwnj;ی رأیت نوشته&zwnj;ای! اما کمی که بگذرد و روزهای حضورت در خوابگاه به هفته و هفته&zwnj;ها، به ماه و ماه&zwnj;ها و به ترم برسد، افکارت در این زمینه، خود به خود، خانه&zwnj;تکانی می&zwnj;شوند!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">مرضیه می&zwnj;گوید: &quot;هم&zwnj;اتاقی خوب، کسی است که زندگی جمعی و احترام به دیگران را آموخته باشد. کسی که غیر از خودش نه تنها دیگران را ببیند، بلکه بتواند نظرات و حرف&zwnj;های آنان را بشنود و گاه به خاطر آن&zwnj;ها، از خود و خواسته&zwnj;هایش بگذرد.&quot;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">انسیه اما، قشنگ&zwnj;تر و خلاصه&zwnj;تر می&zwnj;گوید: &quot;اتاق&zwnj;های موفق، اتاق&zwnj;هایی هستند که بتوانند جو خانه را در اتاق&zwnj;شان پیاده کنند.&quot;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">ترم دوم که آغاز می&zwnj;شود، حاضری روزی یک ساعت، اتاق&zwnj;تان بشود جلسه&zwnj;ی مناظره&zwnj;ی سیاسی میان حامیان دو جناح اصلی کشور، اما شب امتحان 500 صفحه&zwnj;ای&zwnj;ات که محض رضای خدا، یک صفحه&zwnj;اش را هم در طول ترم نخوانده&zwnj;ای، هم اتاقی&zwnj;هایت، هوس برپایی یک مهمانی را در اتاق مشترک&zwnj;تان، در سر نداشته باشند!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt"><img class="mt-image-right" style="float: right; margin: 0px 0px 20px 20px" height="596" alt="55.jpg" width="291" src="http://4ghad.com/p6/konkoor/55.jpg" />قدم چهارم؛ استقلال</span></b><span style="font-size: 10pt"> <b>ناگزیر</b> </span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">خرید مانتو و روسری و کیف و کفش و هزار جور از این قسم اقلام دوست داشتنی! یحتمل لذت بخش است و دل&zwnj;نشین. اما وقتی کلی کار درسی عقب افتاده داری و پختن شام هم نوبت توست و با چهره&zwnj;ی! خالی یخچال مواجه می&zwnj;شوی، دل&zwnj;نشین که نیست، هیچ! شدیداً دل&zwnj;گیر کننده است که باید بروی صف نان بایستی و بعد هم گوشت بخری و شاید هم از سبزی فروشی چند خیابان آن طرف&zwnj;تر سیب زمینی! کاری که در خانه&zwnj;ی پدری حتی فکر انجامش هم توسط&nbsp;تو، به ذهن خانوادگی&zwnj;تان خطور نمی&zwnj;کرد.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">یکی از بچه&zwnj;ها صادقانه به ناشیانه بودن ابتدایی&zwnj;اش اشاره می کند: &quot;اولش بلد نبودم خرید کنم، دو برابر قیمت هم می&zwnj;دادند، می&zwnj;خریدم! کیفیت کالای خریداری شده را هم که اصلاً تشخیص نمی&zwnj;دادم. ولی کم کم یاد گرفتم. وقتی کنار خانواده نباشی مجبوری خیلی از کارها را یاد بگیری. خرید یکی از آن&zwnj;هاست.&quot;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">بی&zwnj;راه هم نمی&zwnj;گوید. این&zwnj;جا باید خودت گلیمت را از آب بیرون بکشی. همه&zwnj;اش هم که گلیم نیست! وقتی گرسنه می&zwnj;شوی، مادری کنارت نیست که خودت را لوس کنی و نازت را بخرد، شب امتحانت هم که باشد، باید کارهایی را که نوبت توست انجام دهی. این&zwnj;جا برای کارهایت به هیچ&zwnj;کس نمی&zwnj;توانی تکیه کنی. البته خوابگاهی&zwnj;های شریف هم، مثل هر خوابگاه دیگری تقسیم کار دارند و حواس&zwnj;شان هم هست که شب امتحان نوبتت را به شبی دیگری موکول کنند، اما گاهی وقت&zwnj;ها نمی&zwnj;شود! وقتی همه امتحان دارند، چاره&zwnj;ای نیست. همه&zwnj;اش هم این طور کارها نیست، مردانه&zwnj;ترین کارها هم که باشد، باید خودت انجام دهی.</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">می&zwnj;گویم این استقلال، اینجا لازم و ضروری است، اما در خانه، چنین مستقل بودنی، یحتمل اصلاً به مذاق پدر و برادر و همسر خوش نخواهد آمد!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">انسیه می&zwnj;گوید:&quot;واقعیتش همین&zwnj;طور است. من وقتی می&zwnj;روم خانه، اگر بخواهم خریدهایم را خودم انجام دهم یا تنهایی جایی بروم، برادرم ناراحت می&zwnj;شود! یک جورهایی اصلاً به او بر می&zwnj;خورد!&quot;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">- خب، راه حل؟</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">- خیلی ساده اما سخت است. آن&zwnj;جا باید خودم را با آن&zwnj;ها وفق دهم و دراین زمینه بشوم همان انسیه&zwnj;ی پیش از خوابگاه رفتن&quot;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">کمی که فکر می&zwnj;کنم می&zwnj;بینم برای زندگی آینده&zwnj;شان هم، شاید بهتر باشد که این استقلال ناگزیر خوابگاهی را در همین خوابگاه بگذارند و بروند و غرور مردانه&zwnj;ی همسران آینده&zwnj;شان را خطر نیندازند!</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%">&nbsp;</div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><b><span style="font-size: 10pt">قدم پنجم؛ از بیرون چه خبر؟!</span></b></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">ندا می گوید: &quot;چندان هم خبری نداریم! و این خیلی بد است. یک جورهایی انگار در محیطی ایزوله رشد می&zwnj;کنیم و بعد وقتی قدم، بیرون می&zwnj;گذاریم، متوجه&zwnj;ی تفاوت&zwnj;ها و البته غریب بودن&zwnj;مان با جامعه می&zwnj;شویم.&quot;</span></div><div dir="rtl" style="text-justify: kashida; text-align: justify; text-kashida: 0%"><span style="font-size: 10pt">اینجا از تلویزیون خبر چندانی نیست. میان این همه درس و تحقیق و خانه&zwnj;داری! نه وقت چندانی هست برای پرسه زدن میان این چند کانال جعبه&zwnj;ی جادویی، نه راستش حوصله&zwnj;ای می&zwnj;ماند که بخواهی سررفتگی&zwnj;اش را پای سریال&zwnj;های آبکی و بی سر و ته تلویزیون درمان 